گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۸

 
حافظ شیرازی
حافظ » غزلیات
 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » معمای هستی » ساز و آواز

اشکان ماهری » پرگار » مرا می بینی و هردم

محسن نامجو » صفر شخصی » مرصع خوانی

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر 167 دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الثانی ۹۲۶ هجری قمری » تصویر 160 دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر 259 دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، به خط حسن زرین خط، مرداد ۱۳۲۰ شمسی ، زوار، چاپ سینا، تهران » تصویر 346

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

سهیل در ‫۱۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۴ نوشته:

تعبیر:
دوستان را فراموش نکن و در هنگام سختی به کمک آنها بشتاب. به خانواده خود بیشتر اهمیت بده چون آنها بهترین یار و یاور تو در هنگام حوادث هستند. تا زمانی که دوستان مشفق داری، از هیچ چیز نترس و به راه خود ادامه بده تا به مقصود برسی.

 

الهه در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۰۰ نوشته:

این غزل مثل تمام غزلهای حافظ محشره اما به قدری ازش خاطره دارم و برای من و یه عزیز دوست داشتنی تا آخر عمر به یاد موندنیه که فقط خواستم احساسم رو از دوباره خوندن این غزل و تمام این سایت زیبا و با ارزش بیان کرده باشم.

 

رضا در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۴۸ نوشته:

سلام - شعرهای حافظ همیشه شور برانگیزند و همواره الهام بخش عشق به الهه های زیبایی و دوست داشتن در تمامی دوره های انسانها هستند
به ویژه این غزل که عزیزی می گفت حافظ با این غزل سنگ بنای یک عشق پاک را گذاشته است. وقتی تفأل کنار تربت پاکش که زیارتگه رندان جهان است این غزل آمد فهمیدم که عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست، دیرگاهی است کزین جام هلالی مستم.
البته اصلاح مصرع دوم بیت چهارم به (بگیرد دامنت گردم) خالی از لطف نیست.
---
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

 

محدثه در ‫۱۰ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۱ دی ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۴۲ نوشته:

شهرام ناظری با زیبایی تمام این غزل را خوانده.پیشنهاد می کنم حتما گوش کنید

 

در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱، ساعت ۰۳:۵۱ نوشته:

اجرای شهرام ناظری در کنسرت تبریز http://www.youtube.com/watch?v=8JtfvduhSTQ

 

حسن در ‫۸ سال قبل، دو شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۵۱ نوشته:

برای درک بهتر مفاهیم شعر بد نیست کاست معمای هستی استاد شجریان را گوش کنید.
شاید شما هم این تجربه را درک کرده باشید که برخی افراد شعر را خوب ادا میکنند و بدون آنکه آنرا تفسیر کنند، فقط با قرائت صحیح آن، حق مطلب را بیان میکنند.

 

امیر الماسی در ‫۸ سال قبل، یک شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۵۹ نوشته:

واقعا تک تک غزلیات حافظ محشرن اینم یکی از اون بهترین های حافظه

 

ساناز در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۱۶ نوشته:

عاشق بیت پنجم وبیت اخرشم

 

مرتضی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۵۲ نوشته:

در مصراع دوم بیت پنجم "برآوردم" ایهام دارد. برآوردم به عنوان فعل گذشته ساده اول شخص مفرد = من برآوردم. و یا فعل امری که دم مفعول آن است برآوردم = دم برآور. در تعبیر اخیر یعنی به من اجازه نفس کشیدن هم نمی دهی.

 

محسن در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۳ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۲۹ نوشته:

مصرع نهادم بر لبت لب را ... تو حلقم!

 

امیر در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۵ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۴۰ نوشته:

استاد شجریان چه کرده با اجرای این غزل
از پیش درآمد حیرت آور و ساز شگفت انگیز زنده یاد استاد لطفی تا آواز بی نظیر استاد شجریان
حیرت آوره حیرت آور

 

ابراهیم در ‫۶ سال قبل، پنج شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۲۳ نوشته:

به نظر من مصرع اول این شعر از لحاظ ادبی مشکل داشته باشه چون توی مصرع اول نوشته شده میکنی دردم و توی مصرع دوم نوشته زیادت می شود هر دم که از نظر ادبی با هم نمی خونه. و کلمه زیادت توس مصرع دوم اشتباه است که همه جا همین زیادت رو نوشته و درستش زیارت است. پس با این اوصاف بیت اول به این شکل درست تر می شه:
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌ شود دردم
تو را می‌بینم و میلم زیارت می‌شود هر دم
به معنی اینکه میل به این پیدا می کنم که مدام تو را زیارت کنم(ببوسم)

 

کسرا در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۳ نوشته:

من هم مثل سایر دوستان فقط آمدم که از این شعر خوب حافظ بگم... از اینکه هیچی نمیتونم ازش بگم... از اینکه فقط میتونم بگم عالیه... واقعا عالیه & تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم ...

 

کوروش در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۲۲ نوشته:

درود بر استاد شجریان و روح محمدرضا لطفی ... نمیدونم ایا ایا بهتر از این هم میشه این شعرو خووند؟ بدون شک هرگر....

 

محدث در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۴۰ نوشته:

آقا امید عزیز، نمی دانم واقعا حافظ این شعر را در همان واقعه ای که شما فرمودید گفته یا نه؟ ولی گمان نکنم هیچ شعری در تاریخ ادبیات عرب و عجم و هر زبان دیگر، بتوان یافت که برای توصیف گوشه هایی از آن واقعه عظیم، مثل این شعر ظرفیت کافی را داشته باشد. درود بر تو ای حافظ حسینی!

 

ع.بامداد در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۹ نوشته:

با عرض سلام و ادب خدمت ادیبان محترم به نظر من این غزل حافظ اشاره به رابطه ی انسان با خالقش داره
( بجز در خاک و ان دم هم که در خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم )
تو خوش میباش با ،حافظ، برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم ) که اینجا حافظ در گفتو گو سوم شخصه .

 

محدث در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۳۶ نوشته:

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم... :(
هر شب جستحو....
هر شب تنهایی...
هر شب طلب جمعیت از زلف پریشان...
هر شب...

 

آرش در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۹ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۵ نوشته:

واقعا این شعر یکی از بزرگترین شاهکارهای حافظ میباشد مخصوصا این بیت
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
نشانه درخواست کامیابی عاشق ازمعشوق خودحتی تا زمان پس از مرگ می باشد که به خوبی بیان شده

 

علی__ در ‫۵ سال قبل، یک شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۴۷ نوشته:

ابراهیم عزیز زیادت در این بیت به معنای فزونی و بیشی است و اگر زیادت را به این معنی بگیریم بیت هیچ اشکالی ندارد.

 

علی__ در ‫۵ سال قبل، یک شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۵۳ نوشته:

در مورد بیت چهارم:
"ت" در کلمه ی دستت در واقع مضاف الیه برای کلمه ی دامن است.یعنی شاعر از شیوه ی بلاغی استفاده کرده است و اگر بخواهیم آن را به شیوه ی عادی بنویسیم چنین خواهد شد:
ندارم دست از دامنت

 

سهیل قاسمی در ‫۵ سال قبل، سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۲۹ نوشته:

فرورفت از غم ِ عشق ات دم ام. دم می دهی تا کی؟ دمار از من بر آوردی نمی گویی برآور دم!
از غم عشق تو نفسی که فرو بردم باز نیامد. (عملیات تنفس مصنوعی و احیای بیمار را تجسم کنید) می گوید نفس ام بند آمده همه ش داری دم می دهی.
«دمار» در ترکی به معنی رگ هم هست. به معنی هلاک و محو هم هست به معنی دم و نفس هم هست. {همه این معنی ها در دهخدا ثبت شده}
می گوید (به قدری دم ام دادی که رگ من بر آمد) (یا رو به هلاک هستم) (یا نفس ام را برآوردی)
چرا نمی گویی که دم برآور (نفس بکش) یا (حرفی بزن)
برآور دم یعنی دم بر آور

 

گیتی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۵۲ نوشته:

این شعر زیبای حافظ رو با تمام دل تقدیم به دوستی میکنم که ناخواسته و از روی سهل انگاری باعث شدم از من بشدت برنجه و اعتمادش رو به من برای همیشه ازدست بده.
کاش از دست نمیدادم این دوستی رو که برام عزیزترینه

 

جلال الدین در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۳۴ نوشته:

خیرش در این بوده @گیتی

 

حامد در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۰۷:۲۰ نوشته:

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تاکی. این مصرع رو استاد شجریان اینجوری میخونن ، فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدمی تا کی

 

نیلوفر در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۸ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۲۰ نوشته:

استاد شهرام ناظری این شعر رو بی نظیر اجرا کردند و پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید و لذت ببرید

 

علیرضا پیمان در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۲۵ نوشته:

به نظر من این غزل یکی از زیباترین و شورانگیز ترین غزلیات عاشقانه حافظ هست . و کسی میتواند احساس اسن غزل را درک کند که خودش در شرایط احساسی و عشق ومحبت قرار داشته باشد . شاید من در چنین حالتی بودم و این غزل را خواندم به این نظر رسیده ام .
اما دکلمه این غزل چندان گیرا و جالب نیست وآن شور و حالت احساسی را منتقل نمیکند . هرچند سعی شده است که با نواختن سه تار این احساس القا شود ولی من از دکلمه لذت نبردم .
با اینحال از تلاش شما عزیزان تقدیر میشود .

 

محمدرضا در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۳۶ نوشته:

محسن نامجو این شعر را با عنوان "مرصع خوانی" در آلبوم "صفر شخصی" به صورت خیلی زیبا اجرا کرده است
برایم عجیب است که چرا در قسمت معرفی خواننده برای شعر فقط آلبوم ترنج محسن نامجو هست و دیگر آلبوم های او نیست
به هر حال امیدوارم که مسئولین سایت در قسمت معرفی آهنگ هایی که از این متن در آن ها استفاده شده است آهنگ مرصع خوانی در آلبوم صفر شخصی از محسن نامجو را اضافه کنند

 

گمنام-۱ در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۰۸ نوشته:

علی رضا،
به گمانم همان " صفر " هم از سرش زیاد است
شخصی یا غیر آن.

 

حمید در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۵۱ نوشته:

سلام - بسیار زیبا ، سه تار دوست عزیزم جناب استاد امیر فرزان شارقی ممنون ارز شما .

 

همایون در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۸:۱۱ نوشته:

دم و بازدم همان عمل تنفس, موجب سلامت و حیات انسان است. به قول سعدی "هر نفس که فرو میرود(دم) ممد حیات است و چون بر می آید(بازدم) مفرح ذات"
اما چنانچه نفس فرو رود و بر نیاید, دیگر نه ممد حیات است و نه مفرح ذات.
در این بیت:
"فرو رفت از غم عشقت دمم"
نفس کشیدم (دم) اما امیدی به این نفس نیست! این نفس نمیتواند ممد حیات(ادامه دهنده زندگی) باشد چون توأم با غم است. غم عشق تو!
برای ادامه ی حیات این دم باید بالا بیاید(عمل بازدم شکل بگیرد) اما از غم عشق تو نفسم بالا نمی آید. کنایه از دلتنگی بسیار.
"دم میدهی تا کی"؟!
کنایه از غم بی پایان! اندوه مستمر! غم و اندوهی که پایان ندارد!
تا کی(دم) غم به خورد من میدهی؟!
بگزار نفسم بالا بیاید!(رهایی از غم)
"دمار از من برآوردی" کنایه از شکنجه کردن و عذاب دادن و حتی هلاک کردن.
"نمی گویی برآور دم!"
"دم برآوردن" اغلب بمعنای به حرف آمدن است اما در اینجا:
"برآور دم" نفسی را که فرو بردی (دم)
بیرون بده.(پایان غم و اندوه)
اجازه نمیدهی بواسطه ی غم عشقت(نمی گویی) نفس بکش. هنوز غم عشق تو ادامه دارد!
نفسم وقتی بالا می آید که تو اجازه بدهی (غم تو بپایان بیابد)

 

عذرا در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۷ نوشته:

استاد شهرام ناظری به همراه پسرشون این غزل رو تو کنسرت ناگفته به شورانگیزترین حالت ممکن اجرا کردن.

 

علیرضا در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۰۱ نوشته:

درود
اگر اندکی با ریتم و موسیقی نهفته در اشعار حضرت حافظ آشنا باشید مطلبی که عرض میکنم را درک میفرمایید
بیت اول را چند مرتبه بلند بخوانید... فالش بودن "هردم "در مصرع اول و "هردم" در مصرع دوم کاملا واضح است
بنظر بیت اول دچار تغییر شده است
زیبایی و ریتم آنرا دزدیدند... به همین راحتی
اصل بیت اینست:
مرا میبینی و در دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هردم

 

نادر.. در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۱ نوشته:

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم..
علیرضای عزیز
به گمانم این مصرع بیان می کند که: " حال و روز بد منِ عاشق را می بینی و با این حال با بی اعتنایی کردنت به من و نادیده گرفتن حال و روزم، هر لحظه دردم را بیشتر می کنی"

 

نادر.. در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۱ نوشته:

دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری..

 

بهنام در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۴۹ نوشته:

1: (کسی را) دَم دادن= فریفتن. فکر کنم موضوع، تنفس مصنوعی نیست! گرچه حافظ تناسب "دمار" و " دم برآوردن" و "بر آوردم" رو دقیقا در ذهن داشته.
2: آقای امید= محدث: داروخونه نفت داره یا نه زیاد مهم نیست مثه اینکه.شما نتیجه ی خودت رو میگیری. همینجوری و بدون هیچ ارتباطی به کامنت شما،از شیخ اجل دو بیتِ آموزنده یادم افتاد:
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری

 

رضا در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۵ نوشته:

مرا می‌بینی و هر دم زیـادت می‌کنی دردم
تـو را می‌بینم و مـیـلـم زیـادت می‌شود هر دم
عاشق بادیدن ِ معشوق دردمندتر می شود. امّا این"درد" دردِ اشتیاق است، دردِ شوق است. دردِ عشق است. یعنی شور و شوق مرانسبت به خودت افزونتر می‌کنی. عاشق فقط دروصال به آرامش می رسد.
معنی بیت : وقتی تومرا می بینی سببِ فَوَرا ن ِ دردِ اشتیاق ِ من می شوی، سببِ بی قراری من می شوی. وقتی من تورا می بینم تمایلم به تو افزونتر می شود،تـو را که می‌بینم آتش ِ اشتیاق فروزانترمی گردد ومن عاشق تروشیداترمی شوم.
هردومصرع تقریباً یک معنی تولید می کند. حافظ خواسته بااین جمله ی ساده صادقانه احساسات وعواطفِ درونی را بیان کند. یک معنی باجملاتی ظاهراً متفاوت ومتضاد. هم وقتی که معشوق عاشق رامی بیند وهم وقتی که عاشق معشوق رامی بیند یک اتّفاق دروجودِ عاشق رُخ می دهد وآن فَوَران ِ دردِ اشتیاق است. دردِ نیازمندیست ودردِ عشق است که زیادت می شود.
سویدای دل ِ من تاقیامت
مباد ازشوق وسودای توخالی
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری!
به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مـگر دردم ؟
"به سامانم نمی‌پرسی": یعنی ازاوضاع واحوالم نمی پرسی. بعضی ازشارحان ایرادگرفته اند که بجای" به" باید "ز" گذاشته شود وازنظرآیین نگارش به سامانم نمی پرسی درست نیست!
بایددانست که چیزی که ازهمه چبز نادرست تراست ،دست بردن به عبارات وترکیباتِ اشعار یک شاعروتغییرِ چیدمان ِ واژه هاست که خوددرمیان ماحضورندارد ودیوانش به عبارتی درنزدِ ماامانت است ! بنابراین اگربه نظرما واژه ای یا عبارتی درست نیست حق تغییر دادنِ آن رانداشته وتنهامجازبه دادن نظرهستیم. ضمن ِ آنکه حافظ خودبهترازهرکسی می دانست که زسامانم ازنظرآیینِ نگارش درست تراست لیکن حافظ به عَمد از"به سامانم" استفاده کرده تا درابتدای دومصرع یک قرینه ایجاد نماید وبا "به درمانم" نمی کوشی تناسب بیافریند. ضمن آنکه حافظ دارای روحیّه ی خاصّ ِ میل به آزادی ِ فکری وعملی ِ بوده وساختارشکنی را همیشه بادرنظرداشتِ اینکه پیامدهای منفی نداشته باشد بررعایتِ قوانین ترجیح می داده است. یعنی اودرخوداین توانایی را می دید که می توانداز"به سامانم" معنای "زسامانم" رابگیرد. درنظرگاهِ حافظ هیچ اشکالی ندارد اگر باجایگزینیِ ِ دوحرفِ "ز" و"به" یک موسیقی کلام ،یک قرینه وتناسب ویک گویش ِ نوپدیدمی آید این اتّفاق رُخ دهد. مگرآئین نگارش حکم الهیست که تغییرناپذیربوده باشد؟
حافظ صاحب اختیاراست وهمواره سعی کرده باهمین روحیّه، "میل به آزادی" را درخودزنده نگه می دارد. بارها وبارها ثابت کرده که اوپادشاهِ ساختارشکنان درهمه ی زمینه ها به ویژه درعرصه ی ادبیّات است واتّفاقاً یکی ازویژگیهایی که سببِ محبوبیّت،شیرینی سخن وماندگاری غزلیّاتِ او شده،داشتن روحیّه ی ساختارشکنی،آزاداندیشی وشکستنِ ِ چارچوبهاست. اونه تنها درآئین نگارش بلکه درهیچ زمینه ای خودرااسیرتلقیناتِ گذشتگان نکرده است. پشتِ مرزنماندن و شکستنِ چارچوب ها جریانی مداوم دررفتارآن عزیز بی همتاست که ازهمین جزئیات وایجادِتغییر درآئین ِ نگارش وتغییرواژه ها وعبارات شروع شده،درزمینه های دیگرگسترش یافته ودامنه ی آن، مرزهای اندیشه واعتقادات وباورهای او رادرنَوردیده است تااینکه یک مرام ِ حافظانه ی راهبردی و یک مَسلکِ رندی بنیانگذاری گردیده است.
"چه سـرداری؟" به معنی چه فـکری داری؟ چه منظوری داری؟
معنی بیت : از اوضاع و احوال من نمی‌پـرسی ، نمی‌دانم که چه فکر ومنظوری داری. درجهتِ مداوایِ درد من تلاشی نمی‌کنی مگر دردم را نمی‌دانی ؟ نمی‌دانی که عاشق تـوام ؟
دهان ِ یارکه درمان ِ دردِ حافظ داشت
فغان که وقتِ مروّت چه تنگ حوصله بود!
نـه راه ست ایـن که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گـذاری آر و بـازم پرس تـا خاک رهـت گـردم
"نه راه است " : درست نیست ،این رفتار شایسته ی تو نیست .
"گـذار" : عبور کردن.
"خاک راه کسی شدن": کنایه از فدای او شدن،ارادتمندو بنده‌ی او شدن.
معنی بیت : اینکه درست نیست تو مرا بااین وضعیت که ازشدّتِ اشتیاق ناتوان ودرمانده شده وبه خاک افتاده ام به حال خودم رهاکنی وبگذری وبروی! ترحّم کن، لطفی کن و بازآ وبرمن گذری کن ، من محتاج یک توجّهِ ازسوی تواَم. ازحالم پرس‌وجو کن تا فدای توگردم تامطیع و بنده‌ی تـو شوم.
حافظِ عاشق حتّا درآخرین لحظه نیز درخواستی که ازیارسنگین دل خود دارد برای خودش نیست بلکه برای این است که اوبازگردد وحافظ جانِ گرامی را فدای خاک پای اوکند.
لَعل سیراب به خون تشنه لبِ یارمن است
وزپی ِ دیدن اودادن جان کارمن است.
نـدارم دستـت از دامن بجز در خاک ، آن دَم هم
که بر خاکـم روان گـردی بـگیـرد دامـنـت گـردم
"ندارم دستت ازدامن": دست از دامنت برنمی‌دارم، تـو را رها نمی‌کنم.
معنی بیت : دست از دامن تـو بر نخواهم داشت مگر اینکه بـمـیـرم تا توراها کنم. درآن روزهم اگربه مزارم عبورکنی گردوغبار من دامنت را خواهدگرفت.
عشق حافظانه، اشتیاقی عجیب وخواستنی غریب هست! پس ازمرگ هم جریان دارد وبا مرگ پایان نمی پذیرد نه آغازدارد نه انجام!
ماجرای من ومعشوق مراپایان نیست
آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام !
فرورفت ازغم ِعشقـت دَمـم ، دَم می‌دهی تـا کی
دَمـار از من بـر آوردی ، نمی‌گـویی بـر آوردم
"فرو رفت ازغم عشقت دَمَم" یعنی ازسنگینی غم واندوهِ عشق اَت نفسم بند
آمد.
"دم دادن" دمیدن ،یعنی فریفتن و افسون دادن و در کسی یا چیزی دمیدن
"دَمـار" کلمه ای ترکیسیت به معنی رگ
"دمار در آوردن" یعنی شکنجه ی سخت دادن همانندِ اینکه رگ های کسی را زنده زنده ازتنش بیرون کشیدن! کنایه ازدادن ِزَجرفراوانست.
معنی بیت :
ازسنگینی اندوه وغم عشق تو دیگر نفسم بالا نمی‌آید. تا کی مرابه حیله ونیرنگ می فریبی ،افسون می دهی وجادویم می کنی ؟ این همه زَجرکُشنده می دهی واصلاً به روی خودنمی آوری!
چه جای من که بلغزدسپهرشعبده باز
ازاین حیل که درانبانه ی بهانه ی توست
شـبـی دل را به تـاریکی ز زلـفـت بـاز می‌جـُسـتـم
رخـت می‌دیـدم و جـامـی هـلالـی بـاز می‌خـوردم
جام هلالی: استعاره ازلب است.
"می خوردم" چون با قافیه های دیگر همخوانی ندارد می توان "می خَردَم" تلفّظ کرد تابه آهنگ وموسیقی غزل لطمه ای نخورد گرچه با خوانش ِمی خوردم نیزهیچ مشکلی پیش نمی آید.
معنی بیت : خطاب به معشوق است.یک شب درتاریکی در میان ِحلقه های زلفِ تـو، پِی ِ دل ِگمگشته می‌گشتم درحین جستجوچشمم بر رخسار زیبایت می افتد وشیداوشیفته ی زیبائیت می شدم ازشدّت ِ اشتیاق،ازجام هلالی ِ لـبهـایت شرابِ عشق می‌نوشیدم وسرمست می شدم.!
جالب اینجاست که حافظ به دنبالِ دلِ شیدای خودآمده تااورا پیداکند لیکن خود نیزبدترازدلش گرفتارشده وراه راگم کرده است.!
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن براین غریب
گفت دردنبال دل رَه گم کند مسکین غریب
کـشـیـدم در بـَرت نـاگاه و شــد در تـاب گـیـسویـت
نـهـادم بـر لـبـت لـب را و جان و دل فـدا کـردم
در مصرع اوّل "تاب" را باید با سکون (ب)بخوانیم بدینصورت:"شد درتاب گیسویت " به این معنی که وقتی بناگاه وبااشتیاق تورادرآغوش کشیدم گیسوانت پـریشان شد .
معنی بیت : درادامه ی بیتِ پیشین،حافظ پس ازآنکه جام هلالی لبهای معشوق رامی نوشد،خطاب به یارمی فرماید: ازسرمستی بناگاه تـو را در آغوش کشیدم و گیسوست پریشان گشت لب بر لب تـو گذاشتم و جان و دلم راتقدیم تـو نمودم.
این بیت وبیت پیشین، تصاویربسیار روشن وخیال انگیزی درذهن مخاطب ازحالتِ درآغوش کشیده شدن معشوق وپریشانی گیسو وبوس وکنار خَلق می کند که نشان ازمهارت ونبوغ بی نظیرشاعراست.
خوابِ آن نرگس فتّان توبی چیزی نیست
تابِ گیسوی پریشان توبی چیزی نیست
تـو خوش می‌بـاش با حافظ بـروگـو خصـم جان می‌ده
چـو گـرمی از تـو می‌بـیـنـم چـه بـاک از خـصـم دم سـردم
معنی بیت : خطاب به معشوق است تـو با حافظ اینگونه(بشرح بیت های پیشین) خوش باش پس ازآن بگو که دشمن ازحسادت بمیرو وجان بسپارد. دشمنی که دلش ازمهرومحبّت خالیست وچشم دیدن مارا ندارد.گرمای محبّت بین ما خصم ِ دَم سرد وبی ذوق وشوق راخواهدکُشت.
دامن ِ دوست به صدخون دل افتاده بدست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد.

 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۴۰ نوشته:

نمی دونم آقای یا خانم امید چرا حتما باید برای هر شعر یک شأن نزول پیدا کنند که هیچ ربطی هم نداشته باشه
و اصل موضوع دختر سه ساله رد شده یا زیر سؤال است و این شعر هم هیچ ارتباطی به آن موضوع نداره و البته شما مختارید به هر چیری ربطش بدهید ولی نه از طرف حافظ

 

سامان در ‫۳ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۴۶ نوشته:

من یک ماهه هر روز صبح 10 دیقه این غزل رو با صدای استاد شجریان گوش می کنم بعد به بقیه زندگی میرسم
به نظر من محشره

 

کوه کن در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۲ نوشته:

همایوم دم و بازدم رو خوب توصیف کرده و به فهم بهتر اون مصرع کمک خوبی کرده - ازشون ممنونم

 

کوه کن در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۴ نوشته:

همایون دم و بازدم رو خوب توصیف کرده و به فهم بهتر اون مصرع کمک خوبی کرده - ازشون ممنونم
Comment by کوه کن — مهر 21, 1397 @ 11:12 ب.ظ

 

علیرضا در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۰ نوشته:

یکی از سعدی ترین غزلیات حافظ...

 

علی در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۷ نوشته:

واقعا نامجو عااااااالی خونده اینو توی مرصع خوانی!

 

الهام در ‫۲ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۴۸ نوشته:

وقتی جز حیرت چیزی برای آدم نمی مونه! بعضی وقتا زبونت برای توصیف بعضی چیزا از حرکت می ایسته و فقط می تونی نگاه کنی و خیره بشی.
خوندن استاد شجریان بی نظیره، بی نظیر...

 

محمدصادق نائبی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۸ نوشته:

بیت نخست در اصل چنین است و "دردم" جناس است:
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود در دم

 

سجاد در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۲۸ نوشته:

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی درسته

 

علی خراشادی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۳۳ نوشته:

این شعر را آقای ناظری نیز در قالب تصنیف اجرا کرده اند که متاسفانه در آلبوم خاصی مشاهده نکردم. در کنسرتی به همراه حافظ ناظری بخشهایی از این شعر اجرا شده است. کافی است در یوتیوب سرچ نمایید. باتشکر

 

خلیل در ‫۱ سال قبل، سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۲ نوشته:

بانویی این غزل زیبای حافظ را با صدای بسیار گیرا خوانده اند. صدای حافظ در خوانش جدید ایشان شنیدنی است.

 

نیما در ‫۱۱ ماه قبل، دو شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۰ نوشته:

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم
تو را می بینم و در-دم ز-یادت می شود هر-دم
با هردم درون من می آیی و از یاد تو دردم دوباره بالا می گیرد
آنگاه تو را می بینم و از دیدارت نفس (بازدم) پیوسته از من می رود (می شود)
بینی: اشاره ظریف به معبر تنفس و راه دیدار

 

نیما در ‫۱۱ ماه قبل، دو شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۹ نوشته:

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم
تو را می بینم و دردم زیادت می شود هردم

 

آرش کمانگیر در ‫۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۱ نوشته:

اجرای استاد ناظری از این آهنگ، خیلی عالیه
حتمن ببینید

 

برگ بی برگی در ‫۵ ماه قبل، پنج شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۲ نوشته:

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
وقتی یار یا حضرت معشوق به شخص سالک عاشق عنایت داشته باشد او را با نظر لطف مینگرد و این نظر موجب زیادت دو درد میگردد ، یکی درد فراق از حضرتش که سالک در می یابد از جنس ماده و جسم نبوده و بلکه از جنس خدا میباشد ، سپس با این آگاهی بر درد فراقش افزون شده ، برای وصل به اصل خود بیتابی میکند . اما با این نظر لطف و نگاه حضرتش ، زیادت دردهای دیگری نیز احساس میشود و آن دردهای ناشی خود کاذب انسان است ، دردهایی مانند ترس ، خشم ، کینه ، حسادت ، حرص ، طمع ، که سالک عاشق درخواهد یافت با نگاهداری دردهای مربوط به خود کاذب ،وصال حضرت معشوق میسر نخواهد شد و حافظ میفرماید این نیز از عنایت و نظر حضرت معشوق است تا انسان به زیادت درهای خود پی برده و با کار فراوان ، از دردهای پدید آمده بوسیله خود کاذبش رها شده ، شرایط را برای وصل به اصل خود آماده کند . در مصرع دوم حافظ میفرماید اما وقتی انسان حتی با دید محدود خود به حضرت معشوق مینگرد نیز دم بدم بر اشتیاق وصل او افزوده میشود . حافظ و عرفا دیدن یار یا حضرت معشوق را از طریق زلف او و با نظر به کثرت زیبایی های این جهان ماده درک و احساس میکنند .
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
حافظ میفرماید خدا با نظر لطف و عنایت خود دردهای انسان عاشق را به او نشان میدهد تا پس از شناسایی و رها شدن از آن دردها آماده وصل به اصل خود گردد ، ولی کوشش و کار برای رهایی و درمان دردها به عهده سالک کوی دوست بوده و حضرت معشوق با اینکه به دردهای انسان واقف و آگاه است ، اما کوشش برای درمان این دردها تنها بر عهده انسان است و این طرح خدا برای نقطه شروع عاشقی ست که در سر دارد . او حتی از به سامان شدن عاشق خود پرس وجو نمی کند یعنی شخص سالک نیز نباید مدام خود را سنجیده و از بسامان شدن اوضاعش از خود سوال کند ، سوال کردن و سنجیدن میزان پیشرفت معنوی انسان را به ذهن برده و موجب کندی کار میشود
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
اما حافظ یا انسان عاشق ذاتاً تغییر خود را حس کرده و میداند پس از کار بر روی خود ، به خود کاذبش مرده و از دردهای خود رها شده است . برای مثال تا پیش از این رنجش خود از شخصی را در درون خود حس می کرده است ولی اکنون پی میبرد اثری از آن رنجش کهنه در او وجود ندارد ، پس خطاب به معشوق میگوید بنا بر قرار روز ازل اکنون که او به خود کاذبش مرده و از دردها رها شده است روا نیست عاشق خود را کشته به خود کاذبش بر روی خاک رها کرده و از پیمان خود بگریزی . یعنی به وعده خود عمل کن و عاشقت را با دم مسیحاییت به خود زنده کن . زیرا اگر چنین کنی و برای اطمینان از به سامان شدن عاشق خود بپرسی ، خواهی شنید که هیچگونه درد و دلبستگی دنیوی در او برجای نمانده است . پس این عاشق را به دم خود زنده کن تا خاک رهت گردد ، یعنی او که از جنس توست با تو یکی شده ، به مقام وصالت نایل شود .
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
میفرماید من که دست بردار نیستم مگر اینکه همین جان جسمی ام نیز بمیرد و تبدیل به خاک شوم که در آنصورت نیز حتی کردی از خاکم دامنت را خواهد گرفت . خدا انسان را از خاک آفرید و خاک تمثیلی از جان و جسم و جان جان انسان است و بدلیل توصیف ناپذیر بودن جان جسمانی و جان اصلی انسان آنرا خاک نامیده اند و ذره ای از این خاک نیز در هر کجا که باشد جذب اصل خود که خداست خواهد شد . روان شدن حضرت معشوق بر خاک انسان نیز به دلیل بی فرمی ولی لطیف بودن خداست که از جنس عدم و بینهایت است . همه این توصیفها ذهنی بوده و برای بیان مقصود و لفاظی بکار میروند وگرنه ذات و جنس خدا و به تبع آن جنس جان اصلی انسان توصیف ناپذیر است .
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم
فرو رفتن دم به معنی مردن به خود کاذب و رهایی از دردهاست وحافظ یا سالک عاشق بدلیل درد فراق ، با کوشش و کار بر روی خود به این مقام نایل میشود و اکنون حضرت معشوق با دم خود او را به خود زنده میکند ، عاری از هرگونه درد و غمی بجز غم فراق او . پس انسان عاشق گلایه کرده میگوید که به دم حضرتش زنده شده است ، یعنی درد وغم برجای نمانده بجز غم عشق و غم فراق ، پس دمیدن کفایت کرده و اکنون وقت وصال و دیدار روی معشوق است .حافظ خطاب به حضرت معشوق میگوید بجای این دمیدن بی وقفه ، یکبار بگو که کام دل را برآورده و حافظ یا انسان سالک را راحت و آسوده میگردانی .
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
شبی در اینجا یعنی هر لحظه و حافظ یا انسان عاشق که هر لحظه در پی دل از دست داده خود میگردد در تاریکی و نبود نور حضور این روی زیبای حضرت معشوق را در زیبایی های این جهان جستجو میکند . عرفا و حافظ این جهان فرم را جلوه ای از روی حضرتش میدانند که با نظر کردن بر این جهان نیز بجز روی حضرتش را نمی بینند . پس عاشق روی معشوق در عین نا آگاهی از ذات و روی حضرتش ، در این جهان ماده و با نظر بر جلوه های روی او در پی راه یافت به ذات خدا که درواقع جنس و ذات خود او نیز هست میباشد . با این جستجوی در تاریکی ، گاه انسان شمایی از رخ حضرتش را دیده یا درک کرده و آنرا جامی هلالی و لبریز از شراب میبیند . این جام شراب بنظر انسان عاشق آشنا آمده و خودرا از این می ناب سیراب میکند . حافظ میفرماید باز میخوردم ، یعنی یکبار دیگر نیز او از این جام می نوشیده است . بار اول انسان در روز ازل از همین جام هلالی می خرد ایزدی برخوردار شده است و همین سبب شرافت او بر سایر باشندگان عالم گردیده است . اکنون نیز با عدم شدن مرکز حافظ یا هر انسان عاشق دیگری ، دگربار با نوشیدن می خرد ایزدی ، امکان دیدار روی حضرت معشوق فراهم شده است و این همه به پاس رها شدن سالک عاشق از دردها و دلبستگی ها و هرآنچه غیر خداست میسر شده است .
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
پس از این آگاهی و خرد بواسطه نوشیدن از آن جام هلالی ست که حافظ یا انسان سالک به خدا زنده ، و به یکباره به دیدار روی او نایل شده و پی به اصل وجودی خود میبرد . جدایی و فراق رخت بر بسته و او همه را نور و خرد واحد میبیند . رنگها و نژادها ، مذاهب و باورها ، همه و همه رنگ می بازند و این تکثر در گیسوی یار نیز از میان میرود . یعنی او حتی همه مخاوقات و هرچه در این جهان فرم امکان وجود دارد را نیز از خدا منفک نمی داند . شد در تاب گیسویت یعنی این تکثرگرایی عالم وجود در هم تنیده و با هم یکی شدند . پس از این آگاهی و خرد است که حافظ یا انسان عاشق به کام و وصال حضرت معشوق رسیده ، و جان جسمی و دل دلبستگی های ذهنی را بطور کامل فدایی حضرت معشوق میکند ، یعنی با این جهان بینی به درک درستی از خدا و انسان رسیده و میبیند که از روز ازل نیز تفکیکی در کار نبوده و کل وجود و کاینات در حقیقت یک نور واحد هستند .
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم
حافظ در انتها میفرماید ای انسان ، تو شادی خود را از این آموزه های معنوی حافظ و بزرگان دیگر جستجو کن و نه از چیزهای بیرونی و جسمی . خصم جان که همان انسانهای معنوی یا خدا هستند ، به معنی دشمن جان جسمی انسان هستند زیرا همه دردها و غمها ، برآمده از این جان جسمی یا خود کاذب انسان است و بزرگان قصد آن دارند که انسان را از این خصم درون وا رهانند .پس نوشیدن می از دست بزرگان را گرمی و لطف خدا بدان و با چنین دیدگاهی دیگر باک و واهمه ای از خصم دم سرد نداشته باش . خصم دم سرد خود کاذب انسان است که نفس و دم او به هرچه برخورد کند موجب سردی غم و اندوه خواهد شد . خصم دم گرم مانند حافظ ، مولانا ، عطار ، فردوسی ، سعدی و سایر بزرگان این دیار با نفس و آثار خود جان افزا بوده ، موجب انواع برکات و شادی انسانهای عاشق میشوند که باید از آنها درخواست می ناب کنند .

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.