گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردم

که روز از مستی شب این همه خجلت نمی بردم

زبان خود بدندان می گزم هر دم من ناکس

که از بهر چه در مستی لبت را نام می بردم

کشم صد انفعال از خویش و میرم از پشیمانی

چو یاد آرم که در مستی سگ آن کوی آزردم

بمستی دوش رنجانیدم از خود خاطر یاران

چه کردم کاش خون می خوردم و آن می نمی خوردم

فغانی یار چون می شد ملول از هایهای من

چرا اول به آه و ناله جان بر لب نیاوردم