وعده وصل بتم را اثری پیدا نیست
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
قاصدی نامد و مردم ز غم بیخبری
شده سالی که از آن مه خبری پیدا نیست
در میان همه شیرینپسران ای مه من
راست گویم چو تو شیرین پسری پیدا نیست
غوص دریای غمت کردم و یکدانه صدف
به کفم آمده در وی گهری پیدا نیست
آمدم من به درت با همه امید چه سود
سبز شد نخل امید و ثمری پیدا نیست
داد کز فتنه بیدادگری چون خاقان
داد خواهند بسی دادگری پیدا نیست