یسنا در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۹:
تعداد غزلیات ثبت شده برای مولانا در سایت گنجور 3230 تاست و در نسخ معتبری از جمله تصحیح بدیع الزمان فروزانفر 3366 غزل هست. یعنی 136 تا اختلاف. این شعری که دوستی در حاشیه ثبت کرده بود هم در نسخه آقای فروزانفر موجود هست و در ضمن منافاتی با عقاید مولانا ندارد و بهتر است دوستان ادیب ما تفاوت نسخ رو در نظر بگیرند
امید در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » خان ننه:
بسیار بسیار شعر احساسی و زیباست مخصوصا اگر با صدای خود استاد شهریار گوش کنید. من که ترک زبان نیستم هر موقع این شعر و گوش میدم بغض میکنم
احمد در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود
زلفهای معشوق باعث شده که ما راهزن دین و ایمانمان باشیم. و (همانطور که می دانیم در قدیم راهزنان در تاریکی شب دزدی می کردند) و بعد شاعر می گوید این معشوق سنگ دل با صورتی چون مشعل فروزان ، صورت ما دزدان را نمایان ساخت .
ما عاشقان معشوق به خاطر عشقمون، پا رو دینمون گذاشتیم اما معشوق ما رو رسوا کرد. و به همه، عاشق را نشان داد.
احمدی در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:
در بیت سوم فکر کنم پا نخواهم کشید درست باشد
غضنفر در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:
قافیه های تکراری زیاد داره
غضنفر در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:
قافیه های تکراری زیاد داره
شهریار شیردل در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:
خواهشا اشعار زیبا و شفاف حافظ را نپیچانید ، حافظ در سراسر دیوانش از دورویی و سالوس و پیچاندن می نالیده است ، و گمانه زنی هم نکنید ، خیلی ساده فرموده: ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه
یا جایی دیگر : روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز دل چو آئینه در زنگ ظلام اندازد
اگر باده اونی است که شما می فرمائید چرا خوردن روزش بده ، اگر به قول شما عرفانی است که چرا در خوردن روز منع کرده ، این شعر واضح نشون میده که مفهوم می در اشعار حافظ می ناب انگور زمینی است.
هرچند ما در جوی الان تنفس میکنیم که نان در پیچاندن است ولی خواهشا اشعار حافظ را طبق اندیشه و تفکر راست وشفاف حافظ ساده و راحت معنی کنید لطفا با روح و روان حافظ بازی نکنید
ممنون - ارادتمند همه بزرگواران : شهریار شیردل
برگ بی برگی در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰:
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
حافظ در باره پرنده ای با ما سخن گفته ، چنان به او خوش آمد میگوید که گویی دیر زمانی ست این پرنده به سفر رفته و از او جدا بوده است . این پرنده فرخ پی است یعنی هر جا پا بگذارد برکت و شادی با خود به همراه آورده ، پیام او نیز سر زندگی ، برکت و شادی میباشد . در مصراع دوم بار دیگر به او خوش آمد گفته و برابر معمول از او سوال میکند چه خبر ؟ خوش گذشت ؟ ما کجا و دوست ما کجا ؟ نکند راه گم کرده ای ؟ بنظر میرسد حافظ در عین شادمانی از بازگشت پرنده که از ابیات بعد درخواهیم یافت جان اصلی و خدایی اوست ، کمی هم به دلیل تاخیر در بازگشت از او گله مند است .
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
حافظ بازگشت پرنده جان به آشیانه اصلی خود که قلب انسان است را لطف ازل (خدا ) میداند و قولی که او در روز ازل داد که اگر انسانی او را بخواند ، او اجابت خواهد کرد . پس حافظ یا هر انسانی اگر طلب او را داشته باشد و در این خواست بکوشد سرانجام دیر یا زود پرنده جان جانان او باز خواهد گشت .حافظ میفرماید این قافله ایست که از ازل براه افتاده و بنای زندگی یا خدا از آغاز خلقت چنین بوده است . این قافله که میلیارد ها و نمیدانیم چه مدت ، زیرا ازل زمان در فرم نیست که اندازه گیری کنیم ، در راه است ، و مقصود حضور کامل خدا در قالب ماده در این جهان فرم که انسان به دلیل خصوصیات ویژه و شرافت بر سایر موجودات بهترین گزینه است . در مصراع دوم حافظ میفرماید در مخالفت با تحقق هدف ذکر شده خصم و دشمنی نیز وجود دارد که قسم خورده تا حد امکان در این کار اخلال کند زیرا به دلیل کبر و حسادت خود را که از جنس آتش است شایسته تر از انسان میداند .اما حافظ این خصم را در بند کرده و دیو چو بیرون رود فرشته در آید . پس اکنون پرنده عشق او به آشیان بازگشته و دل در بر و معشوق بکام است .
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
حافظ انتهای این ماجرای عاشقی خدا و انسان را بی انتها میداند زیرا چیزی که آغاز آن در تصور کسی نمیگنجد پس پایان آن را نیز ما نمیدانیم و این ازل و ابد تنها واژگانی روان شناختی میباشند
که صرفا برای انتقال پیام ها از آن استفاده میشوند و نباید با ذهن
خود در جستجوی اندازه گیری آنها باشیم .
گل ز حد برد تنعم ، نفسی رخ بنما
سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
گل نماد انسان است که برخورداری از نعمتهای این جهان را از حد گذرانده و کاملاً غرق در افزودن به دلبستگی های این جهانی خود شده و از کار اصلی خود در جهان غافل و باز مانده است .
پس ای جان اصلی و خدایی انسان ، برای لحظه ای هم که شده به درون این انسان خرامیده و به آرامی وارد شو زیرا اگر انسان غرق در دنیا متوجه شود با همین یک لحظه هم مخالفت خواهد نمود زیرا حضور جان اصلی را مترادف با از دست دادن چیزهای بی ارزش این جهان میداند . پس ای سرو خوش قامت حضور و اصل خدایی انسان تو هم اگر ناز کرده و از چنین انسانی دوری گزینی که دیگر سرانجام خوشی نداشته و کار قافله زندگی پیش نخواهد رفت .
زلف دلدار چو زنار همیفرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
پس زلف حضرت معشوق ،بر کمر انسانی که برای لحظه و نفسی به جان اصلی خود زنده شد ، حلقه زده و به شیخ یا خود کاذب انسان میگوید برو پی کار خود و دست از سر چنین انسانی بردار زیرا او در این لحظه به اصل خدایی خود زنده شده ، پس بر تن او خرقه تعلقات پست دنیوی و حب جاه و منزلت توهمی این جهان حرام است .
مرغ روحم که همی زد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانهٔ خال تو فکندش در دام
بار دیگر حافظ پرنده فرخ پی که مرغ روح انسان است را به یاد آورده و میفرماید انسان جایگاهی بس رفیع و بالا داشت ، در تزدیگترین مکان ممکن به خدا ، اما از روی درخت سدره به یکباره با صفیر که نشان از عالم دانستن خود و با تحریک خصم درون بود پر کشید و در بیابانهای خشک سرگردان شد اما اکنون بازگشته و حافظ در ابتدای غزل به او خوش آمد گفت ، در مصراع دوم حافظ به فلسفه بازگشت مرغ روح انسان می پردازد . حافظ در غزل سیصد و چهار سروده بود که ؛
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی
بر روی مه افتاد که شد حل مسایل
و آن قطره جوهر چیزی نیست جز جوهر و ذات خدا که بر روی مه یا انسان افتاد که موجب حل مسایل شد و حافظ همین جوهر را که بر روی ماه انسان نقش بسته ، دانه خال حضرت معشوق میداند که بواسطه اینکه انسان از جوهر و جنس خدا میباشد و بازگشت هر چیزی به اصل خود جزیی از قوانین هستی میباشد ، پس انسان نیز چاره ای جز بازگشت به اصل و ذات خود نداشته و سرانجام همین خال ،انسان ستیزه گر را به دام انداخته و موجب بیداری او شده ، به اصل خود باز میگردد . تقارن دانه با خال را حافظ با منظوری خاص بکار برده است . مرغ یا انسانی که همه چیزهای این جهان را در دل و مرکز خود قرار داده و از آنها طلب خوشبختی و امنیت میکند با خود می اندیشد که حال به همه چیز رسیده ، پس اندکی معرفت و برای مثال غزلهای حافظ را نیز بیاموزد و البته با نیت بهره بردن از آنها در محفلی برای مطرح کردن خود به عنوان انسانی معنوی و قرار دادن این معرفت در کنار چیزها و برتری های دیگر این جهانی خود کاذبش . اما این مرغ که با چنین نیتی این دانه را هدف قرار داده و میخورد نمیداند که این دامی نیکوست برای او . انسان پس از ورود به دنیای عرفان ولو با هدف ذهنی ، عاقبت درخواهد یافت که جهانی به مراتب ارزنده تر که میتواند نیکبختی ابدی برای او به همراه داشته باشد نیز وجود دارد و چه بسا آتش عشق جوهر و ذات اصلی در او زبانه کشد و با کوشش در راه عاشقی به اصل خدایی خود باز گردد.
چشم بیمار مرا خواب نه درخور باشد
من لَهُ یَقتُلُ داءٌ دَنَفٌ کیفَ ینام
حافظ میفرماید کسی که جهان بینی و نگاهش به جهان بیمار است چگونه سزاوار خواب در ذهن میباشد ؟ برای مثال آیا کسی که میداند قرار است او را به مقتل برند میتواند آسوده بخوابد ؟ رفتن به خواب ذهن نیز با مردن فرقی ندارد پس بهتر است انسان از این خواب گران برخیزد .
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم
ذاکَ دعوایَ و ها انتَ و تلکَ الایام
حافظ خطاب به حضرت معشوق ادامه داده ، عرضه میدارد
پیش از این گفته بودم که به من یا انسانی که اخلاص او بر تو ثابت شده رحمی نکرده و خود کاذبش را کشته ، از میان برداری
حال ببینیم چه میشود و آیا رحمانیت و مهربانی تو این دعا را مستجاب میکند که این خود کاذب را از میان برداری تا این مرغ روح سرگشته به آشیان خود بازگردد .
حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید
جای در گوشه محراب کنند اهل کلام
اهل کلام که امروزه نیز به آن علم کلام میگویند و جزیی از دروس حوزوی میباشد غالباً سخنوران خوبی هستند ولی پای عمل که برسد اکثراً پای در گل مانده و یارای به فعل درآوردن سخنان خود را ندارند ، پس حافظ میفرماید که شایسته است او یا انسان میل به ابروی حضرت معشوق داشته باشد . ابروی حضرتش نمادی از گنبد و چرخ نیلی و همه زیبایی ها و نعمتهای این جهان است و شاید یا شایسته است که انسان از همه نعمتهای دنیوی برخوردار شود و اگر او سخنانی در باب دل بریدن از دنیا گفته است به معنی گوشه گیری ، کاهلی و تحمل سختی های زندگی نبوده ، بلکه انسانی که به خدا زنده شود ، پویا ، فعال و خلاق خواهد بود و طبعاً دنیای مادی او نیز بهتر خواهد شد پس دلبسته و عاشق دنیا نشدن ملاک بوده و انسان سالک نباید از کمبودها غمگین و از فراوانی ها شادمان شود .
اما برخی از اهل کلام برداشتی اشتباه از عدم تعلق خاطر به دنیا داشته و گمان میبرند ترک دنیا گوشه گیری و کاهلی ست و درمحراب به عبارت و نماز نشستن آنها را به سرمنزل مقصود میرساند . اما راه حافظ که راه عاشقی ست راهی متفاوت بوده و برخورداری انسان از مواهب دنیوی مانعی برای وصل نبوده و بلکه نظر به ابروی حضرت معشوق که جلوه ای از حضور حضرتش در این جهان میباشد هر لحظه انسان را با یاد او مانوس کرده و به این ترتیب سالک هر نفس در نماز و طاعت حضرتش میباشد .
سعید در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۸۵:
گلهای زنگارنگ287
مهرناز در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱:
دوستان کسانی که از آواز همایون جان نوشته اند و تعریف و تمجید کرده اند قطعا آغاز این ستودن از سراینده شعر بوده که در حاشیه ی نوشته شده (کامنت) ذکر نکرده اند پس بحث در این باره کاملا بیهوده است
آزاد در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۸:
بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره؛
هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره!
Bse۷en در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۲۱ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۴:
این شعر جایی برای حاشیه ندارد.
ابوجیحون در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۱۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
بحث دقیق و موشکافانه قطعا در این مجال نمیگنجد. دو نکته را به عرض دنبال کنندگان جدی می رسانم. اول اینکه شاعر و دانشمندی فحل همچون مهدی اخوان ثالث که مراتب دانش ادبی وی بر اهل ادب پوشیده نیست در کتاب نقیضه و نقیضه سازان به این موضوع اشاره کرده و سخت به سعدی تاخته است که همچو اویی نمی بایست به همچو مردی مردانه چون مولانا بی حرمتی میکرده و ...الخ. وقتی کسی چون اخوان بزرگ این ماجرا را صادق میداند و نیز طرف مولانا را میگیرد تکلیف بسیاری!!! روشن است. در ثانی باید به نسخ مورد استفاده چندتن مثل استادان فروغی و رستم علی اف یوسفی و نیز خرمشاهی که از مشاهیر نسخ مصحح هستند رجوع کرد و دید ایشان این شعر را از سعدی می دانند یا خیر. و پس از آن دست کم دعوای این مساله که اساسا از سعدی صادر شده یانه رد یا تایید میشود به سادگی. آنگاه میماند شروح استادان ادب در مورد این ماجرا و نهایتا اجتهاد فردی عزیزان... اما از اینها که بگذریم جالب این است که برخی اعزه نظر داده اند و مولانای کبیر را در حد سعدی ندیده اند!!! این دیگر به اصطلاح شوخ دیدگی و فضولی برخی عزیزان است که در این روزگار در مورد غولهای ادبی چون مولانا به دیده تحقیر مینگرند. این دیگر حکایت این مصراع سعدی است که؛ تو شوخ دیده مگس بین که میکند بازی. و السلام علی من التبع الهدی.
خود خیام در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۵۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
من
مهدی در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۳۳ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:
به به واقعا لذت بردیم. بسیار عالی
علی در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - در مناجات باری تعالی:
کی باورش میشه تو این همه قصاید مدحی این جور شعری هم پیدا بشه
احسان در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
شفیع عزیز همان سرگین صحیح است و نه سنگین. در اشعار عرفا، خربنده همچون امثال من است که بنده جسمانیت خود هستند و وجه روحانی خود را از یاد برده اند و انبان خود را پر از چیز های بیهوده کرده اند. بیت میگوید آنان که خربنده هستند که تکلیف ایشان مشخص است! آن اسب سواران چابک میادین عشق چرا بازماندند؟! دوستان دیگر هم درگیر شه دانه بودند و گمانه زنی های غلطی کردند و دوستی شه را جدا به معنی شاه به کاربرد که آن هم غلط است و معنی صحیح را شمس شیرازی! درست فرمودند. منظور این است که همانطور که مشخص است هر دانه ای باعث روییدن میشود، پس چرا شاه دانه احسان تو (یعنی بهترین دانه ها) در دل ها همیشه به بار نمی نشیند؟ یعنی دانه بی ارزش می روید اما شهدانه احسان چرا بی ثمر واقع میشود؟ و با قاطعیت عرض میکنم که شهدانه احسان در دل خربنده نمی روید :(
محسن در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۷:
به نظرم مهم ترین چیزی که تو این شعر هست حالت امری شعره که با فعل شمع خود برافروختن کل این اشعار به معنا و مفهوم کلی و خاص خود می رسه و دیگه نیازی به هیچ تفسیر و معنی نیست. چون شاید تمام تلاش مولانا برای بیدار کردن ما باشه تا اینکه معما بزاره جلومون و بگه حلش کنید
محمد جواد در ۵ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
چرا هیچ کس نیست این غزل رو معنی کنه و درباره اش نظری بده؟
جمشید پیمان در ۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹: