گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۱

 
حافظ شیرازی
حافظ » غزلیات
 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره عنبرشکنش

در مقامی که به یاد لب او می نوشند

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر 131 دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الثانی ۹۲۶ هجری قمری » تصویر 141 دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر 162 کتاب خواجه حافظ شیرازی به خط محمد ساوجی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر 244 دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر 204 دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، به خط حسن زرین خط، مرداد ۱۳۲۰ شمسی ، زوار، چاپ سینا، تهران » تصویر 320

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رضا در ‫۱۰ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۴ آذر ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۲۵ نوشته:

عجب شعری است این شعر

 

ملیحه رجایی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۲۹ نوشته:

نوگل خندان = گل تازه شکفته
به ‌منش = به من او را
سلمی = مجازا معشوق، نامی است
چشم دارم = امیدوارم
طُرّه = موی پیشانی
بهم بر مزن = درهم و برهم مکن، آشفته نساز
عنبر شکن = معطر
سِفلِه = فرومایه، پست
این آب = شراب آتشین
مُقام = بزم ، جایگاه
عِرض = آبرو
نشاید اندوخت = نمی توان به دست آورد
رَخت به دریا فکندن = از همه چیز صرف نظر کردن، دست از هستی شستن و به مقام فناء فی الله رسیدن
ترسد زملال = بیقرار و نگران شود، از اندوه بترسد
عشقش نه حلال = عشق حلال او نباشد
بیت الغزل = شاه بیت
معنی بیت 3: ای باد صبا اگر به سرمنزل سلمی و معشوق رسیدی امیدوارم که از من به او سلامی برسانی . معنی بیت 4: ای با صبا اززلف سیاه محبوب نافه گشایی و عطر پراکنی به ادب کن چون آنجا جایگاه دلهای عزیز می باشد پس در هم و برهم مکن.
معنی بیت 9: اشعار حافظ تماماً شاه بیت غزل عرفان و عشق الهی است. آفرین باد بر نفس و دم پاک و گفتار نرم و شیرینش.

 

نادر.. در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۴ نوشته:

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دل‌های عزیز است، به هم برمزنش..

 

رضا در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۶ نوشته:

یـارب این نـوگل خنـدان که سـپـردی به مـنـش
می‌سپـارم به تـو از چشم حسود چـمـنـش
نوگل خندان: استعاره ازمعشوق نوجوانست.
چمن: استعاره ازاطرافیان ،به ویژه رقیبان است
چشم حسودِ چمنش: استعاره تنگ نظری رقیبان است. رقیب یامراقب، درفرهنگِ حافظانه نسبت به رابطه ی عاشق ومعشوق بدنظروتنگ چشم است.کاسه ی داغ ترازآش است! دراینجا درمعنای سطحی خودِ چمن نیزکه نسبت به گل رنگ وبوی خاصّی ندارد به رنگ وبوی گل حسادت می کند.!
خدایا این معشوق نونهال شادانی که به من عنایت کرده وهدیه داده ای، می سپارم به خودت تامرحمت کنی ازچشم ِ حسودِ اطرافیان وبدنظرها محافظت فرمایی.
هرگلِ نوکه شدچمن آرای
زاثررنگ وبوی صحبتِ اوست.
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور بـاد آفت دور فلک از جان و تـنـش
اگرچه این نوگل خندان ومعشوق نوجوان من ازکوی وفاداری وعهدوپیمان فرسنگ ها دورشده ونسبت به من بی وفاست. لیکن من آرزوهای خوبی برای اودارم ازخدامی خواهم که ازبلایامحفوظ واز آفاتِ روزگاردراَمان باشد.
اگربرجای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باداگرمن جان به جای وست بگزینم
گـر به سرمنزل سلمیٰ رسی ای بـاد صبـا
چـشـم دارم کـه ســلامی بـرسـانی ز مـنـش
سلما: ازچهره های عشق وعاشقی ادبیّاتِ تازیان است که واردِ ادبیّاتِ فارسی شده واستعاره ازمعشوق است.
سرمنزلِ سلمی: سرمنزل معشوق
معنی بیت: ای بادصبا که به بارگاهِ معشوق دسترسی داری حال که معشوق فرسنگها ازمن دورشده ومرابه فراموشی سپرده، چشم امیددارم حداقل سلام مرابه آن معشوقِ عزیزبرسانی.
ای صبا گربگذری برساحل رودِ ارس
بوسه زن برخاکِ آن وادیّ ومشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هردَم ازما صدسلام
پُرصدای ساربانان بینی وبانگِ جَرس
به ادب نافه‌گشایی کن از آن زلفِ سیاه
جای دل‌های عـزیـزست ، به هم بـر مَـزنـش
"به ادب نافه گشایی کن" بااحترام وادب گیسوی یاررا بگشاوعطرافشانی کن.
معنی بیت: درادامه ی بیت پیشین می فرماید:
ای بادصبا گیسوان یار رابااحترام وادب نوازش کن وشمیم ِ جانبخشش را محترمانه بیافشان، حلقه حلقه های گیسوی یارمَسکن وماوای دلهای عزیز زیادیست،مواظب باش وبه هم مزن وپریشانش مکن.
آن که طـُرّه‌ که هرجعدش صدنافه ی چین ارزد
خوش بودی اگربودی بوئیش زخوش خویی
گودلم حقِّ وفاباخط وخالت دارد
محترم دار در آن طـُرّه‌ی عـنـبـر شـکـنـش
حقّ وفا : حق دوستی
خط : موهای نرم و ظریف که گِرداگردِ صورت،پشتِ لب و بناگوش جوانان می روید وبرزیباییِ چهره می افزاید. طرّه : آن بخش ازموی سر که برپیشانی ریخته می شود. عنبرشکن : عطرزلفِ توقیمت وارزش عنبررامی شکند.
معنی بیت: ای صباپس ازآنکه ازآن زلفِ سیاهِ معشوق،به ادب ومتانت نافه گشایی کردی، ازطرفِ من بگوکه دلم ازوفادارانِ صمیمی خط وخال توبود درمیان آن زلف عطرسای خویش، که ازخوش بویی ارزش وقیمتِ عنبررامی شکند حُرمتش رابه نیکویی نگهدار.
چودل درزلفِ توبسته ست حافظ
بدینسان کاراودرپامیفکن
در مـقـامی که به یـاد لب او می نـوشنـد
سِـفله آن مست که بـاشد خـبـر از خویـشتـنـش
مقام: رتبه،جایگاه،مکان
" میْ (شراب) نوشند" را می‌توان "می نوشند" نیزخواند هردوخوانش درست است.
سِفله : پست ، فرومایه
معنی بیت : در آن جایگاه ورتبه ای که به یادِ لبِ یـار باده نوشی می کنند، چنانچه کسی ازنوشندگانِ باده، آنقدرمست نشده باشد که ازهستی خویش بی خبرافتاده باشد قطعاً از پَستی و فرومایگی ِ اوست. چراکه ازنظرگاهِ حافظ، به یادلبِ لَعل ِیارآبِ خالی هم که بنوشی،مستی بخش خواهدبود.
آب وآتش به هم آمیخته ای از
لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
عِـرض و مال از در مـیـخانـه نشایـد انـدوخت
هر که این آب خورد ، رخت به دریـا فـکـنـش
عِرض : اعتبارو آبـرو
آب : شراب
"رخت به دریا افکندن" : "ترکِ تعلّقاتِ دنیوی کردن وهمه چیزجزعشق رها کردن" معنی بیت : اگرتوقّع داری که ازمیخانه‌ی عشق ورندی، اعتبارو آبرو و مال و ثروت به دست آوری،سخت دراشتباهی! کسی که از شرابِ عشق نوشید نسبت به تعلّقاتِ دنیوی بی رغبت می گردد وبرای سبک شدن همه ی آنچه که به اعتبار وآبرو ومال وثروت مربوط می شودرا را به دریا می‌افکند وخودراازبندِ علایق خلاص می گرداند.
غلام همّتِ آنم که زیرچرخ کبود
زهرکه رنگِ تعلّق پذیرد آزاداست
هر که تـرسـد زمَلال ، انـدُهِ عشقش نه حلال
سـر ما وُ قـدمـش ، یـا لـب ما وُ دهـنـش
ملال: ناراحتی ها ورنج ها
هرکسی که ازرنج ومشکلات وناراحتی ها بترسد، غم ِعشق که خودسعادت ونعمتی بزرگ است حرامش باد. ماعاشقان ازروزاوّل چنین انتخاب کردیم: یاسرمادراین راه،خاکِ راهِ یارخواهدشد یاسرانجام لب برلب یارخواهیم رساند واز شرابِ لعلش خواهیم چشید، راه دیگری نیست وازرنج ومشکلات هراسی به دل نداریم.
دوای تو دوای توست حافظ
لبِ نوشش لبِ نوشش لبِ نوش
شـعـر حـافــظ همه بیت الغزل معرفت ست
آفـرین بر نَفَس دلکش و لطف سخنـش
بیت الغزل : زیباترین و ناب‌ترین بیت از یک غزل،شاه بیت
معرفت :آگاهی ودانش، شناختِ حقیقت و عشق
معنی بیت : تمامِ اشعار حافظ، تک بیت های نغزوپرمعنایی هستند که درموردِ عشق ومعرفت گفته شده است. مرحبا به نَفَس ِ پاک او وآفرین برلطایف وظرایفی که درشعرهای دلپذیر اونهفته است.
زشعردلکش حافظ کسی بودآگاه
که لطف طبع وسخن گفتن دری داند

 

در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۳۳ نوشته:

هزاران هزار ... آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 

سید نواب خسینی نژاد در ‫۵ ماه قبل، پنج شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۲۶ نوشته:

مقصود حافظ از گل نوخندان در بیت اول دیوان شعرش است از خداوند می خواهد دیوان اشعارش را برایش حفظ کند.

 

A.p در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۷ نوشته:

سخنی نه به گزاف بل خود گواهی بر این مدعا بیت آخر

 

سینا در ‫۳ ماه قبل، چهار شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۲ نوشته:

من پسر نوجوانم رومدتی است از دست دادم . خیلی ناراحت و دلتنگش بودم . گفتم ای حافظ از پسر من بگو و فال به این صورت آمد . واقعا در شگفت شدم . امانتی رو که خدا داده بود بهش برگرداندم . شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
زلف سیاه او را با لای انگشتان شانه میکردم و حال به باد صبا و خدای بزرگ سپردم .

 

nabavar در ‫۳ ماه قبل، پنج شنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۰۶ نوشته:

گرامی سینا
عزیزی را از دست داده ای و غم بزرگی به جان داری
در تسلیت این اندوه شعری از ” نیا “ را که در سوگ عزیزش سروده برایت می نویسم شاید مرهمی ناچیز بر زخم دلت باشذ:
یی
یک چند چو دل در دل این خانه تپیدی
صد نقش محبت ز سر مهر کشیدی
تاآتش عشق تودرین سینه گل انداخت
ناگاه چو پروانه ازین بام پریدی
من چشم به راه تو چنین زار، کجایی؟
....
رفتی که بمانم من و اندوه نهانی
ای یار که درسینه ی من جان جهانی
خاموش شد آن نغمهء بلبل به سر دار
آنگه که گرفتم ز تو ای دوست نشانی
ای سایه ی سرو تو به گلزار، کجایی؟
....
ای یارسفر کرده ، خالی شده ساغر
چشمم به در و منتظر جرعه ی دیگر
مهری که به یک عمر به پیمانه ی ما بود
کوساقی آن باده که چون شعله مجمر
آتش کشد این سینه ی دلدار، کجایی
....
هرچندکه این گردش پرگارغمین ست
صد تیربلا درپس این چرخ کمین ست
ما بر در میخانه ی مهرت بنشستیم
رخسار تو باعشق درین سینه عجین ست
ای یادتو در خاطره بیدار ، کجایی؟
....
ما در پی دیدار رخت هر سر بازار
چون مشتری مشک به هردکه ی عطار
از پیروجوان عارف و عامی زغم هجر
جستیم نشان تو ز یاران و ز اغیار
ماییم به جان طالب دیدار ، کجایی؟
با احترام

 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، چهار شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۷ نوشته:

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش 

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش  

نوگل خندان ، خرد و هشیاری خدایی انسان است که از بدو ورود  انسان  به این  جهان  ماده  با  او  بوده  است  ، او خندان و  از جنس شادی بینهایت خداوند میباشد ، که به انسان سپرده و سفارش به مراقبت از او در عهد الست شده‌ است ،حافظ بارها از این خرد کل به نامهای یار  و شاهد زیبا روی نام برده‌است.  اما انسان که از جنس هشیاری و خرد بینهایت خداوندی ست برای رفع نیازهای مادی و بقای خود در این قالب جسمانی نیازمند خرد و هشیاری جسمی نیز میباشد  ، شاید ابتدایی ترین خرد و هشیاری جسمی طفل در این جهان ماده استفاده از گریه برای بیان نیاز به شیر و یا ابراز درد های خود به مادر باشد ، اما این هشیاری جسمی بتدریج  چیزهای پیرامون خود را نیز کنکاش کرده و با شنیدن اسم خود و توجه به وسایل  یا اسباب بازی های خود نسبت به آنها با دید هشیاری جسمی احساس مالکیت  کرده و به‌آرامی خود جدیدی در ذهن انسان شکل میگیرد که کاذب بوده و بر مبنای دید ذهنی و جسمی ، کنترل او را در دست می‌گیرد در حالیکه انسان پیش از این برابر پیمان الست گواهی داده که از جنس خدا میباشد و نه از جنس ماده و اجسام .حافظ در مصرع دوم این خود کاذب برآمده از ذهن را حسود چمن می‌نامد  و برای برکنار ماندن هشیاری و خرد خدایی انسان از چشم بد این حسود ، او را به خدا می سپارد تا در وقت خود به انسان بازگشته و بار دیگر  خرد و هشیاری کل ، غالب و در اولویت قرار گرفته ، کلیه امور انسان را در دست بگیرد . طرح خدا بر این قرار است که هشیاری محدود جسمی برای مدتی کوتاه و تنها چند سال ابتدای زندگی انسان و فقط به منظور سازگار نمودن انسان که از جنس بینهایت و بی فرمی خداست با جهان مادی و فرم ، امور انسان را بدست گیرد ، ولی پس از شناخت این جهان مادی ،  انسان بار دیگر به خرد و هشیاری خدایی خود بازگشته و به جهان با دید خرد و هشیاری کل نگریسته ، دید جسمی خود را رها کند . تعداد کمی از انسانها خیلی زود به این امر واقف شده و به خرد و هشیاری خدایی خود باز می‌گردند .

گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور 

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش 

اما اکثریت انسانها از کوی وفای به عهد و پیمان با خدای خود (عهد الست) بازگشته و بی وفایی را شروع میکنند ، با آغاز بی وفایی ، انسان صدها مرحله از منظور اصلی آمدن به این جهان که آشکار نمودن گنج مخفی خدا در روی زمین است  دور میگردد . حافظ از درگاه حق تعالی  میخواهد با اینکه انسان بد عهدی نموده  و کار اصلی خود در جهان را فراموش کرده و بجای نگاه از منظر چشم خدا به جهان ،  دید محدود جسمی را اصل قلمداد  کرده است ، با اینهمه ، آفت و گزند های روزگار  یا زندگی را از جان و جسم او دور بدار . در واقع  این خود انسان است  که با این بد عهدی به خرد و هشیاری خدایی شک کرده و موجبات ریب المنون   یعنی اتفاقات بد برای رفع شک خود را فراهم می‌کند.  پس از این بی وفایی ممکن است زندگی اتفاقاتی بد را برای گسستن دایم جان او از لطف و عنایت خدا رقم بزند و یا حتی جسم او بیمار شده و به امراض سخت مبتلا گردد که نتیجه طبیعی دردهای ناشی از دید جسمی و مادی خود کاذبش میباشد . حافظ دعا میکند  چنین نشود ، باشد که انسان به خدا و عهدی که با او بسته است بازگشته  و بار دیگر یار وشاهد زیبای خود را در آغوش گرفته ، امور خود را به دست آن خرد و هشیاری کل قرار دهد .

گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا 

چشم دارم که سلامی برسانی زمنش

سر منزل سلمی ، فضای امن یکتایی خداوند است  و حافظ میفرماید آن خرد و هشیاری  خدایی  پس از بی وفایی انسان ،  تن به جدایی داده و در سر کوی حضرت معشوق و سر منشأ  نور خود  سکنی گزیده است ، لامکانی که پس از این تنها باد صبا را راه بدانجا باشد ، پس حافظ از باد صبا تقاضا میکند  و امید دارد که اگر او را به‌ آن  منزل و جایگاه عظیم  راه باشد ، آن خرد و هشیاری را که جدای از خرد کل  ، یا حضرت معشوق  نمیباشد  گرامی داشته و سلام او را به  آن یار   عزیز  برساند . این بیت تاکیدی ست بر هم سنخ بودن هشیاری و خرد به ودیعه گذاشته  در انسان با آن خرد کل  ، یعنی که اصل و ذات انسان  از جنس خدا ست  .

به  ادب  نافه گشایی کن از آن زلف سیاه 

جای دلهای عزیز است ، به هم بر نزنش  

زلف سیاه  ، نماد زیبایی و  استعاره ای ست از کثرت تجلیات  صفات جمالی حضرت حق تعالی  در جهان ، و اکنون  آن هشیاری و خرد  اصیل جدا شده از انسان  در لامکان و  کوی حضرت معشوق و در  زلف  یا طره   او سکنی گزیده است ،  جایگاهی که  دلهای عزیز بسیاری  را عاشق و شیفته خود کرده است ، پس حافظ از باد صبا  تقاضا  میکند تا به ادب  از آن  زلف نافه گشایی کند  زیرا  که آن خرد و هشیاری اصیل  که جنس اصلی انسان  است نیز همه صفات حق تعالی  را با خود  دارد ، در واقع کل هستی یک هشیاری و نور واحد میباشد  ، با این نافه گشایی ، عطر  عشق حضرت معشوق توسط باد صبا به کل هستی برده می‌شود تا  همه باشندگان عالم به‌این عطر  زنده ، شکوفا و عاشق شوند . زلف سیاه  در مقابل  رخ و روی سفید آمده است  که مقصد بعدی خرد و هشیاری اصیل سالک عاشق  میباشد ، دیدن رخ حضرت معشوق  که همه نور و سپیدی ست همان مرتبه مقام  و  فنای عارف و یکی شدن با او ست .

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید 

ز تاب جعد مشکینش  چه خون افتاد در دلها

گو دلم حق وفا با خط و خالت  دارد 

محترم دار در آن طره عنبر شکنش  

خط نیز جلوه های جمالی ، و خال تجلی وجه جلالی و ذات خداوند است ، پس حافظ پیغام دیگری را توسط باد صبا به حضرت معشوق فرستاده ، می‌گوید دل  عارف که صیقل خوده و صاف همچون آینه شده حق وفا  دارد  ، هم با صفات جمالی و هم با صفات ذات و جلالی حضرتش  ، یعنی که  اصل  انسان نیز دارای جمیع صفات حق تعالی  میباشد ، پس او را در آن زلف و طره عنبر شکن  ، گرامی و محترم بدار  تا در وقت و هنگام خود که هنگامه وفای به عهد  و  وصال است عنبر او شکسته شده و عطر عشقش انسان را مدهوش و  با اصل خود به وحدت رسانیده و یکی گرداند .

در مقامی که به یاد لب او می نوشند 

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش 

این یکی شدن انسان با یار و حضرت معشوق  که  آنرا مقام  و فنا می نامند  ، مقام و جایگاهی ست که کل باشندگان عالم هستی  از جماد و نبات و حیوان ، تا انسانهای دیگر  به یاد لب چنین انسانی ، می و شراب ایزدی  را می نوشند  ، زیرا لبی ست که بر لب حضرت معشوق  قرار گرفته و آن را بوسیده است  ، یعنی انسان در مقام  با حضرتش یکی شده است . پس در این حال که انسان میتواند  تا به این حد  تعالی یافته و بالا رود  چقدر انسان باید سفله و دون مایه باشد که مست چیزهای این جهان شود و  به چیزهای جسمی این جهان مانند طلا و نقره  ، یا اتومبیل و املاک عاشق  شود ،  این اجسام و  باشندگان عالم هستی همگی منتظر زنده شدن  انسان به خدا هستند تا  از برکات او بهره برده  و به  یاد لب او بنوشند  ولی  انسان از این چیزها و حتی  از انسانهای دیگر  طلب خوشبختی  و سعادت میکند ! و فقط از خود کاذب  یا خویشتنش  خبر دارد . حافظ چنین انسانی را سفله می‌نامد. 

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورد  رخت به دریا فکنش 

عرض به معنی آبرو و اعتبار است و مال در اینجا دانش معنوی بدون عمل ، پس حافظ میفرماید شایسته  نیست انسان از در میخانه معرفت الهی به کسب آبرو و اعتبار های ساختگی فکر کند و دانش معنوی  را بدست بیاورد  ولی خود به آن عمل نکند ، و هرکس چنین کند و بخواهد از این نمد معنویت برای خود کلاهی بدوزد  و اصطلاحن  دکان باز کند  ، باید این رخت و لباس عاریتی معنوی را به آب دریا افکند تا شسته و بدون آلایش شود  ، آنگاه آنرا به تن کند . یعنی که فهمیدن یا شرح و بیان  ابیات معرفت و عرفانی به تنهایی هیچ سودی برای انسان ندارد ، بلکه این عمل و کار و کوشش است که انسان را به سرمنزل  مقصود  میرساند تا خرد و هشیاری اصیل خود را باز یافته  و یار  را در آغوش گیرد .

هر که ترسد ز ملال ، انده  عشقش نه حلال 

سر ما و قدمش ، یا  لب ما و  دهنش 

اما ورود به راه  معرفت و  وادی عاشقی  با ملالت و کاهلی سازگار نیست ، هر کس که میترسد با ورود  به  راه سلوک معنوی ،  به چیزها و دلبستگی  های او خللی وارد شود  و او ملول و غمگین شود ،  غم دلپذیر  عشق بر او حلال نخواهد شد ، یعنی از این غم  طرفی نخواهد بست و معرفتی بدست نخواهد آورد ، راه چاره  این است که سر ذهنی خود را در زیر قدم مبارک یار و معشوق قرار داده تا از میان برود  و سپس با کار و کوشش به مرتبه فنا و مقام برسد . لب ما تمنای بوسیدن یار و یکی شدن با حضرت معشوق  را تداعی میکند ، دهان یار استعاره از صفت کلامی حضرتش میباشد  و در اینجا به معنی  شنیدن  و توجه به  کلام  حق تعالی با گوش جان  برای رسیدن به رستگاری و نیکبختی ابدی .

شعر حافظ همه بیت الغزل  معرفت است  

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

حافظ یک غزل عرفانی و معنوی  را برای تفهیم  بهتر معنای این غزل مثال آورده می‌فرماید  همه ابیات یک غزل با یکدیگر  پیوستگی  دارند تا در نهایت منظور شاعر را از کل غزل بیان کنند ، حذف هر بیت قطعآ  به معنای کلی غزل لطمه وارد میکند ، پس زلف یار نیز همین گونه است ، یعنی تارهای موی زلف ، هر یک نمایانگر  تجلی خدا در یکی از باشندگان جهان است ، یکی کوه است ، دیگری دریا ، آن یکی آسمان ، خورشید ، ماه،  ستارگان ، انواع موجودات در زیر دریاها  ، پرندگان ، پروانه ها ، گلها ، گیاهان ، حیوانات ، رنگها ، و ...... و انسان که شاه بیت ،  سرآمد  و اشرف  همه آنها ، امتداد و سایه خدا بر روی زمین است . هر یک ، بیتی از غزل معرفت الهی هستند که  نسبت به ظرفیت خرد و هشیاری خود  یک معنای کلی  را  به جهان اظهار  میکنند و البته که وظیفه شاه بیت در این غزل خطیر تر و بسیار مهمتر از سایر ابیات است ،  همه این ابیات زیبا  تجلی خدا در این جهان است و عارف به هر سوی که بنگرد ، بجز عکس رخ یار و زیبایی و عشق نخواهد دید . از طرفی دیگر  حافظ همه شعرهای خود را نیز بیتی از غزل معرفت الهی میداند ، یعنی که صانع و خالق  اصلی غزلیات لسان الغیب  نیز حق تعالی  ست که از زبان حافظ جاری میگردد ، همانطور  که اگر یکی از اجرای هستی را از کل جدا کنیم ، زلف یار را بر هم زده و نظم آن را  گسسته می بینیم ، پس جهان بدون غزلیات حافظ نیز غیر قابل  تصور  است. پس در مصرع دوم نفس دلکش و لطف سخن  درواقع  صفات حضرت معشوق است که همانند سایر صفاتش در حافظ تجلی یافته است .

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت 

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند  

 

 

شیوا در ‫۳۰ روز قبل، جمعه ۱۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۵ نوشته:

سلام

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.