گنجور

 
میرزاده عشقی
 

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق

نیم رسوا عاشق، اندر فن خود استاد نیست

ای دل از حال من و بلبل چه می‌پرسی برو

ما دو تن شوریده را کاری به جز فریاد نیست

به به از این مجلس ملی و آزادی فکر

من چه بنویسم قلم در دست کس آزاد نیست

رأی من اینست کاندید از برای انتخاب

اندرین دوره مناسب‌تر کس از شداد نیست

حرف‌های تازه را فرعون هم ناگفته بود

بلکه از چنگیز هم تاریخ را در یاد نیست

ای خدا این مهر استبداد را ویران نما

گرچه در سرتاسرش یک گوشه‌ای آباد نیست

گر که جمهوری است این اوضاع برگیر و به بند

هیچ آزادی طلب بر ضد استبداد نیست

قلب (عشقی) بین که چون سرتاسر ایران‌زمین

از جفای گلرخان یک گوشه‌اش آباد نیست