گنجور

 
فتحعلی‌شاه

مایه ناز می‌شود نرگس فتنه‌ساز را

بس که زیاده می‌کنم پیش بتان نیاز را

از نگهی تذرو من دل ز کفم ربوده بین

دوخته از کرشمه‌ای دیده شاه‌باز را

حاجت خستگان تو تا ز کرم روا کند

حکم نمی‌کنی چرا نرگس نیم‌ناز را

شکر که غیر تو ز تو حاجت تو نبرده‌ام

عجز و نیاز می‌کنم دلبر بی‌نیاز را

کرده نوای زابلی راست ز پرده دلبرم

سوی عراق می‌زند زمزمه حجاز را

نیست امید من به کس قبله من تویی و بس

کفر بود به غیر تو سجده برم نماز را

تا ندمید خط او داشت حذر ز من کنون

خاقان از چه می‌کند این همه احتراز را

 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
امیر شاهی

اشک چو پرده می‌درد، خلوتیان راز را

چند به دل فرو خورم، ناله جان‌گداز را؟

هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو

رفته به دامن مژه، سجده‌گه نیاز را

دیده شب نخفته را، وصف دو زلف او مکن

[...]

شاهدی

باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را

تا بدرند از طرب پردۀ اهل راز را

گر بنشانیم شبی شمع صفت برابرت

پیش رخیت بنگری سوز دل گداز را

خوش بود ای سرور جان ناز تو و نیاز من

[...]

وحشی بافقی

خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را

چون قد خود بلند کن پایهٔ قدر ناز را

عشوه پرست من بیا، می زده مست و کف زنان

حسن تو پرده گو بدر پردگیان راز را

عرض فروغ چون دهد مشعلهٔ جمال تو

[...]

میلی

دل که زیاده می کند، قاعده نیاز را

مایه ناز می شود، خوی بهانه ساز را

خون کدام بی گنه ریخته بر زمین،که تو

بر زده ای چو شاخ گل، دامن سروناز را

پیش تو نیم جان خود بازم، اگر ز مردمی

[...]

عرفی

خیز و به جلوه آب ده، سرو چمن تراز را

آب و هوا ز باده کن، باغچه ی نیاز را

صورت حال چون شود، بر تو عیان که همچو سرو

ناز تو جنبش از قلم ، چهره گشای راز را

آه که طبل جنگ و آن گه به گاه آشتی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه