من مانده ز کوی یار مهجور
سرپنجه عشق میکند زور
گردن بزنی اگر به تیغم
زآن به که کنی ز خویشتن دور
خورشید چگونه جلوه میکرد
گر ماه رخت نبود مستور
عیب است که بال و پر گشاید
در جرگه شاهباز عصفور
از چشم بد زمانه ترسم
زاین سان که تویی به حسن مغرور
جز دیدهام ای صنم به رویت
گر چرخ نظر کند شود کور
پر کن که حیات جاودان است
ساقی قدحی ز آب انگور
دست از طلب تو برندارم
تا روز جزا و نفخه صور
وصل تو نصیب دیگران است
ای من به غم تو شاد و مسرور
عکسی ز رخش اگر فتادی
در کلبه ما شبان دیجور
از پرتوی روی یار خاقان
چون کعبه شدی به دهر مشهور
از خویش به خویشتن گرفتار
افتاده به انگبین چو زنبور