وعده وصل بتم را اثری پیدا نیست
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
قاصدی نامد و مردم ز غم بیخبری
شده سالی که از آن مه خبری پیدا نیست
در میان همه شیرینپسران ای مه من
راست گویم چو تو شیرین پسری پیدا نیست
غوص دریای غمت کردم و یکدانه صدف
به کفم آمده در وی گهری پیدا نیست
آمدم من به درت با همه امید چه سود
سبز شد نخل امید و ثمری پیدا نیست
داد کز فتنه بیدادگری چون خاقان
داد خواهند بسی دادگری پیدا نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.