نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش
بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش
چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم
که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش
پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن
دلم افزون طپد هرگه رسد پهلو به پهلویش
همان بهتر که لب بندم زآه گرم پیش او
مبادا در عرق افتد زآه من گل رویش
سگ مشکین غزال خود من از بوی خوشم باری
که هرجا بگذرد خلقی برآسایند از بویش
مبین زنهار ای همدم چو اهلی سرو قد او
که حسرت بار می آرد هوای سرو دلجویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این اشعار، شاعر به عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق اشاره میکند. او میگوید اگر در غم و عشق تو جانم نباشد، بهتر است که نباشم. همچنین از سجده کردن خود بر روی معشوق صحبت میکند که ایمان و کفر او را یکی کرده است. شاعر به وجود معشوق به عنوان عنصری حیاتی در زندگیاش تأکید میکند و میگوید حتی اگر نشانی از او نباشد، او باز هم نمیتواند از عشقش دست بردارد. این شعر در نهایت به احساسات عمیق و وابستگی عاشقانهای پرداخته و نشاندهنده حالاتی از شوق و اندوه است.
هوش مصنوعی: او نمیخواهد کسی به زیبایی و جذابیتش دسترسی پیدا کند، زیرا همیشه ابروهای بلند و خمیدهاش به خاطر خشم و تندیاش در حال بالا رفتن است.
هوش مصنوعی: من بهطرز عجیبی در مصیبت و اندوه غرق شدهام، ای رفیق، از کنار من نگذرجو که نگرانم با تهمت به من، تباهی بیشتری به بار بیاوری.
هوش مصنوعی: میخواهم در کنار او بنشینم تا دل خود را آرام کنم، اما هر بار که به او نزدیک میشوم، قلبم بیشتر و بیشتر به تپش میافتد.
هوش مصنوعی: بهتر است که من از گفتن این آه گرم خودداری کنم، زیرا نخواهم که اثر آن بر چهره گلگون او بیفتد و آن را تحتتأثیر قرار دهد.
هوش مصنوعی: سگی سیاه، غزال من است که بوی خوش آن باعث میشود هر جا که برود، مردم از بوی خوشش لذت ببرند و احساس آرامش کنند.
هوش مصنوعی: ای همدم، مراقب باش که مانند کسی نشوی که به قامت زیبای او حسرت میبرد و دلش به خاطر یادآوری او غمگین است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش
گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی
زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی
[...]
از آن چون شمع میسوزد دلم در شام گیسویش
که جانها سجده میآرند در محراب ابرویش
سواد خال او دارم به جای نور در دیده
مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش
صبا میبرد با ضعفی قوی پیغام ما امشب
[...]
مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش
نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش
کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی
که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش
ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم
[...]
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
تماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو
مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را
[...]
مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش
که شمشیر و کفن در گردن اینک میروم سویش
هلالآسا اگر ساید سرم بر آسمان شاید
که باز از سر گرفتم سجدهٔ محراب ابرویش
ز بس کز انفعالم مانده سر در پیش چون نرگس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.