گنجور

 
فیاض لاهیجی

چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم

که عهد دوستی با سایة دیوار می‌بستم

بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک

ز لخت دل متاع برگ گل دربار می‌بستم

خوشا عهدی که آن بد خو به قصد امتحان من

گره از زلف وا می‌کرد و من در کار می‌بستم

کنون از نیش موری رنجه‌ام کو آنکه هر ساعت

به افسون سر زلفش زبان مار می‌بستم؟

به کفر زلف او ایمان نمی‌آوردم از اوّل

اگر پند پریشان خاطران را کار می‌بستم

مکن عیبم که دل در سبحه بستم کار تقدیرست

اگر در دست من می‌بود من زنّار می‌بستم

خوشا فیّاض آن عهدی که از بیم صبا هر دم

در آن کو خویش را چون کاه بر دیوار می‌بستم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رضی‌الدین آرتیمانی

چو از جور رقیبان از در او بار می‌بستم

ره آمد شدن از گریه بر اغیار می‌بستم

خوش آن خاری که چون سنگش بسر میزد من از حسرت

چو گل میچیدم و بر گوشهٔ دستار می‌بستم

گشادم از در پیر مغان شد کاشکی ز اول

[...]

نظیری نیشابوری

همیشه تار و پود کار ناهموار می‌بستم

دل و دستم نبود و خویش را بر کار می‌بستم

برش چندان که می‌رفتم نبودش شفقتی با من

به افسون خویش را بر محرمان یار می‌بستم

در آن کو یک شبم گل گشت مهتابی نشد روزی

[...]

صائب تبریزی

ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم

سر شوریده منصور را بر دار می بستم

من آن روزی که در عشق سخن ثابت قدم بودم

کمر در خدمت هر نقطه چون پرگار می بستم

زدینداری اسیر صد گره چون سبحه گردیدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه