مایه ناز میشود نرگس فتنهساز را
بس که زیاده میکنم پیش بتان نیاز را
از نگهی تذرو من دل ز کفم ربوده بین
دوخته از کرشمهای دیده شاهباز را
حاجت خستگان تو تا ز کرم روا کند
حکم نمیکنی چرا نرگس نیمناز را
شکر که غیر تو ز تو حاجت تو نبردهام
عجز و نیاز میکنم دلبر بینیاز را
کرده نوای زابلی راست ز پرده دلبرم
سوی عراق میزند زمزمه حجاز را
نیست امید من به کس قبله من تویی و بس
کفر بود به غیر تو سجده برم نماز را
تا ندمید خط او داشت حذر ز من کنون
خاقان از چه میکند این همه احتراز را