گنجور

 
امیر شاهی

اشک چو پرده می‌درد، خلوتیان راز را

چند به دل فرو خورم، ناله جان‌گداز را؟

هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو

رفته به دامن مژه، سجده‌گه نیاز را

دیده شب نخفته را، وصف دو زلف او مکن

با دل پاسبان مگو، حال شب دراز را

می‌طلبم به آرزو، صحبت عافیت، ولی

تهمت عقل چون نهم، این دل عشقباز را؟

شاهی از این سرود غم، طرز جنون گرفت دل

رخصت گفت‌وگو مده، طبع سخن‌تراز را