گنجور

 
قدسی مشهدی

در جلوه‌گری چون تو کسی یاد ندارد

نادر بود آن شیوه که استاد ندارد

بی سعی تو گیراست خیال سر زلفت

این دام روان حاجت صیاد ندارد

هر عضو مرا طاقت صد داغ دگر هست

با غمزه بگو دست ز بیداد ندارد

دل گشته تسلی به همینم که محبت

شرط است که تا داردم، آزاد ندارد

از چشمه حیوان مطلب زندگی خضر

کاین فیض به جز خنجر جلاد ندارد

صد رخنه چو گل در دلم انداخته تیغش

کس بهتر ازین خانه آباد ندارد

دیوار غم از گریه کی از پای درآید

کاشانه صبرست که بنیاد ندارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

آن شوخه به ما جز سر بیداد ندارد

با وعده دل غمزده شاد ندارد

کرد از من دل شیفت آن عهد شکن باز

آن گونه فراموش که کس باد ندارد

بلبل چه فرستد سوی گل تحفه که در دست

[...]

جهان ملک خاتون

آن کیست که با یاد تو دل شاد ندارد

آن کس که مگر عهد غمت یاد ندارد

دور از تو شبی نیست که این خسته مهجور

تا صبحدم از یاد تو فریاد ندارد

سرو ارچه به آزادی قدّ تو سرافراخت

[...]

صائب تبریزی

از تفرقه پروا دل آزاد ندارد

از سنگ خطر بیضه فولاد ندارد

عام است به ذرات جهان نسبت خورشید

یک نقطه بیجا خط استاد ندارد

در خامه قدرت دو زبانی نتوان یافت

[...]

فرخی یزدی

دل در کف بیداد تو جز داد ندارد

ای داد که کس همچو تو بیداد ندارد

فریادرسی نیست در این ملک وگرنه

کس نیست که از دست تو فریاد ندارد

این کشور ویرانه که ایران بودش نام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه