گنجور

 
میرزاده عشقی
 

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش

از عذاب خلق و من، یارب چه ات منظور بود؟

حاصلی ای دهر، از من، غیر شر و شور نیست

مقصدت از خلقت من، سیر شر و شور بود؟

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام:

آفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟

ای چه خوش بود، چشم می پوشیدی از تکوین من

فرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟

ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت

ای فلک گر من نمی زادی، اجاقت کور بود؟

قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:

دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود

گر نبودی تابش استاره من در سپهر

تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟

گر بدم من در عدم، استاره عورت نبود

آسمانت خالی از استارگان عور بود؟

راست گویم نیست جز این علت تکوین من

قالبی لازم، برای ساخت یک گور بود

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب

گر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود

مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غله است

مقصد تو زآفرینش، مبلغی قاذور بود

گر من اندر جای تو، بودم امیر کائنات

هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود؟!

آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:

از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!