گنجور

 
فتحعلی‌شاه

رخ چو ماه تو از مشک تر نقاب گرفت

روم به سجده‌ که واجب شد آفتاب گرفت

ز دست حور ننوشد دگر شراب بهشت

کسی که از کف ساقی من شراب گرفت

چگونه دل ندهم بر کسی که بتواند

به یک نگاه دل از دست شیخ و شاب گرفت

گرفته جا به دلم پادشاه حسن ولی

فغان که پادشهی کشور خراب گرفت

ز چشم مست تو نرگس کرشمه وام نمود

ز لعل ناب تو یاقوت رنگ آب گرفت

بنفشه از سر زلف تو پیچ و تاب آموخت

عرق ز روی تو خاصیت گلاب گرفت

خطت دمید و سیه کرد روز خاقان را

از آن که عارض ماه تو را سحاب گرفت

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال