گنجور

 
فتحعلی‌شاه

از خال تو حال من تباه است

وز چشم تو روز من سیاه است

زآن زلف چو شام و و روی چون صبح

کارم شب و روز اشک و آه است

آن قامت اوست یا که سرو است

آن صورت اوست یا که ماه است

صد کشور دل به غمزه گیرد

این خسرو من که بی‌سپاه است

ترک می و نقل و بربت و نی

در مذهب عاشقان گناه است

آخر به سرش دمی گذر کن

این دلشده را که خاک راه است

خاقان ز فراق یار زار است

فریاد و فغان او گواه است

 
 
گنجور رومیزی