گنجور

 
غبار همدانی
 

تا نکند درد رخنه در دل انسان

راه نیابد در او محبت جانان

تا نزنی عقده بر سلاسل گیسو

جمع نبینی دل هزار پریشان

شرم کن آخر ز توبه های شکسته

چند نخواهی شدن ز توبه پشیمان

صبح منوّر چگونه چهره گشاید

تا نرسانی شب سیاه به پایان