گنجور

 
طبیب اصفهانی

عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست

وه ازین آتش پنهان شرری پیدا نیست

به خدنگم چو زدی سینهٔ گرمم مشکاف

که ز پیکان تو در دل اثری پیدا نیست

شمع آخر شد و پروانه ز پرواز نشست

چه کنم آه شبم را سحری پیدا نیست

بخت بدبین که اسیریم به کاخی که در او

رخنه‌ای نیست هویدا و دری پیدا نیست

همه عشاق ز خونین‌جگرانند و چو من

زآن همه عاشق خونین‌جگری پیدا نیست

رحمتی کن تو درین بادیه ای ابر عطا

به زلال تو ز من تشنه‌تری پیدا نیست

زورق افکندم و امید سلامت دارم

در محیطی که ز ساحل اثری پیدا نیست

تو چو خورشید جهان‌تابی و در کشور حسن

جلوه کن جلوه که چون تو دگری پیدا نیست

گشته سرگرم طواف حرم، آتش‌نفسی

که ز مرغان حرم بال و پری پیدا نیست

بس گهر ریخته در مخزن اندیشه ولی

چون خیال تو گرامی گهری پیدا نیست

هر کسی کشت نهالی و بری داد طبیب

کشتهٔ ماست که او را ثمری پیدا نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

مه من شام غمت را سحری پیدا نیست

آه ازین غم که ز مهرت اثری پیدا نیست

بر تو گر من نگزینم دگری نیست عجب

چه کنم در همه عالم دگری پیدا نیست

دل شد آواره و زد عشق تو آتش در تن

[...]

محتشم کاشانی

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

گریه‌های سحرم را اثری پیدا نیست

هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر

گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست

به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا

[...]

صائب تبریزی

آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست

زآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست

نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام

منزل دور مرا پا و سری پیدا نیست

لاله ها را ز سر داغ سیاهی برخاست

[...]

فروغی بسطامی

خوش‌تر از دانهٔ اشکم گهری پیدا نیست

حیف و صد حیف که اهل نظری پیدا نیست

کسی از سر دل جام خبردار نشد

بی‌خبر باش که صاحب خبری پیدا نیست

می‌فروش ار بزند نوبت شاهی شاید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه