گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

هلال عید در ابروی یار باید دید

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

بدا به حال من و شیعیان راستین که جاهلاتی چنین از اهل بیت علیهم السلام طرفداری میکنند. نیک گفته اند که دشمن دانا به ار دوست نادان. خدا همه مارا ببخشد و بیامرزد

👆☹

شمس الحق نوشته:

جانا سخن از زبان ما میگویی !
حسین آقا ! حضرت علی علیه السلام در غدیر خم با کسی بیعت نفرمود .

👆☹

Zohre نوشته:

در واقعه ی غدیر خم پیامبر(ص) فرمودند:« من کنت مولاه فهذا علی مولاه »؛ (هرکس من مولای او هستم، این علی مولای اوست.) و این جمله را سه بار تکرار فرمودند.

👆☹

کمال نوشته:

باسلام
فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال،درفال شماهلال ماه آمده
است ونسیم بهاری بنابراین به زودی به،،،،،،
خواسته هایتان رسیدبه کسی که شمارا،،،،
دوست داردکمی توجه کنیدواورادریابید،
ونگذاریدکه اوناامیدشودوازتجربیات،،،،،،،
دوستان استفاده کنید،بیشترفکرکنیدتا،،،،،
بتوانیدبهترتصمیم بگیریدازسستی و،،،،،،،،،
انحراف خودداری کنید.
درپناه خداوندباشید

👆☹

سیدعلی ساقی نوشته:

جهان بر ابرویِ عید از هلال وسمه کشید
هـــــلال عیــــــد در ابـــــروی یار باید دید
وسمه : گیاهی از تیره‌ی صلیبیان که در برگ آن ماده‌ای به رنگِ سبز متمایل به آبیست، در قدیم برگِ آن را می‌جوشانده و برای رنگ کردنِ ابرو استفاده می‌کرده‌اند؛ امّادراینجا وسمه کشیدن به این معنانیست بلکه فقط آرایش کردن مدِّ نظرشاعراست.
جهان در مقامِ آرایشگر، وعیدنیزکه فرارسیده، در جایگاهی (همانندِیک محبوبه وعروس) قرار گرفته است،آرایشگرِچرخ، ابروانِ عروسِ عیدرا به شکلِ هلالی درآورده است تاهرچه بیشترزیباوخیال انگیزتربه نظربرسد.الحق که چنین نیزهست.رویتِ هلالِ ماه، نشانه یِ حلولِ عیداست ومردم بامشاهده یِ آن عیدراجشن می گیرند……
امّادرنظرگاهِ عاشقان ماجرامتفاوت تر،واهمیّت وجاذبه یِ هلالِ ابرویِ دوست،ازهلالِ ماهِ آسمان فراتراست.می فرماید: بهتراین است که عشّاق برخلافِ مردمِ عادی، به هنگامِ حلولِ عید،به جایِ هلالِ ماه، هلالِ ابرویِ یار راببینندکه بسی زیباتروخیال انگیزتر است.ضمنِ آنکه عاشق هرگاه معشوق را ببیند برای او عید است وچه بسا عیدِ عاشقان، ازتمامِ اعیاد سعیدتروعزیزتراست.
تاپیشِ بخت باز رَوم تهنیت کنان
کومژده ای زمقدمِ عیدِ وصالِ تو
شکسته گشت چو پشتِ هلال قامتِ من
کمانِ ابروی یارم چو باز وسمه کشید
در اینجا دو تشبیهِ زیبا صورت گرفته است :
قامتِ منِ عاشق، همچون هلالِ ماه خمیده شد وشکست،آن هنگام که یار، ابروانِ کمانیِ خویش را آرایش کرد و وسمه کشید.دراینجا معنایِ وسمه کشیدن،می تواند آرایش کردن ِ ابرو با برگِ وسمه بشرحی که دربیتِ قبلی داده شد باشد.
شاعرشکستگیِ قدِخودرابه هلالِ ماه، وخمیدگیِ ابرویِ یار رابه کمان تشبیه کرده است.کمان ازآن جهت که،ابرویِ دوست باحرکات واشارات، تیرهایِ غمزه وعشوه بردلِ عاشق می زند…وعاشق با مشاهده یِ جاذبه وزیباییهایِ ابرویِ یار از حسرت عدمِ دسترسی به وصال پیر وشکسته می‌گردد. امّا عاشق هرگزپاپس نمی کشد:
کمانِ ابرویت راگو بزن تیر
که پیشِ دست وبازویت بمیرم
مگر نسیمِ خَطَت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
مگر : شاید
خط : موهایِ ظریف و کم رنگ که برگرداگردِ رخسارِ یار(اطرافِ لب و دهان وبناگوش) می‌روید،همچنین : خال ، ابرو ، ریش و سبیل ، را “چارخطِ زیبایی” می گویند، به آن سبزه نیز می‌گویند.

بـو : ایهام دارد : ۱-امید، اشتیاق و آرزو ۲- شمیم،رایحه و عطر دراینجاهردومعنی مدنظراست.

“جامه دریدنِ گل” نیز دو معنا دارد ۱- شکفته شدن و باز شدنِ غنچه ، ۲- پرپر شدن گل . هردومعنی صادق است.

“جامه دریدنِ صبح “به معنایِ چاک خوردنِ پرده یِ سیاهِ شب توسطِ صبح وشکوفاشدنِ فجر و ظهورِ سپیده است .

شاید نسیمِ دلنوازِ سبزه‌یِ رخسارِ تو بر چمن وزیده است که گل اینچنین از اشتیاقِ تو وبه امیدِبهره مندی ازاین فیض، (یا با شنیدنِ بوی تو ) همانندِ طلوعِ سپیده شکوفا شده است.

زکارِماودلِ غنچه صدگِره بگشاد

نسیمِ گل چودل اندرهوایِ توبست

نبود چنگ و رباب و نبید و عود ، که بود

گِلِ وجودِ من آغشته‌ی گلاب و نبید

چنگ و رباب : از سازهایِ زِهیِ ایرانی ، گویا “رباب” سازی شبیه طنبور بوده است.

نـبـیـد : در اصل “نبیذ” یعنی شرابِ خرماست.درقدیم بسیاری ازکلماتی که دارایِ حرف”د”بودند باحرفِ”ذ” تلفّظ می شد هنوز هم دربسیاری ازشهرها بعضی ازکلمات رابا”ذ”تلفّظ می کنند.برایِ مثال بجایِ واژه یِ خدمت “خذمت” می گویند.

عـود : هم نامِ ساز است ، هم به معنیِ بوی خوش ، چوبی که هنگام سوختن بوی خوشی از آن متصاعد می‌گردد.هردومعنی مدنظراست.

هنوز خبری از چنگ و رباب و شراب و عود نبود که وجود من آغشته‌یِ گلاب و شراب بود .اشاره به خلقت نیز می تواندباشد می فرماید بویِ گل و شرابی که از وجودِ من می‌آید اَزلیست ازهمان هنگام که:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گِل آدم بِسرشتند و به پیمانه زدند

بیا که با تو بگویم غمِ ملالتِ دل

چرا که بی تو ندارم مَجال گفت و شنید

مجال : فرصت ، در اینجا به معنی حال و حوصله و رغبت نیزآمده است.

ای دوست بیا که غم و اندوه دل را با تو بگویم و با تو درد دل کنم زیرا من بی تو فرصت و رغبت صحبت با هیچ کسی را ندارم .

باسرِ زلفِ تومجموع ِ پریشانی ِ دل

کومجالی که سراسرهمه تقریرکنم؟

بهایِ وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مُبصِّر به هر چه دید خرید

مبصِّر به معنی بینا و اهل بصیرت است

به هرچه : به هر مقدار – به هر قیمت

حافظ در اینجا خودرا مبصّر می‌داند و می‌گوید : اگر قیمتِ وصالِ تو “جان”هم باشد خریدار هستم ، زیرا آدمِ مبصّر جنس با ارزش را که می بیند به هر قیمتی آن را می‌خرد ، من هم ارزشِ واقعیِ وصالِ تو را می‌دانم و خوب می‌دانم که خیلی بیشترازاینها می‌ارزد.

شهریست پرکرشمه وحوران زشش جهت

چیزیم نیست ورنه خریدارِ هرششم

چو ماهِ رویِ تو در شامِ زلف می‌دیدم

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

سیاهیِ زلف به ظلمت وتاریکیِ شب تشبیه شده ورخسارِیاربه ماهِ تابانی که ازدلِ این سیاهی نمایان است.سیاهیِ شبِ عاشق ازپرتوِ این ماه مبّدل به روزِروشن شده است.

هنگامی که رویِ ماهِ تو را در میانِ زلفِ همچون شبت می‌دیدم ، روزگارِ تاریکِ همچون شبم مانندِ روز روشن می‌شد .

گفتم ای شامِ غریبان طرّه یِ شبرنگِ تو

درسحرگاهان حذرکن چون بنالد این غریب

به لب رسید مرا جان و بر نیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

با اینکه جانم به لب رسیده ودارم می‌میرم وناکام مانده ام وهنوز به وصال تو نرسیده‌ام ،بااین حال که امیدم را از دست داده‌ام هنوز از تلاش برای به تو رسیدن دست بر نداشته‌ام و هچنان در راه وصال تو می‌کوشم وخواهم کوشید.

صبرکن حافظ به سختی روز وشب

عاقبت روزی بیابی کام را

ز ِشوقِ رویِ تو حـافــظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

حافظ فقط به خاطر تو ودراشتیاقِ وصالِ تو، شعرسروده وحرف هایِ دلش رابه نظم درآورده است.

“چو مروارید در گوش کن” کنایه از شنیدنِ با توّجه و بدونِ فراموشیست. در اینجا تشبیه مضمری آورده است و شعرش را به مروارید تشبیه کرده است.

پس شعرش را بادقّت وتوّجه بخوان وچونان مرواریدی گرانبها آویزه‌یِ گوشت کن و ازآنهامواظبت کن .

حافظ آن ساعت که این نظمِ پریشان می نوشت

طایرِفکرش به دامِ اشتیاق افتاده بود.

👆☹

ابراهیم نوشته:

آقا حسین، منظورشما کدام بیت است؟ شاید منظورتان این غزل باشد!! بهر تدبیر، عزیزم در این سایت دانشمندانی گرانمایه اظهار نظر میکنند که از خواندن بعضی نظریات آدم از اندکی مایهٌ خویش شرمسار میشود. اینجا جای فحاشی و مرگ بر این و آن نیست. ضمن اینکه اشاره به مطلبی میکنید که جای آک در حوزه ها و مساجد است نه اینجا. از آقا کمال هم شکوه ای دارم که جنابشان برهر غزلی فالی میگویند و اگر این رند شیراز تصور این داشت که پس از مرگش این غزلهای ناب آلت فال گیری میشوند هرگز آنها را نمیسرودند!

👆☹

بهنام نوشته:

حسین فکر کرده چون ابروی یار خَم هست و غدیر هم “غدیرِ خَم “هست. منظور حافظ از هلال ابروی یار، عید غدیر خُم بوده…. مشکلی نیست. تو شعارت رو بده و برو. داروخونه نفت داره یا نه مهم نیست.

👆☹

یغما نوشته:

جهان بر ابروى عید از هلال و سمه کشید هلال عید بر ابروى یار باید دید
جهان-مبتدا و کشید خبرش و باقى جمله متعلق بفعل کشید. ابروى عید، براى عید ابرو استعاره کرده. و وسمه بر ابرو. وسمه، راستغ است.

مصرع ثانى، براى شرط محذوف بشکل جواب واقع شده.

محصول بیت-جهان بر ابروى عید از هلال وسمه کشید. یعنى هلال عید هویدا گشت و دیده شد. پس هلال عید را در ابروى یار باید دید. یعنى بدل هلال عید ابروى یار را باید دید. مردم عادت دارند وقتى هلال ماه دیده شد باید به چیزى نگاه کنند. همین است که خواجه مى‌فرماید، بمحض اینکه هلال عید دیده شد باید به ابروى یار نگاه کرد.

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من  کمان ابروى یارم چو وسمه بازکشید در بعضى نسخ. بجاى گشت، «کرد» واقع شده پس فاعلش کمان ابروى یار است.
محصول بیت-قامتم چون پشت هلال خمیده گشت. کمان ابروى یارم که به خودش وسمه کشید. مراد اینست ابروى یارم چون وسمه سیاه رنگ و کمانى است همین امر قامت مرا چون هلال دو تا کرده.
در زبان فارسى اسم مفعول با صیغه‌هاى «گشت و یا شد» ترکیب مى‌شود.
چنانکه در این بیت «شکسته گشت» آمده. حاصل کلام مصرع ثانى کنایه است از کمان‌وش بودن و چون وسمه سیاه بودن ابروان یار.
مپوش روى و مشو در خط از تفرج خلق که خواند خط تو بر رو و ان یکاد و دمید در خط شدن-گاه در حجاب و گاه در اضطراب بکار مى‌رود. در این بیت به معناى حجاب است.
که-حرف تعلیل، بر رو، در اصل: بر رویت بوده. به ضرورت وزن ضمیر خطاب حذف شده است.
مراد از «و ان یکاد» آیۀ و ان یکاد الذین کفروا مى‌باشد که براى جلوگیرى از چشم زخم مى‌خوانند.
محصول بیت-رویت را مپوشان. یعنى براى جلوگیرى مردم از تماشاى رویت در حجاب مرو خلاصه محجوب مشو. زیرا خط تو آیۀ و ان یکاد خواند و به‌رویت فوت کرد. یعنى خطت سبز شده از این ببعد دیگر رویت را مى‌پوشان که نظر نمى‌خورى. ما حصل بعد از این دیگر عشاق در تعریفت غلو نخواهند کرد چه رویت را بپوشانى و چه نپوشانى. در عبارت:
بر خط روى جانان. و ان یکاد خواندن و از عدم التفات مردم به رویش ایهام وجود دارد تأمل و تدبر.
مگر نسیم تنت صبح در چمن بگذشت که گل ببوى تو بر تن چو صبح جامه درید  -  مگر-به معناى کانه و نسیم در این بیت به معناى بوى خوش تجرید شده است.
نسیم تن-اضافه لامیه. صبح، از ظروف زمانیه است براى لفظ بگذشت که-حرف تعلیل. گل، مبتدا و درید خبر مبتدا و باقى جمله متعلق بخبر.
بر تن-بتقدیر بر تنش. جامه، مفعول مقدم فعل درید.
محصول بیت-کانه نسیم تنت هنگام صبح از چمن گذشت که گل بسبب بوى تو چون صبح بر تنش جامه چاک زد. مراد از چاک زدن گل و صبح، باز شدن آنهاست.
نبود چنگ و رباب و گل و نبیذ که بود گل وجود من آغشتۀ گلاب و نبید
گل وجود-اضافه بیانیه. آغشتن آغشتۀ گلاب، اضافه لامیه. مراد از نبید در اینجا باده است.
محصول بیت-چنگ و رباب و گل و نبید در دنیا نبود ولى من بودم، یعنى هنوز اینها بوجود نیامده بودند که گل وجود من به گلاب و نبید آغشته شده بود. یعنى طینت من در ازل با گلاب و باده مخمر شده است.
بیا که با تو بگویم غم و ملالت دل چرا که بى‌تو ندارم مجال گفت و شنید
بیا-خطاب به جانان است. چرا، اینجا ادات تعلیل است به معناى زیرا. که، حرف بیان.
محصول بیت-بیا که غم و غصۀ دل را به تو بگویم. زیرا تو که نباشى مجال گفت و شنید ندارم. یعنى اگر تو باشى مى‌توانم غم و ملالت دل را تعریف کنم.
اما بى‌تو قادر نیستم حتى دهانم را باز کنم و سخن بگویم. زیرا هستى من به‌هستى تو بسته است.

بهاى وصل تو گر جان بود خریدارم که جنس خوب مبصر بهر چه دید خرید

بهاى وصل-اضافه لامیه. وصل تو، مصدر بمفعول خود اضافه شده. خریدارم، فعل مضارع متکلم وحده. که، حرف تعلیل. جنس خوب، اضافه بیانیه مراد از جنس قماش است.
مبصر-در بین تجار به کسى که در خریدوفروش اجناس خبره باشد و ارزش واقعى هر جنس را بداند مبصر گویند.

خرید، فعل ماضى، مفرد غایب به معناى ابتیاع کرد.

محصول بیت-اگر بهاى وصل تو جان هم باشد من مشتریم. زیرا جنس و متاع خوب را مبصر بهر قیمتى باشد مى‌خرد. وصل تو هم یک متاع گران‌بهاست که اگر جان باشد بهایش مى‌خرم.

مریز آب سرشکم که بى‌تو دور از تو چو باد مى‌شد و در خاک راه مى‌غلطید مى‌شد-یعنى مى‌رفت. مى‌غلطید. یعنى غلط مى‌خورد و مى‌رفت.
محصول بیت-اشک چشم مرا مریز. زیرا بى‌تو و دور از تو چون باد مى‌رفت و در خاک راه غلط مى‌خورد. یعنى همین‌که از تو دور مى‌شود چون باد در خاک راه مى‌غلطد.
جایز است در اینجا فعلهاى: مى‌شد و مى‌غلطید به معناى ماضى خالص باشد.
یعنى رفت و غلطید. دور از تو. در این قبیل موارد معناى دعائى دارد. یعنى از تو بر کنار باشد چنانکه در زبان ترکى هم گویند: دور از حاضران.
کسى که در معناى مصرع ثانى گفته است: چون باد شد. معنا را بجا نیاورده است. رد شمعى چو ماه روى تو در شام زلف مى‌دیدم شبم بروى تو روشن چو روز مى‌گردید
ماه روى تو-اضافها لامیه و بیانیه. شام زلف، اضافه بیانیه. بروى، با حرف سبب فعلهاى مى‌گردید و مى‌دیدم، جایز است حکایت حال ماضى باشند.
محصول بیت-وقتى که ماه روى ترا در شام زلفت مى‌دیدم یا دیدم. بواسطۀ روى تو شب برایم چون روز روشن مى‌گشت یا گشت. یعنى با دیدن خورشید رویت شبم چون روز روشن شد.
بلب رسید مرا جان و برنیامد کام بسررسید امیدم طلب بسر نرسید
مرا-یعنى مال من. برنیامد. یعنى حاصل نشد. کام فاعل برنیامد. بسررسید یعنى بحد و غایت رسید.
محصول بیت-جانم بلبم رسید اما مراد حاصل نشد. و امیدم بسررسید.
یعنى به نهایت رسید اما طلبم به غایت نرسید. یعنى امیدم تمام شد اما طلبم به پایان نرسید.
مراد اینست که براى طلب وصال جانان حد و پایان نیست.
ز شوق روى تو حافظ نوشت حرفى چند بخوان بنظمش و در گوش کن چو مروارید
شوق روى تو-اضافها لامیه است. حرفى، یا حرف وحدت. بنظمش، شین ضمیر راجع «بحرفى چند» . مروارید را به ترکى اینجو گویند.
محصول بیت-از شوق روى تو حافظ چند حرف نوشت. حالا آن حرفهاى منظوم را بخوان و چون مروارید در گوشت کن. یعنى از نظم حافظ چون مروارید در گوش کن.
شرح سودی بر حافظ

👆☹

میلاد نوشته:

این شعر رو هم ب اهل بیت و خدا و پیغمبر ربطش دادین؟؟
چجوری؟ اصا چرا؟
علمای گرانقدر وجدانا نظراتتون رو برا خودتون نگه دارین فقط! بروزش ندین توروخدا
آدم ی دیقه میاد ی غزل بخونه حال و هواش عوض شه بعضی از اندیشمندان گرامی با نظراتشون ب کل حال آدمو خراب میکنن

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید