شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
گریههای سحرم را اثری پیدا نیست
هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر
گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا
از تجلی جمالت دگری پیدا نیست
نور حق ز آینهٔ روی تو دایم پیداست
این قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
پشه سیمرغ شد از تربیت عشق و هنوز
طایر بخت مرا بال و پری پیدا نیست
بس عجب باشد اگر جان برم از وادی عشق
که رهم گم شده و راهبری پیدا نیست
شاهد بی کسی محتشم این بس که ز درد
مرده و بر سر او نوحهگری پیدا نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره غم و تنهایی شاعر در شب یلداست. او از نبود سحری که تسلیدهنده باشد و بیتابیهایی که ندارد، میگوید. شاعر به نازکی و زیبایی محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که در مقام مقایسه، او یگانه است. همچنین از نور و حقایق وجود او سخن میگوید، ولی تاکید میکند که درک عمیقتری از این نور وجود ندارد. شاعر احساس میکند که هیچ راهنما یا راهی در وادی عشق ندارد و در نهایت، از درد و دلسوزی خود به عنوان شاهد غم و تنهاییاش یاد میکند. این شعر به طور کلی بیانگر دردی عمیق و جستجوی محبت و معنا در زندگی است.
هوش مصنوعی: در شب یلدا، غمم بیپایان است و هیچ نشانهای از صبح روشن نمیشود. حتی اشکهای من نیز در این تاریکی اثر و نشانی ندارند.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد کسی وجود دارد که برای خون ریختن من آماده است، هرچند که به خاطر لطافت او، کمرش به سختی قابل مشاهده است.
هوش مصنوعی: به چه کسی میتوانم تو را تشبیه کنم در میان نیکان؟ چون در اینجا از جلوه زیباییات کسی دیگری پیدا نیست.
هوش مصنوعی: نور حقیقت همیشه از چهرهٔ تو نمایان است، اما متأسفانه فردی که بتواند این نور را درک کند، وجود ندارد.
هوش مصنوعی: پشه به خاطر تربیت عشق به پرندهای بزرگ و زیبا تبدیل شده، اما من هنوز دچار محدودیتهایی هستم و شانس و بخت خوبی ندارم.
هوش مصنوعی: عجب است اگر در دنیای عشق جانم را بگیرند، چرا که در این مسیر گم شدهام و هیچ راهنمایی برایم وجود ندارد.
هوش مصنوعی: شاهد بیکسی این است که از شدت درد مرده و هیچکس بر سر او زاری نمیکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مه من شام غمت را سحری پیدا نیست
آه ازین غم که ز مهرت اثری پیدا نیست
بر تو گر من نگزینم دگری نیست عجب
چه کنم در همه عالم دگری پیدا نیست
دل شد آواره و زد عشق تو آتش در تن
[...]
آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست
زآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست
نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام
منزل دور مرا پا و سری پیدا نیست
لاله ها را ز سر داغ سیاهی برخاست
[...]
عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست
وه ازین آتش پنهان شرری پیدا نیست
بخدنگم چوزدی سینه گرمم مشکاف
که ز پیکان تو در دل اثری پیدا نیست
شمع آخر شد و پروانه ز پرواز نشست
[...]
خوشتر از دانهٔ اشکم گهری پیدا نیست
حیف و صد حیف که اهل نظری پیدا نیست
کسی از سر دل جام خبردار نشد
بیخبر باش که صاحب خبری پیدا نیست
میفروش ار بزند نوبت شاهی شاید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.