گنجور

حاشیه‌ها

مهدی امینی کهریزسنگی در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

این شعر با آواز استاد محمدرضا شجریان و دوتار نوازی استاد عثمان محمدپرست در یک مجلس خصوصی که تصویر آن به راحتی با چند جستجوی ساده قابل دستیابی است نیز اجرا شده است که عدم ذکر نام آن اثر در بخش اجراها فقط بخاطر اینکه سایت بیپ تیونز آن اثر را شامل نمی‌شود اشکالی است که به مجموعه گنجور وارد است.
پیشنهاد میکنم از این پس قابلیت لینک دهی مجالس خصوصی که مترتب قانون کپی‌رایت نیستند را از soundcloud فراهم کنید
و یا حداقل امکان ذکر اثر ، بدون لینک فراهم شود تا مخاطب خود با جستجو به نتیجه برسد.
خسته نباشید.

فاطمه در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷:

سلام.
"دوتاکردیم آخر خوبش را در خدمت؟‌ببری"
دوتا کردیم آخر خویش را در خدمت پیری صحیحتر به نظر میرسد.
لطفا نسخه را بررسی و این بیت را اصلاح بفرمایید

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

-..-
(زین) چمن سایه ی آن (سروِ روان) ما را بس
"حافظ"
تا کنون از دست و زبانِ آفِتاب‌، در حیایِ حِجابِ سایه شده‌اید، آنجا که سایه‌ات را به تیر می زنند. بُلندی ز حدّی و فرازی که بگذرد بی‌قراری دارد و لاجرم به بَر و دامانی می ‌افزاید [زین قِصّه بُگذریم] چه از زبانِ سُرخِ آفتابِ تیرِ پیشِ رو بشنوید و چه در افشانیِ افسانه‌یِ طُرِّه و تایِ اَخمِ سروِ پیری کُهن و تیزرو باشید، اکنون که آتشِ ما چون موسیِٰ کَلیم گُلَ‌کی کرده‌ ست و قرار شُد که لافی بزنیم آنهم ز دستِ آن بُلندِ نظرِ شاهبازِ سدره‌نشین چه به‌تر که اندر خوشَ‌ش باشد و در سایه‌یِ نازِ یار، زُلفی بِکَشیم و جامی بِزنیم و لعلی بِگَزیم و شُکری بِکُنیم.
{یعنی بیا که آتشِ موسی نمود گُل/ [تا] از درخت نُکته ی توحید بشنوی}
این تایِ بالایی ز آن جهت است که ناخدایِ عالم با او سرِ تایی داشته وگرنه آن پهلوانِ[موسیِ] مُشت‌انداز در شوری سرِ حق شنیدنَ‌ش نبوده تا از خمِ تایِ درختیِ بی‌ زبان در‌ گوشه‌ای بویِ توحید بشنود.
_
.
و امّا این پیچ و تابِ لافَندِ ما در رویِ بلندان نیست بل در ترّی و تازگی و سرسبزی و شادابی‌ست، آری صُحبتِ سایه و شمشادَست.
پس؛
{شمشاد خرامان کُن وآهنگِ گُلستان کُن/ [تا] سرو بیاموزد از قَدِّ تو دلجویی}
_
.
و امّا نسخه‌ی خطی و اصلی داستان از زبانِ بُلبلِ شیدا در طنز و تناقُضی این گونه پایِ آوازَش را تا به حال و آینده کشیده است.[نگران باشید]
سایه (تا) (باز)گرفتی ز چمن، مرغِ سحر
آشیان در شِکنِ طُرّه یِ شمشاد نکرد
"حافظ"
پرندگان در صورتی آشیان می‌سازند که قصدِ ادامه‌یِ راه و ریسمانِ جفت کُنند و اما بُلبُلِ سحر به عکسِ پرستویِ در اوج شوقِ آواز و گُلبانگِ پهلوی دارد و می‌گردد و می‌خواند تا نمادِ جوانی و همیشه‌بهاری و سرسبزی را در درختان بیابد و به بَرَش گیرد آن هم ز دو جهت، یکی ز پُر پُشتی و تودرتوییِ شاخ و برگَ‌ش(طُرِّه یِ دلدارش) که چون دژی نفوذ ناپذیر می‌ماند و دیگر ز شادابی آن درخت که مأوا و آرزویی کوته و زمینی و دست یافتنی‌ست تا دنباله یِ بادبان و فرزندان در گرمیِ اُردی‌بهشت و خُردادی به فنا نشود و نازنین‌بری چون حافظ‌جان بر این اعتقاد پا برجاست که آفتاب‌رویا از زمانی که تو سایه‌ات را ز چمن به خِسَت و دریغ ستانده‌ای مرغِ سحر سرِ شوقِ آن ندارد که در شِکن طُرِّه‌‌ی شمشادی جان و آشیانی سازد و به بانگِ دلکشی نازَد.
اوست که در خَمِ غمِ یار این چُنین خوانده ست.
{اوّل ز تَحت و فوقِ وجودم خبر نبود/در مکتبِ تو چنین نُکته‌دان شدم}
در چاهِ ذقن چو حافظ ای جان
حُسنِ تو دو صد غُلام دارد
"حافظ"

میم در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶:

مرحوم حبیب این رباعی را خیلی دلنشین خوندن.(چرخ و فلک)

محسن ، ۲ در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

زهرا ی گرامی
نه مشتاقم یعنی عاشق نیستم می گوید:
اگر جانم را دریغ کنم بدین معنا ست که عاشق نیستم بلکه دروغگو هستم
مشتاقم = خواهانم ، عاشقم
نه مشتاقم = عاشق نیستم
کذابم = دروغگویم ، در عشق ظاهر سازی می کنم

مهدی در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳:

لطفا ترجمه رو هم بذارین

زهرا در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

ممنون آقای محسن از توضیح خوب تون
معنی کلی رو متوجه شده بودم ولی "مشتاقم" رو در این بیت درک نمی کنم

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد . ـ حافظ
▣ قسمت هایی از نامه هایِ من به او ـ مربوط به سال 1384 تا 1389
▣ برخی از این نوشته ها در لاین و تلگرام منتشر شده اند.
▣ احمد آذرکمان ـ حسن آباد فشافویه
● تو که نیستی ، خودم را مثل سنگی در دستِ سکوت می بینم که می خواهد رو به تاریکیِ یک درّه ضربدستِ خود را امتحان کند ...
● پُر نگاهی ، نگاه هایی هم تبارِ فلفل هایِ زبان سوز . تازه یک روز است که شورِ برخاستن از رختخوابِ مجردی که می گویند به تابوتی کریه می ماند – که می ماند – به سرم افتاده ...
● عشق از من و تو همان درخواست هایی را دارد که از سایر عاشق و معشوق هایِ کتابی داشته است . بیا تن ندهیم به چرخه ای از رفتارهایی که از فرطِ تکرار داغ کلیشگی خورده اند . بیا خودمان را طوری تربیت کنیم که از این به بعد ما به عشق حُکم کنیم که چگونه بنشیند ؛ برخیزد ؛ بخورد ؛ بخوابد یا بهتر بگویم زندگی کند . بیا نگذاریم این روزمرگیِ کوفتی ما را پایبندِ درّه ها کند تا وقتی زیر و بمِ یک آواز ، عاشقانگیِ یک مصراع ، رازناکی یک نقش ، عتیقگی یک شی ، رقصِ ناموزونِ یک پرده که از تماشاچی دست به سینه بودن درآمده است می تواند ما را به ارتفاعات متمایل کند . پرده ها شیفته حرکتند اگر که ما از آن ها یک تماشاچی دست به سینه نسازیم ...
● چه کسی حلقه یِ ازدواج را مُد کرده ؟ چه کسی به بستنِ گردن بند و به گوش انداختنِ گوشواره ها حُکم داده ؟ مرا از دنیای زیور آلات بیرون کن ...
● مبادا به رنگ هایِ طبیعی صورتت چیزی اضافه کنی ، به همان رنگ ها که فکر می کنم خدا سفارشیِ سفارشی برای من خَلقِشان کرده ...
● سفید کُن می زنی ؛ ماتیک می زنی ؛ سُرمه می کِشی ؛ یک طبیعتِ بی جان دُرُست می کنی ، در حالی که من شیفته یِ رنگ های طبیعیِ صورتِ توام ؛ همان رنگ هایی که مرا کنج کاوی می کنند ... بگذار در صحبتِ رنگ هایِ طبیعیِ صورتت غَربال می شوم ...
● بیچاره آینه! بیچاره من! که هر دو بازی خورده یِ شوخی هایِ جمالِ توایم ...
● گیرِ عجب مژه هایِ شوخیست ، چشمانِ ساکت و با ادبت! ...
● دلم سرخِ خونِ آرزوها بود آرزوهایی که یکی یکی سَر بُریدَمِشان و اما این که چه شد تو آرزو ، دلْمال من گشتی نمی دانم ...
● من عاشقِ لَفّ و نشرهایِ مُشوّشم و تو شبیهِ لَفّ و نشرهایِ مُشَوّشی ...
● من می خواهم در بیرون از خانه خوب رو بگیری و در خانه خوب رو باز کنی ...
● کاش می شد الان خواب یک دامنِ چهارخانه ی سیاه و سفید را ببینم که روی کمرش یک عالم مویِ مشکی و نرم وول بخورد ...
● به نظرت عشق مثل یک هسته یِ کوچکِ لایِ لیمو تُرش نیست ؟ ...
● راستی با این سیبِ سرخی که فکر می کنم تو گذاشتی روی انحنای کمرم و گفتی اگر بیفتد سوختی چه کار کنم ؟ من اگر خودم خودم را نسوزانم یا کسی مرا نسوزاند حوصله ی بقیه سر نمی رود ؟ ...
● بگذار الان خودم را بردارم بِبَرم لایِ درخت ها ، درخت هایی با پوست های قهوه ای خیس یا بردارم بِبَرم رویِ ماسه هایِ نَرم و آفتابِ خورده یِ کنارِ دریا . ماسه هایی که فکر می کنم خدا درآفریدنِ تو از آن ها استفاده کرده ...
● در روحِ من جاهای سرکشی نشده ی زیادی وجود دارد که خودم به تنهایی جرات نمی کنم به آن جاها بروم . این کار توست که دست مرا بگیری و به این جاهای نامکشوف ببری . من آرزو دارم تمامِ روحم را ببینم ...
● بعدِ تو هیچ چیز برایم کهنه نیست حتی وِزوزِ آن مگس هایی که مکرر روی پوستِ من حیرتمندانه این سو و آن سو می روند ...
● آرام آرام نگاهم کن ، نگاه هایت داغ داغ است ؛ به داغی نان هایی که تازه از تنور بیرون آمده اند . اجازه بده از این دست به آن دستشان کنم ؛ پوستِ طاقت من نازک است ...
● من دوست ندارم نگاه هایِ خمیرشده مصرف کنم لطفا به نگاه هایت بگو که همیشه تُرد و تازه و بِرشته باشد ...
● چرا من مُدام فکر می کنم ترا در زیرِ هاشور ها دیده ام؟! ...
● تجلیگاهِ لرزشِ یک موجِ نامُردنیست ، چه ؟ چشم هایت . مرواریدی نایاب در سینه یِ ابری گمنام را می ماند ، چه ؟ چشمهایت ...
● ای مزه یِ نرفتنی ! ای لحظه یِ ناگذشتنی ! من زود گم می شوم مرا بچسب . من زود به خواب می روم به حرفم بِکِش ...
● نمی دانم چرا هیچ نگاهی مثل نگاهِ تو نمی تواند ناخالصی هایِ مرا بگیرد و بغضِ مرا اَلک کند ؛ آن هم بیشتر زمانی که می نشینم پایِ لَبریختگی هایِ خودم و کاسه یِ سَر رفته یِ ابرم را تماشا می کنم ...
● بی تو فکر می کنم شبیهِ یک چمدانم ؛ چمدانی که در آن بسته نمی شود ؛ چمدانی که صاحبش آن را گم کرده است ؛ چمدانی که همه دارند تویش را نگاهش می کنند .
● نمی دانم چرا چشم هایِ تو چِرکِ سکوتِ مرا در می آورد ...
● هنگامِ کشفِ اندامت ، انگار معبد سومنات را فتح کرده بودم ؛ انگار که کوهِ نور را به غنیمت گرفته بودم ...
● بگذار با یک چراغِ مطالعه به ستونِ مهره هایت که از زیر پوست کشیده ات برجسته شده خوب نگاه کنم لذت ببرم ...
● دکمه هایِ پیرهنت ، هم قفل و هم کلیدِ مخزن الاسرارِ منند ...
● نگاه پُر ورقی داری! ...
● سطرهای سپیدت را به پیش بکش که من خالی از فاعلاتن های ممتدم ...

محسن ، ۲ در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

زهرای گرامی
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
از شدت عشق فرسوده شده ام و عقلم از کار افتاده ولی با این حال این عشق دست از سرم بر نمی دارد
از جان دریغ ندارم که اگر دریغ کنم دروغگویی بیش نیستم

مهرداد پارسا در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶:

با توجه به حاشیه جناب "پوریا13» لازم می بینم که تغییری در حاشیه که پیشتر به نگارش در آورده ام اعمال کنم.
در مصرع اول «زمانه ساز آمدگان» با نظر به مصرح سوم، اشاره کسانی دارد که زمانه بر وفق مرادشان است و با آن کنار آمده اند. و البته «زمانه ساز» بودن هم می تواند به شاهان و امیران جهانگشا هم نظر داشته باشد.
در مصرح دوم «طراز آمدگان» به نظرم اشاره به صفت ویژه «می» دارد. صفت اول «مروق» است و صفت بعدی «طراز آمده»، که به کیفیت می که می تواند به میزان و قدرت سکری آوری آن اشاره داشته باشد نظر دارد.

محسن ، ۲ در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۲۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۹ - قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم:

امیر جان
آدرسی که دادی خواندم
به نظر من همان مغالطاتی ست که پیش از این دیگران گفته اند .

زهرا در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

بزرگان، لطفا بنده رو در فهم معنی بیت دوم یاری بفرمایید

حامد در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت‌اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند:

میشه لطف کنید بگید منظور از این دو بیت چیه؟
یا نه این است و نه آن، حیرانی است
گنج باید جست این ویرانی است
آن چه تو گنجش توهم میکنی زان توهم،گنج را گم میکنی

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

خرابم می کند هردم فریبِ چشمِ جادویت . ـ حافظ
● من در تیرگیِ غلیظِ چشمهایت ، بی بالشت به خواب رفته بودم ، زیرِ سایه یِ تناورِ سکوت ...
قرار بود زودتر از خروسِ سحری چشم هایت بیدار شوم ، نشد ...
حالا تا من حرف می زنم ، چشم هایت آهنگِ پلنگ صورتی را پخش می کند ...
✓ قسمتی از نوشته ی مربوط به سال 1384
✓ بقیه اش را دوست نداشتم حذف کردم .
✓ این مطلب قبلا در یکی از کانال های تلگرامی منتشر شده بود .
▣ احمد آذرکمان ـ حسن آباد فشافویه
ـــــــــــــــ
● چشم هایِ تو روزی ، عصاکشِ سکوتِ من بود ، و تو مثلِ جِلدِ قرآن ، پُر بودی از بوسه هایِ من ...
✓ قسمتی از نوشته ی مربوط به 23 بهمن 1394
✓ بقیه اش را دوست نداشتم حذف کردم .
✓ این مطلب قبلا در یکی از کانال های تلگرامی منتشر شده بود .
▣ احمد آذرکمان ـ حسن آباد فشافویه
ـــــــــــــــ
پیوند به وبگاه بیرونی

رؤیا در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۶:

کسی می‌تونه این شعر رو اعراب‌گذاری کنه؟ نمی‌تونم همه‌ی قسمت‌هاش رو درست بخونم. ممنون میشم

محمد علی لطفی در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

....لیس للانسان الی ما سعی .....، هر کس متناسب با ذائقه اش ، تولید و مصرف میکند !؟!.

محمد علی لطفی در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

1 - دغل = مکر و فساد
2- اضل = گمراه تر و فاسد تر
3- مخنث = مردی که حالات زنانه دارد
4- غنج = ناز و کرشمه و غمزه
5- تخمیش = خاراندن بعضی اعضای بدن
6-تعطیش =رفع عطش کردن، آب خوردن، رفع نیاز،...
با تشکر از استاد عزیز

سیاه چشم در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

این شعر دقیقا منطبق بر عاشوراست که امام حسین علیه و اصحابه السلام، شوق شهادت را نخست از خدا برای خویش خواسته است. تشنه شهادت است و از پرودگار شربت شهادت را خواهان است. یقین بر کاری که میکند و نیز ابتدا خود قدم به میدان مبارزه میگذارد.

صبا اسحقی در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن:

در اشعار مولوی زن استعاره از نفس و مرد استعاره از عقل است و این فقط یک استعاره است عمیق تر که نگاه کنیم متوجه می شویم که در قالب روحی جنسیت وجود ندارد این موضوع را روانشناس‌ها اثبات کردند و از شعرهای مولانا هم درک می شود که ایشان برای روح جنسیت قایل نبود و اصل ذات انسان هم در روحش است .
علاوه بر این ما نباید با مقیاسهای زمان خودمان گذشتگان را بسنجیم و قضاوت کنیم وقتی در زمان مولانا و سعدی زن‌ها خودشان ،خودشان را به عنوان جنس دوم قبول داشتند چرا باید از مردها انتظار داشته باشیم که همچین تعبیرهایی به کار نبرند.
به نظر من در دوره‌های مختلف تاریخ بشر نقش زن و مرد بنابر مقتضات زمان کم رنگ و پررنگ می شده مثلا در زمان غارنشینی و انقلاب کشاورزی چون حفظ حیات بشر مهم‌ترین بوده نقش زنان پررنگ تر بوده و اغلب ایزدان ایزد بانو هستند از زمان شکل گیری تمدن‌های اولیه تا همین 50 سال پیش که کشورگشایی و قدرت و‌حکامیت مهم بوده نقش مردها پر رنگ تر شده در حالیکه در عصر جدید که دوران علم و عقل و فهم و درایت است ما شاهد بروز نقشهای برابر هستیم
من امیدوارم که بتوانیم درک عمیق تری از تغییرات زمانه داشته باشیم همچنین معانی عمیقی که در این شعرها هست را با تعبیرهای سطحی خراب نکنیم

شیرزاد معتمد در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۱۳:

شیرزاد معتمد در ادامه باباطاهر گفته است:
لوک مست سر قطارم کردی آخر
مجنون بیابانم کردی آخر
گفتم به تو شیدا شدم تاج سرم
شب وصال و شب فراقم کردی آخر

۱
۲۶۲۵
۲۶۲۶
۲۶۲۷
۲۶۲۸
۲۶۲۹
۵۷۲۹