گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی

خط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی

اشک حرم نشین نهانخانه مرا

زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی

کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف

هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی

هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست

از خلوتم به خانه خمار می‌کشی

گفتی سر تو بسته فتراک ما شود

سهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی

با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم

وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی

بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند

ای تازه گل که دامن از این خار می‌کشی

حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم دهر

می می‌خوری و طره دلدار می‌کشی

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسین نوشته:

در روایت داریم قلب مومن عرش رحمن است.
همچنین در قران داریم
کان عرشه علی الماء
منظور از اب اشک است. اشک مومن که او را کمال میرساند

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

*****************************
*****************************
………… که بر گلِ رخسار می‌کشی
خط بر صحیفۀ گل و گلزار می‌کشی

این خوش‌رقم: ۸ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۶، ۸۲۲، ۸۲۴ و ۱ نسخۀ متأخر: ۸۷۴ و ۱ نسخه بسیار متأخر: ۸۹۴) خانلری، عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال

زین خوش‌رقم: ۲۸ نسخه (۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۵، ۸۲۷، ۸۴۳ و ۲۱ نسخۀ متأخر{و بسیار متأخر} یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، نیساری، سایه، خرمشاهی- جاوید

آن خوش‌رقم: ۱ نسخۀ متأخر (۸۵۹)

۳۷ نسخه غزل ۴۵۰ و بیت مطلع آن را دارند
***********************************
***********************************

👆☹

نازنین نوشته:

می شه لطفا یه نفر معنی بیت سوم رو توضیح بده؟ کاهل روی یعنی چی؟

👆☹

حسین ،۱ نوشته:

نازنین بانو
کاهل رُوی چو باد صبا را به بوی زلف
هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی
حافظ شکسته نفسی میکند
که مثل باد صبا هستم ، کندرو و تنبل ،
تو من ِ تنبل و کُند رو را ، با بوی زلف خود در سلسله ی گیسو گرفتار میکنی ،
کاهل = تنبل
رو از مصدر رفتن
ماندگار باشی

👆☹

حسین ،۱ نوشته:

ببخشید ، نازنین بانو
کمی عجله اشتباه آورد
میگوید من ِ کُند رو را مانند باد صبا به هوای بوی زلفت در سلسله ی گیسو گرفتار میکنی ، یا به کار وا می داری
باز هم زنده باشی

👆☹

فرخ نوشته:

@نازنین:
جذابیت تو بحدی هست که حتی عاشقی سست رونده(=کم سرعت) مثل باد صبا را به طمع رسیدن به بوی خوش زلفت، هر لحظه به جنیش وا میداری و مجال ایستادن به او نمیدهی.

👆☹

رضا نوشته:

زین خوش رقم که برگل ِ رخسار می‌کشی
خط بر صحیفه ی گل و گلزار می‌کشی
بنظرمی رسد که مخاطبِ این غزل، شاه شجاع جوان ِ خوش قد وقامت است که هم سیرتِ زیبا وهم صورتی زیبا داشت. زیبای خوش طالعی که دل ِشاعر عاشق پیشه ی ماراربوده وشیفته ی خودکرده است. غزلیست کاملاًعاشقانه ، بامضامین بِکرحافظانه،که خطاب به معشوق زمینی سروده شده است.
رقم کشیدن: نقش زدن ،چیزی کشیدن ونوشتن برروی صفحه ای ازهرچیزی، نقّاشی، در اینجا کنایه از آرایش کردن است.
خط کشیدن: ایهام دارد:۱- آرایش کردن ۲- خط باطل کشیدن.
صحیفه: دفتر، ورقه،صفحه
گلزار: ۱- گلستان و جایگاه رویش و پرورش گل، ۲- نام نوعی خط که در گذشته عناوین و القاب سلاطین را با آن خط که دارای منحنی هایی است و به شکل پرندگان و گل در می‌آید می‌نوشته اند، ۳- در اینجا کنایه از رخسار وزیبائیهای آن است.
مخاطب غزل(شاه شجاع)، حالتهایی که به رسم جوانان،به موهای لطیف ِ صورت (محاسن وهمچنین زلفِ خویش) داده، زیباییهای ِ رخسار خویش رابرجسته ترنموده وداغی بردلِ عاشق پیشه ی حافظ نهاده وآتش اشتیاق اورافروزانترساخته است.
حافظِ نظرباز این حالتهایِ دلسِتانانه ی محاسن وزلف معشوق را، مثل یک اثرزیبای خطّاطی ونقّاشی برگونه های همچون گل اودیده وهمین موضوع رادستمایه ی خویش قرارداده وغزلی عاشقانه سروده است. درنگاهِ حافظ،شاه شجاع رخساری چون گلبرگ دارد وبا این حالتها وطرح ریشی که گذاشته، به مراتب زیباترشده است. به عبارتی، شاه شجاع بااین خط ریش ِ لطیفی که برصفحه ی صورتِ طرّاحی نموده ،گل ِ رخسار رابه گلزاری مبدّل کرده است.(گل بود به سبزه نیزآراسته شد)
حافظِ مشکل پسند به این مضمون راضی نشده و به مددِ نبوغ بی همتای خویش، درمصرع دوّم معنای دیگری ازاین خطِّ لطیف، گرفته ودامنه ی معنا راتوسعه بخشیده است. گلزار رخسار دوست که باجلوه ای ویژه درکانون توجّهات قرار گرفته، رونقِ گلشن وباغ وبستان رااز نظرها انداخته وبازارشان راکساد کرده است. یعنی ،شاه شجاع با این خطّی که برگل ِگونه کشیده، درحقیقت خطّ بُطلانی نیزبرگلشن وگلزارها را کشیده و آنها راباطل ساخته است. به همان سیاق که آموزگاری قلم بردست گرفته برمشق دانش آموزانش خط می کشد وآنها راابطال می نماید.
معنی بیت: ازاین خطوطِ زیبایی که اززلف وموهای لطیفِ محاسن، برگل ِ رخسارخویش نقش می زنی، ازاین آرایش ِجادویی که برگلبرگِ چهره رقم می زنی جلوه وجاذبه ی حُسن رافزونی می بخشی وگلشن وگلستان راازرونق می اندازی، توبااینکاربرصفحه ی گلزاروباغ وبستان خطّ بُطلان می کشی.
تونه گلزار بلکه خودِ نوبهاری!
ای روی ماه منظرتونوبهارحُسن
خال وخط تومرکزحُسن ومَدارحُسن
اشک ِحرم نشین ِ نهانخانه ی مرا
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی
حرم نشین: پرده نشین، مُقیم حرم.
نهان خانه: اندرونی وخلوت سرای تن
زآن سوی هفت پرده: از آن اَعماق درونم، ازژرفای درونم.
گویند که چشم هفت پرده دارد: ۱- ملتحمه، ۲- قرنیه، ۳- عِنَبیّه، ۴- عنکبوتیه، ۵- شبکیه، ۶- مَشیمیّه، ۷- صلبیه. اشک ازپشتِ این هفت پرده می آید وازروزن چشم به بیرون می ریزد.
به بازار می کشی: اشکم راآشکار می سازی. اشک چشم عاشق، سببِ برملاشدن رازعاشقی می گرددواو را رسوا می سازد.
معنی بیت:ای معشوق توباجلوه گری اشک مرادرمی آوری، اشکِ مرا که درپشتِ هفت پرده ی چشمم نهان است (پرده نشین است) به بیرون می کشی. ازتاثیرجلوه وعشوه وغمزه ی تو درونم به سوزوگدازمی افتد من گریه می کنم ورازمن برمَلامی شود.
چه گویمت که زسوزدرون چه می بینم
زاشک پرس حکایت، که من نیم غمّاز
کاهل روی چوبادِصبا رابه بوی زلف
هر دَم به قیدِ سلسله در کار می‌کشی
کاهل رو: کسی که آهسته وکُند می رود. بادِصبا چنین صفتی داردتنبل است وآهسته رو.
به بوی : ۱- به آرزوی ۲- به رایحه ی. قید: بند
سلسله: اشاره به زنجیر زلف دارد
در کار می کشی: به وسوسه می اندازی ،به کار وا می داری.
معنی بیت:
خطاب به معشوق می فرماید: تونه تنها اشک مرا از وَرای هفت پرده به بیرون می کشی بلکه،باعشوه گری بادِصبای تنبل وبیمار را که به آهسته روی مشهوراست، وادارمی سازی به دنبال توبدود. اورابه وسوسه می اندازی واونیز به امیدِ آنکه ازبوی جانبخش ِ زلفت فیضی ببرد وسرمست شود،بااشتیاق به دنبال توروان می گردد وتوباسلسله ی زنجیرزلفت اورابه بند می کشی. دیگرانی امثال من که جای خود دارند! کسی که توان ِ به بندکشیدن ِ باد رادارد روشن است که باآدمیان چه می کند!
ای که باسلسله ی زلفِ دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
هر دَم به یادِ آن لبِ میگون وچشم مست
از خلوتم به خانه ی خمّار می‌کشی
لبِ میگون: لبی که به رنگِ شراب است.
خَمّار: باده فروش
معنی بیت: همواره من به یادِ لب های سرخ رنگ وچشم مستِ تومی افتم، وهمواره وسوسه به جانم می افتد ونمی دانم کی ازخلوتگاهِ خویش بیرون آمده وبرای تهیّه ی شراب، به خانه ی باده فروش می روم! چشمان مست تو وبا لب لعل گونت مرابیچاره کرده اند.!
گفته ای لعل لبم هم درد بخشد هم دَوا
گاه پیش ِ درد وگه پیش مداوا میرمت
گفتی سر ِ تو بسته ی فتراکِ ما سَزَد
سَهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی
فتراک: ترک بند، وسیله ای چرمین که به پشتِ زین اسب می بندند و لاشه ی شکار را بدان می آویزند.
سزد: می زیبد، شایسته است
سهل: آسان وامکان پذیربودن
معنی بیت: روزی گفتی که سر من شایسته ی فتراکِ اسب توست. اگرواقعاً دوست داری سرمراهمانندِ لاشه ی شکار به فتراکِ مَرکبِ خویش ببندی. زحمتِ این کار راقبول بفرما. برای من ِ عاشق نه تنها سهل وساده ، که افتخاری عظیم است اگر سر نالایقم چونان صیدی به فتراکِ مرکبِ توبسته شود.
به فتراک اَرهمی بندی خدارا زودصیدم کن
که آفت هاست درتاخیر وطالب رازیان دارد
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم؟
وَه زین کمان که برسر ِبیمار می‌کشی
تدبیر: راهکار، چاره
وَه: برای تعجّب وشگفتیست. درقدیم که برای شوک وارد کردن به بیماران امکاناتِ امروزی دردسترس نبوده، ازکمان کشیدن وتیراندازی سودمی جستند. بدین طریق که یک سینی درکناربیمارگذاشته وتیری بصورت ناگهانی ازدوربه سینی پرتاب می کردند وبدینوسیله به بیمارشوک واردمی کردندتادچارتحوّل روحی شده وبهبودی یابد. حالاتعجّبِ حافظ ازاین هست که تیروکمانی اینچنین قوی بربالای سراو آورده اند. تیروکمانی که شوک واردنمی کند بلکه به یکباره جان بیمارمی ستاند!
معنی بیت: باجاذبه ی چشمان تو وافسون ابروان تو چه چاره بیاندیشم ؟ شگفتا ازاین کمان ِجادویی وپرقدرت که برمن ِ بیمارِ ناتوان می کشی! من نه تنها بهبودی نخواهم یافت،بلکه ازاین کمانی که برمن کشیده ای جان سالم بدرنخواهم بُرد!
خَمی که ابروی شوخ تودرکمان انداخت
به قصدِ جان ِ من زارِ ناتوان انداخت.
بازآ که چشم ِ بَد ز رُخت دَفع می‌کند
ای تازه گل که دامن ازاین خار می‌کشی
چشم بَد: نگاه چشمی که به چشم زخم مشهوراست.
دامن ازاین خارمی کشی: ازاین خار(ازمن) دوری می کنی
حافظ که دراین غزل معشوق را به “گل” تشبیه کرده، حالا خودرا رندانه “خار” فرض می کند تامگربه این حیل بتواند همنشین گل گردد. خاری که به نوعی محافظِ گل نیزهست وبه دست کسانی فرومی رود که به قصدِ چیدنِ گل درازشده باشد.!
معنی بیت: ای تازه گل شکفته که ازمن ِ خاردوری می کنی، بازگرد به نزدمن، گرچه بظاهر خاری بیش نیستم امّا همین خاربظاهربی ارزش می تواند محافظ تو ودرخدمتِ توباشد. (مگرنشنیده ای بی بلای خار گل چیدن ممکن نیست؟) توتازه گلی نورسته ای وبسیارندکسانی که اندیشه ی چیدن تورا درسردارند! ازمن دوری مکن من چون خاری درچشم بد اندیشان وبد نظرانت فرو می روم وازتومحافظت می کنم.
ای دوست دستِ حافظ تعویذ زخم چشم است
یارب ببینم آن را درگردنت حمایل
حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم ِ دهر
مِی می‌خوریّ وطُرّه ی دلدار می‌کشی
نعیم: فراوانی نعمت و لذت وخوشی ، دراینجابنظرمی رسد به معنای نعمت دهنده آمده است.
دَهر: روزگار
طُرّه ی دلدار می کشی: بازلفهای محبوب بازی می کنی.
معنی بیت: ای حافظ حال که دوران سیاهِ امیرمبارزالدّین تمام شده ودوره ی طلایی ِ شاه شجاع رسیده است، حال که توبی هیچ دغدغه ای، درکمال آزادی وآرامش، شراب می نوشی وبازلفِ دلدار بازی می کنی، ازنعمت دهنده ی روزگار چه می خواهی؟ یا ازنعمت های این دنیا دیگرچه چیزی خواستارهستی؟ توکه به منتهای آرزوی خود رسیده ای.
جهان به کام اکنون شود که دورزمان
مرابه بندگی خواجه ی جهان انداخت

👆☹

علی امینی نوشته:

حضرت حافظ در عالم ملکوتی خود چه می دیده؟
چه کسی را می بیند که اینگونه می گوید از او؟

👆☹

مهدی ابراهیمی نوشته:

-..-..-
{باز‌(آ)} که چَشمِ بَد ز رُخَت دفع می‌کُند
(ای) تازه‌گُل که دامَن ازین خار می‌کَشی
“حافظ”
پرده‌ها گُشاده دارید و مُژه بر‌ هم‌ نزنید تا شَهد و مَزه‌اش را در دهان کَشید، آری چون تارِ تننده و انگبینِ اَنبَست راهِ بُرون و خلاصی ز دستَ‌ش نیست، از دستِ وین دو بیتِ او به قدم‌ رنجه‌ای پناه به باغِ دِگرَش گردیم، آن جا که او به صُحبدمی اندر چِیدَنِ گُلی روان و تا می‌گردد که ناگاه‌ افغانِ بُلبُلی و غُلغُلی اَمانَش نمی‌‌‌دهد، مِسکین چو من به عشقِ گُلی گَشته مُبتلا، و تا به آنجا که سُخن در احتیاجِ ماست؛
.
بَس[گُل‌شِکُفته‌می‌شوداین‌باغ‌را] ولی
کَس بی‌بَلایِ خار نَچیده‌ست ازو گُلی
_
اینجاست که او در سرآمدی و شاعری پا را ز اَفسونِ زیبایی و سُخن فراتر‌ نهاده و آن می‌آفریند که می‌بینی، می‌‌‌توانست سرنوشتِ‌ لُغاتِ [گُل]و [شِکُفته]و [می‌شود]و [این‌ باغ را]را در انشاء به حلقه‌ی هم نیاورد و پیوندِ‌شان ندهد ولیکن چُنین نکرد، در خوانشی این‌گونه‌‌است؛
.
[بس گُل شِکُفته می‌شود این‌ باغ را] ولی، تا به انتها.
.
ولیکن او‌ نگه‌بانی و حافظیِّ خود را درین باغ خواهانِ به رُخ کَشیدنِ گُل‌َست و بَس، پس لُغات و حروف را در حلقه‌ی هم آورده و پیوند می‌‌زند و لابُد کَسیِّ خود را نیز هم، پس نقشِ دِگر می‌‌بازد.
.
بَس [گُل‌شِکفته‌می‌شوداین‌باغ‌را]، (ولی)، تا به پایانَ‌ش.
.
و کارِ باد را نیز در کار می‌کَشد، و آنکه از غنچه‌گی تا بازیِّ گُل بدست اوست، درین باغ آن قَدَر گُل بِبازی و بو به بختِ بَد پَرپَر کرده‌ست که مَپُرس، بدونِ اینکه دستبُردی(ازین یا درین) در آن‌ مصرع نهاده باشد و ردِّ پایی نیز هم، و اکنون نوبتِ کَسّی‌ست، آری او[حافظ] که ارزشِ گُل می‌داند و بَس نیز بی‌بلایِ خار نچیده‌ست ازو گُلی.
اکنون داوِ آن است که در شِکارِ خود باشیم.
.
باز‌آ که چَشمِ بَد ز رُخَت دفع می‌کُند
ای تازه‌گُل که دامَن ازین خار می‌کَشی
.
ای نازِ من بازآ که ما در‌ نِگهبانی ز رویِ تو چون خاری به رفعِ چَشمِ بَد آییم و شیرینیِّ آن اینجاست که خار در زیرِ پایِ گل که ما باشیم ز دستبُرد زمانه نهاده گَشت پس تو چرا چون دُخترکانِ پُرناز و ادا دامن ازین (ما) خار به بالا کشیده‌ای، دستی ما را به عمدا این‌جا نشان و نهاده است، بی بیم شو، بی باک آی و در بازی بازِ باز گَرد، و این ها را همه تن‌ها امشب این گُلِ خونینِ قالیِ ما بهانه گشت و بس.
شب و روزگار خوَش.
کاهل‌رُوی چو بادِ صبا را به بویِ زُلف
هر دم به قیدِ سلسه در کار می‌ کَشی
“حافظ”
___
.
بِماند آن‌ توسنِ باد به کاهل‌رُوی در بندِ زنجیرِ سلسله‌وارَت به نازِ وا

👆☹

مهدی ابراهیمی نوشته:

-..-..-
{(خَلاصِ) (حافظ)} از آن (زُلفِ تابدار) {مَ(باد)}
که بَستِگانِ (کَمَندِ) تو رَستگارانَند
“حافظ”
__
.
در آغاز آن زُلفِ تابدارَش را باش که جنونِ اسیری را در دل و جان به بو و به نو در کار می‌آورد و آنگاه وین خلاص و حافظ را که بهم‌ نمی‌آیند عینِ آن می‌ ماند که بگوییم آزادیِّ دربند و یا شورِ شیرین، بِه آن است که سُخن دُرُست بگوئیم، البت که می‌آید، دیرگاهی‌ست که وَز پیِ هم آمده‌اند، اقل‌اش تا بَرِ ما دلبَندان.
[اُمّیدی که در جانِ آزادی در بَندِ کَمندست با آن لَنگِ لَنگانَش]، و با آن همه جفا ای کاج درآن زُلفِ دِلکَشَ‌ش بادی مَبادا. و پریشانی نیز هم.
(که بَستِگانِ (کَمَندِ تو) رَستگارانَند)
آن قَدَر آن کَمَندِ را در فتح و کسر نشانده که تا بَرِ ما آمده است.
.
.
شکنجِ زُلفِ پَریشان به دَست باد مَده
مگو که خاطرِ عُشّاق گو پَریشان باش
.
.
در این میانه بهانه‌ی بالا را ز آن دگر باغ‌اش در کار کَشیم.
.
.
کاهل‌رُوی چو بادِ صبا را به بویِ زُلف
هر دَم به قِیدِ سِلسِه در کار می‌کَشی
“حافظ”
___
.
اگر فرضِ زیردررُویی در راهِ بادِ صبا بِگُذاریم که هست آن کاهِل‌رُوِ بی‌کاره را چگونه در کار می‌‌کَشند، غیرِ این است که آن شوخِ بی‌حال را با شلاق و تازیانه‌ی زنجیرِ مو‌ به چابُک‌روی در بو و کارِ یار می‌کَشند، و امانِ از آن دَمِ او که هردَم در قیدِ سلسه می‌دارد، و جان.
ای صبا، آهّا، زود‌باش، حرکت کُن و تنبلی و بی‌حالی بِگُذار.
.
.
اندرآن موکب که بَر پُشتِ صبا بَندَند زین/با سلیمان چون بِرانَم من که مورَم مَرکب است
.
‌.
آنکه ناوک بَر دِلِ من زیرچَشمی می‌زَند/قوَّتِ جان‌ِ حافِظَش در خنده‌ی زیرِ لب است
.
‌.
باز‌آ که چَشمِ بَد ز رُخَت دَفع می‌کُند
ای تازه‌گُل که دامَن ازین خار می‌کَشی
“حافظ”
ای گُلِ نازِ من بی‌‌ترس و لرز وا شو که ما را در بازیِّ رویِ تو اُمّیدِ بویی نیست که نیست و ما در نِگه‌بانی ز رویِ تو اینک چون خاری به رفع و دفعِ چَشمِ بد آییم و دقیقن بجایی این در آن‌جاست که خار در زیر پا و دامنِ گُل ز دستبُردِ زمانه نهان و تعبیه گشته است، و تو چرا چون دُوشیزگانِ پُر ناز و ادا دامنِ خویش از مایِ حافظ بالا تَر کشیده‌ای، و در واقع نیز چُنین است و چنان نیز هم.
تا به گیسویِ تو دستِ ناسزایان کم رَسد
هر (دِلی) از {(حلقه‌)ای} (در) (ذکر) و (یارب یارب) است
“حافظ”
و صدایِ قلب در یارب، یارب، است.

👆☹

مهدی ابراهیمی نوشته:

-..-..-
چو گُل (بِدامن) ازین باغ می‌بری (حافظ)
چه غم ز ناله و فریادِ باغبان داری
“حافظ”

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید