گنجور

 
قدسی مشهدی

تا لبت را میل سوی باده و پیمانه شد

باده چون پیمانه از شوق لبت دیوانه شد

دل چو افتاد از سر کویت جدا، شد هرزه‌گرد

عندلیب یک گلستان جغد صد ویرانه شد

بر گل و شمعم نظر در گلشن و محفل بس است

بیش ازین نتوان وبال بلبل و پروانه شد

تا ابد محروم ماند از لذت دام و قفس

هرکه چون مرغ سرایی، صید آب و دانه شد

بوستان عشق، آب از چشم مجنون خورده است

هرکه بر سر زد گلی زین بوستان دیوانه شد

 
sunny dark_mode