گنجور

 
قاسم انوار
 

اندرین دور، که مستان طریقت خوارند

گرچه خوارند ولی خوشدل وبرخوردارند

طرفه حالیست که مستان طریقت مادام

باده از جام بریزند ولی کج دارند

هر که در راه طریقت بفنایی نرسید

عارفانش بحقیقت بجوی نشمارند

عاشقان سر بنهادند بتسلیم و فنا

عاقلانند که دربند سر و دستارند

عاقلان از همه سو قصه سوسو دارند

عاشقان از همه رو شیفته دلدارند

همه شب تا بسحر ورد و دعا میگویند

چشمهایی که بیادت همه شب بیدارند

قاسمی،هان،سخن عشق ببیگانه مگوی

عارفانند که شایسته این اسرارند