من مانده ز کوی یار مهجور
سرپنجه عشق میکند زور
گردن بزنی اگر به تیغم
زآن به که کنی ز خویشتن دور
خورشید چگونه جلوه میکرد
گر ماه رخت نبود مستور
عیب است که بال و پر گشاید
در جرگه شاهباز عصفور
از چشم بد زمانه ترسم
زاین سان که تویی به حسن مغرور
جز دیدهام ای صنم به رویت
گر چرخ نظر کند شود کور
پر کن که حیات جاودان است
ساقی قدحی ز آب انگور
دست از طلب تو برندارم
تا روز جزا و نفخه صور
وصل تو نصیب دیگران است
ای من به غم تو شاد و مسرور
عکسی ز رخش اگر فتادی
در کلبه ما شبان دیجور
از پرتوی روی یار خاقان
چون کعبه شدی به دهر مشهور
از خویش به خویشتن گرفتار
افتاده به انگبین چو زنبور



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای یار سرود و آب انگور
نه یار منی به حق والطور
معزول شده است جان ز هرچه
داده است بر آنت دهر منشور
می گوی محال ز آنکه خفته
[...]
از خلد گرفت بوستان نور
پیرایه و جامه یافت از حور
جامه ز حریر و حُلّه دارد
سرمایه ز لعل و درّ منثور
بودند چهار مه درختان
[...]
ای قصر رسالت تو معمور
منشورِ رسالت از تو مشهور
خدّام ترا غلام گشته
کیخسرو کیقباد و فغفور
در جمله کائنات گویند
[...]
دراجهٔ مشتری بدان نور
از راه تو گفته چشم بد دور
نزدیک توام مرا مبین دور
پهلوی منی مباش مهجور
آن کس که بعید شد ز معمار
کی گردد کارهاش معمور
چشمی که ز چشم من طرب یافت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.