گنجور

 
فتحعلی‌شاه

من مانده ز کوی یار مهجور

سرپنجه عشق می‌کند زور

گردن بزنی اگر به تیغم

زآن به که کنی ز خویشتن دور

خورشید چگونه جلوه می‌کرد

گر ماه رخت نبود مستور

عیب است که بال و پر گشاید

در جرگه شاهباز عصفور

از چشم بد زمانه ترسم

زاین سان که تویی به حسن مغرور

جز دیده‌ام ای صنم به رویت

گر چرخ نظر کند شود کور

پر کن که حیات جاودان است

ساقی قدحی ز آب انگور

دست از طلب تو برندارم

تا روز جزا و نفخه صور

وصل تو نصیب دیگران است

ای من به غم تو شاد و مسرور

عکسی ز رخش اگر فتادی

در کلبه ما شبان دیجور

از پرتوی روی یار خاقان

چون کعبه شدی به دهر مشهور

از خویش به خویشتن گرفتار

افتاده به انگبین چو زنبور

 
 
زنده‌رود
ناصرخسرو

ای یار سرود و آب انگور

نه یار منی به حق والطور

معزول شده است جان ز هرچه

داده است بر آنت دهر منشور

می گوی محال ز آنکه خفته

[...]

امیر معزی

از خلد گرفت بوستان نور

پیرایه و جامه یافت از حور

جامه ز حریر و حُلّه دارد

سرمایه ز لعل و درّ منثور

بودند چهار مه درختان

[...]

عبدالقادر گیلانی

ای قصر رسالت تو معمور

منشورِ رسالت از تو مشهور

خدّام ترا غلام گشته

کیخسرو کیقباد و فغفور

در جمله کائنات گویند

[...]

مولانا

نزدیک توام مرا مبین دور

پهلوی منی مباش مهجور

آن کس که بعید شد ز معمار

کی گردد کارهاش معمور

چشمی که ز چشم من طرب یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه