ابروکمان برابرش بنشسته بسته ترکش
دل میرود به سویش جان در قفا مشوش
صبر و توان به یک بار بگرفت آن پریرو
در قید آن پریرو ماییم در کشاکش
خوش آن که با نگاری در طرف لالهزاری
بنشیند و دمادم نوشد شراب بیغش
آن شوخ مینماید هرچند ناز ما هم
خوش خوش کشیم نازش تا کار ما شود خوش
ابروی تا بناگوش زاینسان که جان بسوزد
آن روی نیست یاران بر جان ماست آتش
آشفته حال خاقان تا چند باشد ای جان
زآن گیسوی پریشان زآن کاکل مشوش