گنجور

 
فتحعلی‌شاه

چشم مستت دور می‌گردد دل دیوانه را

باز ساقی می‌کند لبریز این پیمانه را

خوش‌پسند خوب‌رویان شد دل ما ای عجب

پادشاهان خانه‌ می‌سازند این ویرانه را

می‌برد هر سو دوان و می‌کشد هر سو کشان

بسته در زنجیر زلفش این دل دیوانه را

تا به صبح روز محشر برندارد سر ز خواب

هر که از من بشنود امروز این افسانه را

انتظار مقدمت دارم بنه بر دیده پای

خانه خالی کرده‌ام هم خویش و هم بیگانه را

چاره دیوانه زنجیر است و آن زنجیر زلف

می‌کند دیوانه‌تر هر دم دل دیوانه را

گر نسوزانی تو خاقان را جفایی کرده‌ای

سوختن زیبنده شد روز ازل پروانه را

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال