چنان در کوی او افتادگی را کار میبستم
که عهد دوستی با سایة دیوار میبستم
بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک
ز لخت دل متاع برگ گل دربار میبستم
خوشا عهدی که آن بد خو به قصد امتحان من
گره از زلف وا میکرد و من در کار میبستم
کنون از نیش موری رنجهام کو آنکه هر ساعت
به افسون سر زلفش زبان مار میبستم؟
به کفر زلف او ایمان نمیآوردم از اوّل
اگر پند پریشان خاطران را کار میبستم
مکن عیبم که دل در سبحه بستم کار تقدیرست
اگر در دست من میبود من زنّار میبستم
خوشا فیّاض آن عهدی که از بیم صبا هر دم
در آن کو خویش را چون کاه بر دیوار میبستم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر آرزو میکند که مانند پروانهها بال و پر داشته باشد و بر دور خود بچرخد. او دوست دارد از حال خود باخبر باشد، اما در حال مستی نتوانسته به این خواسته برسد. همچنین، از بیکاری یارانش ابراز نگرانی میکند و میگوید اگر فرصت میداشت، کار میکرد. او به دلی داغدار اشاره میکند و یادآور میشود که اگر جگر دارد، میتوانست به دل محبوبش ضربه بزند. در نهایت، به یاد قدرت و توانمندیاش در گذشته اشاره میکند که میتوانست خود را از خاک بلند کند.
هوش مصنوعی: به قدری در عشق و ارادت به او غرق بودم که حتی با دیوار سایهاش هم پیمان دوستی میبستم.
هوش مصنوعی: مانند یک غنچه، با یاد لبان او در حال اشک ریختن بودم و از دل خالیام، کالای زیبایی چون برگ گل را برای دربار آماده میکردم.
هوش مصنوعی: خوشا زمانی که آن شخص بدجنس به خاطر آزمایش من، به آرامی زلف خود را باز میکرد و من در این حال به کارهایم مشغول بودم.
هوش مصنوعی: حالا از نیش موری رنجیدهام، چه کسی بود که هر لحظه با فریب و زیبایی موهایش، زبان من را در اختیار مارها میگذاشت؟
هوش مصنوعی: اگر از ابتدا به نصیحتهای افراد پریشان توجه میکردم، هیچوقت به زیبایی و فریبایی موهای او ایمان نمیآوردم.
هوش مصنوعی: نقد و ایراد نکنید که من دچار عیب و نقص هستم، زیرا این وضعیت در دست من نیست و تقدیر چنین رقم خورده است. اگر اختیار و ارادهام در دست خودم بود، هرگز چنین وضعیتی را انتخاب نمیکردم و به راه دیگری میرفتم.
هوش مصنوعی: خوشا به حال آن زمان که از ترس نسیم صبحگاهی هر لحظه خودم را مانند کاهی روی دیوار محکم میکردم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو از جور رقیبان از در او بار میبستم
ره آمد شدن از گریه بر اغیار میبستم
خوش آن خاری که چون سنگش بسر میزد من از حسرت
چو گل میچیدم و بر گوشهٔ دستار میبستم
گشادم از در پیر مغان شد کاشکی ز اول
[...]
همیشه تار و پود کار ناهموار میبستم
دل و دستم نبود و خویش را بر کار میبستم
برش چندان که میرفتم نبودش شفقتی با من
به افسون خویش را بر محرمان یار میبستم
در آن کو یک شبم گل گشت مهتابی نشد روزی
[...]
ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم
سر شوریده منصور را بر دار می بستم
من آن روزی که در عشق سخن ثابت قدم بودم
کمر در خدمت هر نقطه چون پرگار می بستم
زدینداری اسیر صد گره چون سبحه گردیدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.