فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۳۳

وعده وصل بتم را اثری پیدا نیست

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

قاصدی نامد و مردم ز غم بی‌خبری

شده سالی که از آن مه خبری پیدا نیست

در میان همه شیرین‌پسران ای مه من

راست گویم چو تو شیرین پسری پیدا نیست

غوص دریای غمت کردم و یکدانه صدف

به کفم آمده در وی گهری پیدا نیست

آمدم من به درت با همه امید چه سود

سبز شد نخل امید و ثمری پیدا نیست

داد کز فتنه بی‌دادگری چون خاقان

داد خواهند بسی دادگری پیدا نیست