به استقبال جانان جان من رفت
محبت آمد و ایمان من رفت
سیه شد پیش چشمم نور خورشید
مسلمانان مه تابان من رفت
مجویید از مسیحا چاره من
طبیب درد بیدرمان من رفت
از آن ویران بود معموره تن
کز اقلیم بدن سلطان من رفت
زلیخای دلم را سینه شد چاک
به زندان چون مه کنعان من رفت
چرا چون غنچهام دل خون نگردد
کز این گلشن گل خندان من رفت
از آن گریم که نور دیده من
ز پیش دیده گریان من رفت
هزاران جان به خاک افکنده خاقان
شکار انداز چون جانان من رفت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حسرت و اندوه ناشی از جدایی معشوقش میگوید. او به استقبال محبوبش رفته و در این مسیر عشق و ایمانش را از دست داده است. در چشمانش نور خورشید محو شده و تمام وجودش غرق در غم است. شاعر از دردهایش سخن میگوید و به نابودی و ویرانی وجودش اشاره دارد. نالههای دل او از فراق معشوق باعث شده که مانند غنچهای بشکند و همواره در غم و اندوه بماند. در نهایت، او به فقدان محبوبش که برای او جان و دلش بوده، واکنش نشان میدهد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز پیش دیده تا جانان من رفت
تو پنداری که از تن جان من رفت
اگر خود همره جانان نرفتم
ولی فرسنگها افغان من رفت
سر و سامان مجو از من چو رفتی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.