رخ چو ماه تو از مشک تر نقاب گرفت
روم به سجده که واجب شد آفتاب گرفت
ز دست حور ننوشد دگر شراب بهشت
کسی که از کف ساقی من شراب گرفت
چگونه دل ندهم بر کسی که بتواند
به یک نگاه دل از دست شیخ و شاب گرفت
گرفته جا به دلم پادشاه حسن ولی
فغان که پادشهی کشور خراب گرفت
ز چشم مست تو نرگس کرشمه وام نمود
ز لعل ناب تو یاقوت رنگ آب گرفت
بنفشه از سر زلف تو پیچ و تاب آموخت
عرق ز روی تو خاصیت گلاب گرفت
خطت دمید و سیه کرد روز خاقان را
از آن که عارض ماه تو را سحاب گرفت