گنجور

پیشنهاد آسان از اینستاگرام و پین‌ترست با افزونهٔ فایرفاکس

غزل شمارهٔ ۲۵۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ

بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر

صوف برکش ز سر و باده صافی درکش

سیم در باز و به زر سیمبری در بر گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم

گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر ۱۱۶ دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الاول ۹۲۶ هجری قمری » تصویر ۱۳۰ دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر ۱۳۸ دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر ۱۸۹

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
***********************************
***********************************
دوست گو یار شو و ……….. دشمن باش
بخت گو …………………………. لشکر گیر

… /
هر که جهان: ۱۷ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۸ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری

هر دو جهان: ۱۶ نسخه (۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۲، ۸۲۷ و ۱۲ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه، خرمشاهی- جاوید

هر که بُوَد: ۱ نسخۀ بسیار متأخر (۸۹۳)
جمله جهان: ۲ نسخۀ بی‌تاریخ

/ …
روی کن و روی زمین: ۱۰ نسخه (۸۰۱، ۸۲۴، ۸۴۳ و ۷ متأخر یا بی‌تاریخ) نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

پشت کن و روی زمین: ۱۰ نسخه (۸۰۳، ۸۱۸، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۵، ۸۳۶ و ۴ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی

پشت کن و روی جهان: ۱ نسخه (۸۱۳)
پشت شو و روی زمین: ۳ نسخه (۸۱۹ و ۲ نسخۀ بی‌تاریخ)

پشت مکن، روی زمین: ۳ نسخه (۸۲۲، ۸۲۷ و ۱ نسخۀ بسیار متأخّر: ۸۹۴) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

(بخت) پشتی کن و گو روی زمین: ۱ نسخه (۸۵۴)
روی کن و روی جهان: ۲ نسخه (۸۵۷، ۸۶۲)
روی کن و هر دو جهان: ۳ نسخه (۸۶۷، ۸۷۴؟ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ)
روی کن و پشت زمین: ۲ نسخه (یکی بسیار متأخّر: ۸۹۳ و دیگری بی‌تاریخ)
پشت بکن روی زمین: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ

۳۷ نسخه از جمله تمام ۱۱ نسخۀ کاملِ کهنِ مورّخ، غزل ۲۵۲ را دارند. از این نسخ، نسخۀ مورّخ ۸۶۴ بیت فوق را ندارد.
*****************************
*****************************

👆☹

ساقی نوشته:

روی بـنـما و مـرا گـو کـه ز جـان دل بـَرگـیـر
پـیش ِشمع، آتـش ِپـروانه به جان گو در گیر
از جان دل برگرفتن : دست از جان شُستن ، جان را فدا کردن.
دَرگیر : دَربگیر،مُشتعل کن،شعله ورکن
“شمع”: استعاره از چهره‌ی فروزان ِمعشوق است.
این غزل عاشقانه وخطاب به معشوق است. عاشق ازمعشوق می خواهد که رخسارنشان دهد و بایک فرمان جانش رابستاند.عاشق می خواهد، یار درنقش ِ شمع فرو رودو وقتی که رُخ نشان می دهدبه عاشق چنین بگوید:
ای عاشق ،رخسار ِفروزنده یِ همچون شمع مرا تماشاکن، و دردرون ِ خود آتش ِعشقی را که هر پروانه ای دردل دارد، شعله وَرکُن و پروانه وار خودرابه آتش ِ شمع ِ روی ِ من بسپار و بسوزان.
جالب اینجاست که معشوق سکوت اختیار کرده واین عاشق است که به معشوق خاطرنشان می گردد که چنین وچنان کن ومرا بسوزان وخاکسترکن وبرباد دِه ! “عاشق می خواهد اثبات کند که درعشقی که نسبت به معشوق داردصادق است.” وچنان کن ومرا بسوزان وخاکستر کُن وبَرباد دِه ! “عاشق می خواهد اثبات کند که درعشقی که نسبت به معشوق داردصادق است.”
وجالب تراینکه درمصرع دوّم، شاعر باروشن کردن ِشمع ِرخ یار و به پروازدرآوردن ِ پروانه ی ِعاشق، فضایی کاملن آشنارادر ذهن ِمخاطب به تصویرمی کشد،مخاطب ابتدا چنین انتظاردارد وازروی ِ تجربه چنین می پندارد که قطعن قراراست آتش ِشمع،به جان ِ پروانه بیافتدتابسوزاندش. امّاپس ازخوانش ِکامل ِمصرع دوم، باکمی دقّت درمی یابد که نه این همه ی ماجرانیست….. پی می بردکه ابتدا آتشی دیگر(به غیراز مشعلِ شمع) که همان سوز ِاشتیاق ِ درونی ِ پروانه هست می بایست دَرگیرد (روشن گردد) وشور ِدرونی ِ عاشقی دردل پروانه فَوَران نمایدتاچنانچه شایستگی ِسوخته شدن باآتش ِ شمع ِرخسار ِ یار راپیداکردبه مسلخ عشق رهنمون گردد.
آتش آن نیست که ازشعله ی اوخنددشمع
آتش آنست که برخرمن ِ پروانه زدند.
آتشی که به مراتب سوزنده تر ازآتش شمع است.
معنی بیت:
سیمای ِدلفروزت را به من نشان بده وبه من فرمانی صادرکن تاهمزمان بامشاهده یِ چهره ات، جانم را نثارکنم.درمصرع دوّم همین عبارت رابا تشبیهِ زیبایی به بیانی دیگر می گوید ورندانه به معشوق آموزش ِ دلسِتانی می دهد:
ای یارآن دَم که شمع ِ رخسار ِ دلفروز رانشان می دهی ،بفرما تا من هم مثال ِ پروانه،آتش ِ اشتیاق را دردرون مُشتعل سازم و خرمن ِوجود رابه آتش ِشمع ِ چهره ات بسوزانم.
توشمع ِانجمنی یک زبان ویک دل شو
خیال وکوشش ِپروانه بین وخندان باش
در لبِ تـشـنـه‌ی مـا بـیـن و مَـدار آب دریــغ
بر سر کُشته‌ی خویش آی و ز خاکش برگیر
آب :درغزلهای عاشقانه معمولن استعاره از بوسه است.
عاشق “لب تشنه” است، تشنه‌ی بوسه از لبِ معشوق است .
“کُشته” کسی است که جانش را در راه عشق داده است.
معنی بیت : لبِ تشنه‌ی مرا ببین واز روی کَرم واحسان، با یک بوسه سیرابم کن.درمصرع دوم ،تشنگی برعاشق غالب آمده ، وکشته شده است.
ای معشوق آب دریغ کردی و بوسه ندادی ،حداقل بر سر ِشهید ِتشنه لب ِ خود قدم رنجه کن و او را ازخاک بلند کن و سرش رالحظه اب بر دامن بگیر وموردِلطف قراربده،کُشته ی ِتو بادیدار تو دوباره زنده می شود.
انفاسِ ِعیسوی ازلَعلت لطیفه ای
آب خِضِر زنوش ِلبانت کنایتی
تـرکِ درویـش مگیـر، اَر نـبُـوَد سـیـم و زَرش
در غَمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
نـدار ، فقیر و نیازمند سیم : نقره
زَر : طلا
درادامه ی ِ بیت های پیشین، همچنان روی ِ سخن بامعشوق است.گفتیم که حافظ درنقش ِعاشق، رندانه به معشوق آموزش ِدلبری می دهد.امّا چنانکه ملاحظه می کنیم توصیه ها بسیارحافظانه وزیرکانه است. بدین صورت که،گرچه ازظاهر وباطن ِسخن،چنین بنظرمی رسد که عاشق هرچه دارد رادر طبق ِ اخلاص وایثارنهاده وتقدیم ِ معشوق می کند(روی بنما وجانم رابِستان،شمع ِرخ روشن کن وپرواز ِپروانه ببین وخندان باش،ازعاشق ِ تشنه لبِ خودآب دریغ مکن و….) لیکن روشن است که چنانچه توصیه های عاشق ،مقبول ِ خاطرمعشوق واقع گردد وتحقّق پیداکند، درنهایت این عاشق است که کاملن بهره مند وکامیاب خواهدبود.! تعارفات ِعاشقانه ی حافظ،از عاشقانه ترین ودرعین حال رندانه ترین تعارفات است که درعرصه ی ِ ادبیات ِعاشقانه، میان ِ عاشق ومعشوق،ردّ و بَدل شده است.
معنی بیت : رَهامکن عاشق ِتهیدست ونَدار ِ خود را، اگر چه فقیر است.امّا چیز های ِ دیگری دارد. قطره ها ودانه های اشکی را که در غم ِفراق تو می‌ریزد نقره تلقّی کن ،صورتش راکه ازشدّت ِبیماری ِ عشق،زرد شده،طلا تصوّر کن.به چشم ِلطف نگاه کن جور ِ دیگری ببین ودرویش ِ خودرا ترک مکن.
چیزهایی که عاشق ِ تهیدست دارد از همه‌ی دارایی های جهان ارزشمندتر است.
ازکیمیای مهر ِ تو زَرگشت روی ِ من
آری به یُمن ِ لطف ِ شما خاک زَر شود
چَنگ بـنْـواز و بساز، اَر نـبُـوَد عود چه باک ؟!
آتشم عشق و دلم عود و تـنـم مِـجـمـَر گیر
چنگ: آلت موسیقی
بساز : کوک کن
عود : ایهام دارد : ۱-نوعی ساز،بربط ۲- نوعی چوب است که وقتی می‌سوزد بوی خوش از آن برمی‌خیزد.هردومعنی مدِّ نظراست.
مِجمَر : آتشدان
معنی بیت :ساز ِچنگ را کوک کن و آهنگی بـنـواز، اگر ساز عود دردسترس نیست تاباچنگ همنوایی کند ویااگربرای خوشبو ساختن ِ مجلس عود نداری هیچ ایرادی ندارد، دل ِ من ازعشق ِ تو درحال ِ سوختن است،دلم را”عود” فرض کن، تنم را که چون کوره ای شعله وراست “آتشدان” و عشقم را آتش تصوّر کن تابساط ِ عیشمان جور شود. (کافیست زاویه ی نگاهمان اندکی تغییر کند تاهمه چیز عوض شود.)
دلم را”عود” تلقّی کن بامعنای ِ ساز چنین می شود:
حال که ساز عود نداریم،دلم که خیلی خوش می نالد را عودفرض می کنیم.(عود ناله ی ِ سوزناکی داردوشبیه ِ ناله ی عاشقست. وناله ی دل ِعاشق نیز به جهت ِ سوزشی که دارد به ناله ی عود می ماند!)
“عود” به معنی خوشبوکننده:
دلم را با آتش عشق بسوزان تا بوی خوش عشق از آن بر خیزد!
درجایی دیگر درمضمونی مشابه بسیار زیبا وشاعرانه می فرماید:
جان نهادیم برآتش زپِی ِ خوش نفسی
تاچومِجمر نفسی دامن ِ جانان گیرم درسَماع آی و ز سر خِرقه برانداز و بـرقص
ور نِه با گوشه رو و خرقه‌ی ما در سر گیر
سَماع : وَجد وسرور وپایکوبی ،آواز،حالتی از شادمانی در مشایخ و عرفا ، رقص و پایکوبی و دست افشانی که صوفیان با آداب و تشریفات خاص انفرادی یابصورت جمعی انجام می‌دهند.
“گوشه” ایهام دارد: ۱- کنایه طعنه ۲-کرانه، کناره، سو ۳- زاویه وکُنج ۴- خلوتگاه ۵-سربسته، ایما واشاره. ۶- هریک ازتقسیمات موسیقی ایرانی
باگوشه رو: به سوی گوشه ای برو، تقریبن همه ی معانی گوشه بجز مورد ۶ مدّ نظر است.
” خرقه از سر انداختن :به وَجدوشَعف آمدن، از شادمانی جامه ی ِ خویش به دیگران بخشیدن، از خود بیرون آمدن ، مجرّد گشتن ، از هستی تُهی شدن
خرقه بر سر کشیدن :نقطه مقابل ِ خرقه ازسرانداختن است، اقرار و اعتراف به گناه ، خجالت کشیدن اعتراف به نا اهلی و ناتوانی در پیمودن ِراه عشق.
“سَماع”از مراسم درویشان وصوفیان است که در خانقاه انجام می‌شود. در این مراسم کسی یا کسانی دایره (دَف) می‌زنند و اشعار عرفانی می‌خوانند و بقیه هوهو می‌کنند و مطابق آهنگ سر و گردن می‌جنبانند تا اینکه به وَجد وشَعف درآیند ، سپس یکی به وسط آمده و همراه با آهنگی که دف نوازان می‌نوازند با حرکات خاصی چرخ می‌زند و می‌رقصد و هنگامی که به اوج ِشور و سرور رسید،ناگهان خرقه را از تن به در آورده وبسوی مجلسیان پرت می‌کند ، صوفیان آن را بااشتیاق گرفته وپاره پاره می کنند و هر کس تکّه‌ای بر می‌دارد .از جمع آوری ِهمین تکّه هاست که خرقه‌ی چهل تکّه برای خود درست می‌کنند.
در “فرهنگ اشعار حافظ” در باره “سماع” آمده‌است که : «سماع به محبّت و عاطفه قوّت می‌بخشد ، دل را نرم و احساسات را لطیف می‌کند ، به تخیّلات شهپری می‌دهد که تا عالم لامکان و حضرت لا یموت اوج می‌گیرد و ذهن ، اندک اندک کلمات و عبارات و اصوات و نغمه ها را فراموش می‌کند و از عالم اجسام به عالم ارواح می‌رود و در عالم معنی به سیر می‌پردازد. به عبارت دیگر ، هستی و تعیُّن و تـفـرُّد ِ صوفی نابود می‌شود و فارغ از قید مکان در دریای بیکران وجود و ابدیت غرق و در ذاتِ حق تعالیٰ فانی می‌شود.
بنا بر این سَماع آتش‌زنه و افروزینه‌ای است که صوفی ِ مستعِّد را می‌سوزاند و منجذب و فانی می‌کند و حضورقلب و رازنیوشی به او می‌دهد که نغمه‌ی حق را از هر ذرّه‌ای بلند می‌یابد و آواز چنگ و نوای بلبل و بانگ مؤذّن و خروش ِآبشار ، همه و همه ، او را به سوی خدا می‌خواند و به یاد خدا می‌اندازد و دلش را آرامش و اطمینان می‌بخشد».
معنی بیت : (روی سخن دیگر معشوق نیست خطاب به همه هست.شاعر بابهره گیری از رسم ِ درویشان دوتا پیشنهاد دارد:)
1- به رقص وپایکوبی ودست افشانی بپرداز و به وجد آی و به شکرانه ی ِ شادمانی ،خرقه از سر به در آور.
2- درغیر ِ اینصورت اگر در چنین حسّ وحالی نیستی، بناچارباید به گوشه‌ای بروی و خرقه بر سربکشی وبه گناهان کرده وناکرده بیاندیشی و گریه کنی وبه غصّه خواری بپردازی!
“خرقه ی مادرسرگیر” یعنی ما راه اوّلی هستیم وبه رقص وسماع مشغولیم.به طعنه می گوید که خرقه ی مارا هم می توانی برسرکشی ودرغم و اندوه فروروی!
دراینجا پندی لطیف نهفته وآن اینکه: یابزن زیر آواز وشادمانی کن وشادبزی. یاافسردگی پیشه کن وبایادآوری ِ شکستها وگناهان به غم خواری بپرداز!
جانا فلک ازبزم تو دررقص وسماع است
دست ِ طَرب از دامن ِ این زمزمه مَگسل صوف بر کش ز سر و باده‌ی صافی در کش
سیم در باز و به زر سیم‌بری در بر گیر
صوف : پشم ، مجازاً به معنی خرقه ی پشمینه که حافظ ازآن بیزار است.
باده : شراب
صافی : زُلال وشفّاف
دَرکش : بنوش
دَرباز:به باز(باختن وواگذارکردن) نثار کن ،
به : با ، به وسیله‌ی
سیم‌بَر : سپید اندام ،بلورین بدن، استعاره از معشوق زیباروست. “صوف برکش ز سر” یعنی دست ازاین خرقه پوشی و صوفی‌گری بردار وهمانند ِما رندان به شادخواری و نوشیدن ِ شراب بپرداز، به شادخواری مشغول باش که راه ِ درست همین است.
معنی بیت :
درادامه ی بیت ِ بالا می فرماید:
ازخرقه ی پشمینه که نماد ِ حُقّه بازی وریاکاریست بیرون بیا ودست از خودنمایی وتظاهر بکش.! شراب زلال بنوش و با اختصاص دادنِ اندکی زَر وپول، زیبا رویی را در آغوش بگیر وعمربه عیش وعشرت بگذران.
آتش ِ زُهد وریا خرمن ِ دین خواهدسوخت
حافظ این خرقه ی پشمینه بیانداز وبرو
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن ، روی زمین لشکر گیر
“دوست” در غزلیّات ِ عارفانه -عاشقانه ی ِ حافظ،معمولن همان معشوق اَزل (خداوند) است . وبعضی اوقات نیز به معنی دوست ِ زمینی است،مثل ِ بیت بعد.
معنی بیت : از خداوند بخواه که یار و پشتیبان ما باشد که اگر او یار ما باشد هر دو جهان هم که دشمن باشند در برابر خداوند هیچ هستند،
به بخت بگو تا از ما روی‌گردان نشود که اگرچنین گردد و بخت یار ماباشد، سراسر ِزمین هم لشکر دشمن فراگیرد باکی نیست .
حافظ با دل بستن به لطف ِ لایزالی ِ دوست،خودراازپادشاه وگدا فارغ کرده است.
زپادشاه وگدا فارغم بحمدالله
گدای ِ خاکِ در دوست پادشاه ِ منست.
زبان وبیان ِ حافظ شگفت آور واندیشه زاست .جالبه که درمصرع اوّل خود راازگدا وشاه فارغ کرده ولی درمصرع دوّم هم گدا ی ِ دردوست پادشاه ِ حافظ است بنابراین هم گدارا دارد هم پادشاه را !درواقع حافظ دراینجا نوعی پارادوکس ایجاد کرده وبه شیرینی ِ بیان افزوده است.
میل رفتن مکن ای دوست ! دمی با ما باش
بر لب جوی ، طرب جوی و به کف ساغر گیر
دراین بیت “دوست” همان دوست ومعشوق زمینی است‌. ازاوتمنّا دارد که دَمی وقتش را باحافظ سپری کند وکنار جوی به عیش بپردازند.
معنی بیت : ای دوست !مرو، عزم ِ رفتن نکن و لحظه‌ای در کنار ما بمان تابر لب ِجویبار شادی بجوئیم و شرابی بنوشیم . دم غنیمت است وچنین شرایطی که “دوست باشد وکنارجوئی باشد و شرابی دردسترس” کمتر دست می دهد پس غنیمتی شمریم وآسان ازکف ندهیم.
ساقیا سایه ی ابراست وبهارو لب ِجوی
من نگویم چه کن اَر اهل ِ دلی خودتوبگوی
رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم
گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تــر گیـر
رفته‌گیر :توچنین تصوّر کن که ازکنارم رفته است.
معنی بیت : تصوّر کن یار ازمن جداشده واز کنارم رفته است.مرااینچنین درنظرمجسّم کن که دلم آتش گرفته،از آتش درونم لب هایم خشک شده ، وجوی خون ِدل از چشمانم جاریست.ازهمین رو صورت مرا زرد شده و دامن مرا از اشک خیس شده تجسّم کن . چنین وضعیّتی دارم.
سوز دل اشک روان آه سحرناله شب
این همه ازنظر لطف شما می بینم.
حـافــظ ! آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر مِنـبـر گیـر
“واعظ” درنظرگاه ِ حافظ شخصیّتی نکوهیده وبدنام دارد.به ویژه اگر ازگونه یِ بی عملان بوده باشد که منفورتر وملعون تر نیزمی گردد.!
درنگرش و دیدگاه حافظ ، “واعظ” هم درجمع ِ خرقه پوشانی مثل : صوفی،زاهد وعابدو….قرارمی گیرند که باحُقّه بازی و ریاکاری، به منظورفریبِ مردم،به خودنمائی وجلوه گری مشغول بودند.
واعظان کاین جلوه در محراب و منیر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.!
مجلس بزم:مجلسی که درآن به باده نوشی وعیش وعشرت بپردازند.دراینجا”مجلس ِ بزم” در تقابل با “مجلس وعظ” قرار دارد همانگونه که درغزلیّات حافظ مسجد در برابر خرابات قرارمی گیرد.
معنی بیت : ای حافظ ! مجلس شادی و شادخواری آماده و آراسته کن و به واعظ بگو مجلس بی‌ریای مرا ببین و منبر ِریاکاری را رها کن ومیدان را به حافظ واگذارنما.
حدیث ِ عشق زحافظ شنو نه ازواعظ
اگرچه صنعت ِ بسیار درعبارت کرد.

👆☹

یغما نوشته:

سپاس فراوان جناب رضا (سید علی) ساقی
مدتهاست که شروح زیبا و ادیبانه شما را که تقریبن ذیل اکثر غزلهای حافظ درج نموده اید می خوانم و لذت می برم.
اجر شما با حافظ و خدای حافظ
خدا حافظ شما باشه

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
واعظ در اینجا کنایه از من کاذب و متوهم انسان میباشد که به محض قدم نهادن سالک در وادی عشق او را به باد ملامت و شماتت گرفته و به انسان هشدار میدهد که با ورود در این راه از مواهب زندگی و نعمات آن بی بهره و از برخورداری یک زندگی مرفه و شاد بی نصیب خواهد شد و باید از مقام و ثروت و حق داشتن خانواده و بسیاری از مواهب زندگی چشم پوشی کند و این موعظه ها را تا انصراف کامل سالک طریقت ادامه خواهد داد
اما حافظ در انتهای این غزل از زبان انسانهای پایدار در تصمیم خود به من کاذب ذهنی واعظ خود میگوید که مجلس را برای لقاء حضرت دوست آراسته نموده و ابن موعظه های شیطانی در او اثر نخواهد کرد و در مصرع دوم آب پاکی را بر دستان او ریخته و میخواهد که از منبر وعظ و خطابه پایین بیاید . و این پشت پا زدن به تمام امیال دنیوی میباشد که البته تنها راه خوشبختی و آرامش خیال انسان میباشد و این به معنی بی بهره ماندن انسان از مواهب زندگی مادی و دنیوی نمی باشد بلکه بی شک زندگی مادی سالک طریقت و یا عارف بسیار بهتر از قبل خواهد شد .
در قرآن کریم از این من کاذب متوهم ذهنی با عنوان خناس یا
شیطان نام برده شده است که همواره سعی در گمراه کردن و باز داشتن انسان از ورود در راه معرفت و شناخت خود و خدا داشته و زیبایی ها را زشت و پلیدی ها را با تزیین آنها زیبا جلوه میدهد تا به هر طریق ممکن بر سر راه انسان مانع تراشی کند .

👆☹

پژو رمضانی نوشته:

ور نه در گوشه رو خرقه ما در سر گیر اشتباه است .
ور نه در گوشه رو و دلق ریا در سر گیر درست است و بیشر معنی دارد

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر
حافظ ظاهرآ خطاب به حضرت معشوق ولی در واقع به همه انسانها میگوید اگر دل تعلقات دنیوی را از جان اصلی و خدایی خود بر گرفته و جدا کنند ، پس آنگاه است که به دیدار روی او نایل خواهند شد وبه او زنده میگردند . یعنی که با حفظ چیزهای مادی این جهانی در دل ،حضرت معشوق روی خود را به انسان نشان نخواهد داد . در مصراع دوم میفرماید لازمه این دل کندن از
این دلبستگی های مادی آتش عشقی عمیق است که باید در انسان نسبت به حضرتش پدید آید ، بدون این عشق رهایی از
چیزهای مادی این جهان از قبیل انواع ثروت و حرص و هر چیز دیگری که برآمده از ذهن و فکر انسان است مانند شهوت قدرت و مقام و یا نیاز به تایید و توجه دیگران ،امکان پذیر نمی باشد .
زین آتشی که نهفته در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
چنین آتش و شعله ای برای بی توجه شدن و کم اهمیت دانستن چیزهای ذهنی و مادی مورد نیاز است و صرفاً با اظهار عشق ، انسان موفق به دیدار روی معشوق نخواهد شد .
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
اما انسان لب خشک و لب تشنه است و تنها با لطف ساقی ، آب حیات بخش زندگی در او جاری خواهد شد . لب تشنه کنایه از طلب و احساس نیاز به یکی شدن وبازگشت انسان به اصل خدایی خود است . تنها وقتی آب حیات بخش در انسان جریان پیدا خواهد کرد که حضرت معشوق لب تشنه و نیاز انسان را برای زنده شدن به او ببیند و در آنصورت است که آب زندگانی را از او دریغ نخواهد کرد . در مصراع دوم با جریان یافتن این آب حیات ، انسان به خود کاذب ذهنی و مادی خود خواهد مرد ، یعنی بود یا نبود ثروت های کل جهان نیز برای او اهمیتی نخواهد داشت و همچنین هر چیز ذهنی دیگری که انسان توهم گونه از آنها طلب اعتبار و هویت میکند برای او بی معنا و بی ارزش خواهد بود .
در مصراع دوم میفرماید پس از آنکه انسان نسبت به من کاذب ذهنی خود کشته شد و جان اصلی و خدایی او بر جا ماند ، پس آنگاه حضرت معشوق بر سر این کشته حاضر خواهد شد و او را از این خاک برخواهد گرفت ، یعنی که خدا این انسان را به خود زنده خواهد نمود و این زنده شدن حیات جاودان است که اولیاء خدا و بزرگان به آن نایل شدند . تمثیل چنین انسانی حضرت خضر است
مولانا نیز درباره رها نشدن کشته انسان میفرماید :
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
یعنی همانطور که قصاب جسم بی جان گوسفند را با دم و نفس خود پر خواهد کرد ، خدا نیز چنین کرده و پس از کشته شدن خود کاذب و توهمی انسان ، انسان را در واقع به خود زنده می گرداند
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش
در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
حافظ خود یا انسان را فقیر میداند ، فقر یا احساس نیاز به حضرت معشوق از ضروریات ابتدایی سالک کوی عشق برای رسیدن به حضرت معشوق میباشد و فقیر یا در اینجا درویش نسبت به زر و سیم یا کلیه چیزهای این جهان بی نیاز و نسبت به حضرتش سر تا پا نیازمندی ست . در مصرع دوم حافظ اشک چشمان و زردی روی سالک کوی عشق که هردو نتیجه احساس درد فراق از معشوق هستند را بسیار ارزشمند دانسته و دارایی درویش یا در اینجا سالک کوی عشق را که همین درد فراق میداند با سیم و زر مقایسه میکند و البته که از سیم و زر مادی بسیار ارزشمند تر است . “سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند “غم فراق را تنها کسانی احساس میکنند که خود را نیازمند به معشوق میدانند و به همین دلیل اشک چشم عاشق همچون در گرانبهاست.
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
نواختن چنگ همان آهنگهای زندگی و یا کن فکان و قضای الهی ست که توسط زندگی یا حضرت معشوق نواخته میشود و حافظ میفرماید انسان باید با این درد فراق بسازد زیرا که تقدیر و قضای الهی بر این فراق از حضرتش بنا شده است و چاره ای جز ساختن با این غم و تسلیم در برابر آن نیست . و حافظ میفرماید ولی ای انسان ، علیرغم وجود درد و غم فراق دل خوش دار زیرا میتوان با خیال حضرتش و با عشق آتشین در سرتاسر وجود (مجمر) روزگار را سپری نمود تا موعد دیدار فرا رسد .
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
پس ای انسان با این دلخوشی و امید وصال به سما و رقص آی زیرا روزگار وصل سرانجام خواهد آمد و انسان به اصل خود ملحق خواهد شد پس خرقه غم و اندوه را از سر برانداز و اگر چنین نکنی در گوشه زمین (در ذهن ) خواهی رفت و خرقه دلبستگی هایی که ما پیش از این رهایش کردیم را به ناچار بر سر خواهی گرفت . انتخاب با خود توست .
صوف برکش ز سر و باده صافی درکش
سیم در باز و به زر سیمبری در بر گیر
پس اگر قصد بازگشت به اصل خود یا حضرت معشوق داری صوف (خرقه پشمینه تعلقات ذهنی ) که باورها و اعتقادات بر مبنای تصور خدای ذهنی میباشند را از سر خود بیرون کن و باده خرد ایزدی را با ولع درکش تا به او زنده شوی . حافظ از صوف بصورت نماد گونه برای باورهای تقلیدی غلط استفاده کرده است زیرا وجه تسمیه صوفیه خرقه ای ست که از جنس پشم است و به همین جهت شخص پیرو این مسلک را صوفی گویند .این به معنای ابطال دانستن صوفیه نبوده بلکه نمادی از انسانی ست که باور تقلیدی داشته و صرفاً به دلیل رشد در خانواده صوفی یا هر باور مذهبی دیگری به آن اعتقاد پیدا میکند . پس حافظ در مصراع دوم میفرماید این باوری که گمان میبری چیز با ارزشی همچون سیم و زر است را در باز و رها کن تا مس وجودت به زر تبدیل گردد . پس آنگاه آن سیمین بر یا حضرت معشوق را در ازای زر خالص شدن وجودت بدست خواهی آورد .
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
پس با این خلوص خود به هر دو جهان نه بگو و پشت پا بزن زیرا علاوه بر گذشتن از این جهان و ترک دنیا ، باید ترک عقبی نیز داشته باشی و به بهشت و اینطور چیزها دل نبندی که در غیر اینصورت به ذهن رفته و از کار اصلی خود باز میمانی . درمصر دوم میفرماید اگر انسان یا سالک راه عشق دنیا و آخرت را دشمن خود بداند پس تمام کاینات بخت و یار او شده و برای رسیدن به معشوق به یاری او خواهند شتافت . این یاری شامل همه امور انسان از مادی تا معنوی خواهد بود . لشگر گیری یعنی همه باشندگان و کاینات یکدیگر را برای یاری به چنین انسانی تشویق و بسیج میکنند .
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
پس چنین انسانی دامن حضرت دوست را رها نکرده و پیوستگی این حضور را تمنا میکند . در جوی پیوستگی جریان آب وجود دارد و حافظ میفرماید با تداوم جریان آب زندگانی ست که انسان به طرب و شادی بی سبب میرسد و از دست حضرتش ساغر و جام شراب شادی بخش را به کف می آورد .
رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم
گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
حافظ باز هم بر ضرورت استمرار این حضور تاکید کرده میفرماید بگذار این عیش پایدار بماند و اگر وسوسه شدی بار دیگر به آن روزگار تار باز گردی ، با خود بگو فرض کن به گذشته بازگشتی ، از آن دوران تاریک چه بهره ای بردی که الان بخواهی ببری ؟ حز آنکه در آن دوره تاریک زندگی روی زرد که نشان بیماری ست و لب خشک که نشانه عدم بهره از آب و خرد زندگی ست و کنار تر ، یعنی بسیار دور و بعید از اصل خدایی خود بودیم .
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
پس ای حافظ (ای انسان ) حال که این مجلس حضور با حضرت معشوق شکل گرفته قدردان آن باش و آن را همواره پاکیزه دار و به واعظ یا خود کاذب و جعلی خود بگو که خلوص و پاکی مجلس را بنگرد و دست از موعظه بردارد . خود کاذب انسان پیوسته در انسان سالک ایجاد ترس میکند تا او را از راه عشق بازدارد . حافظ میفرماید به این وسوسه های خود کاذب بی اعتنا باش تا از ادامه راه باز نمانی .

👆☹

کتابخانهٔ گنجور