گنجور

 
حافظ شیرازی
 

در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد

گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد

مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل

بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد

در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است

آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد

در کیش جان‌فروشان فضل و شرف به رندیست

اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد

در محفلی که خورشید اندر شمار ذره‌ست

خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد

می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت

جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد

حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی

روزی شود که با آن پیوند شب نباشد

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حمیدرضا در ‫۱۲ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸، ساعت ۰۸:۴۲ نوشته:

متن غزل از این منبع نقل شده:
پیوند به وبگاه بیرونی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مرتضی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۷ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۰۵ نوشته:

این بیت واقعا جای تامل دارد :
در محفلی که خورشید اندر شماره ذره است
خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد ...
شاید کتابی است در یک بیت ، بیشتر تامل کنیم !!!

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
فتح اله پهلوانزاده در ‫۳ سال قبل، جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۲۰ نوشته:

چرااین غزل در حافظ قزوینی نیست؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
عبدالعزیز میرخزیمه در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۲۳ نوشته:

در مورد بیت سوم که میفرماید :
در کارخانهء عشق از کفر ناگزیر است /
آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد
به نظر می رسد شکل صحیح تر ضبط این بیت به شکلی که ذیلاً خواهد آمد، باشد که در آن از کارگاه هستی سخن می رود نه کارخانهء عشق ، و اینکه در عالم هستی کفر هم جایگاهی حساب شده دارد و وجودش ضرورت دارد چرا که تا کفری نباشد ، ایمان معنا و یا جلوه ای نخواهد داشت :
در کارگاه هستی از کفر ناگزیر است /
آتش که را بسوزد ؟ گر بولهب نباشد
برای اینکه در کارگاه هستی از جهت اینکه جهان هستی جهان اعداد و اضداد هست فلذا اگر ایمانی هست کفر هم در کنارش ضرورت تام و تمام دارد ، ولی اینکه بین عشق و ضرورت کفر بتوانیم نسبتی برقرار کنیم دشوار است مگر اینکه عشقی چون شیخ صنعان را در خاطر بیاوریم که معشوقش کافر کیش بوده و در نتیجه شیخ را هم به کفر میکشاند که البته این مورد خاصی بوده و عمومیت ندارد ، حضرت حافظ هم در جایی دیگر از معشوق کافر کیشی سخن به میان آورده :
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم /
که دل به دست کمان ابرویی ست کافرکیش

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
عباس رزاقی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۸ نوشته:

با عرض معذرت از دوستانی که حافظ رو تا این سطح؛ پایین اوردن و درحقیقت لجن مال کردن!
واقعا به کسی که یک لحظه در تعلق نداشتن این نوشته ی از هر جهت مزخرف ، به حافظ عزیز و دانشمند و ادیب و دلسوخته، شک کنه باید تسلیت گفت. اگر حتی من این چرند رو در تصحیح قزوینی یا خانلری و مانند اینها هم دیده بودم ؛ باز هم با دیدن همون بیت اول الحاقی بودنش رو قطعی میدونستم و درعوض این مصحح محترم بود که تماما از اعتبار ساقط میشد. این حد و پایه از حافظ نشناسی واقعا دردآوره. برام سخته که حتی این مثلا شعر رو نقد کنم چون واقعا دلم میگیره. ولی اگر کسی دلایلی خواست در خدمتم.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.