گنجور

 
فضولی

باغبان لطف قد آن سرو در شمشاد نیست

کی نماید تربیت جایی که استعداد نیست

گر خط دور لبت را بر زبان آرم مرنج

نقش شیرین را ضرر از تیشه فرهاد نیست

ساغر خونابه دل بسته ره بر ناله ام

مست بزم حیرتت را رخصت فریاد نیست

کی شود واقف ز ادراک عذاب آخرت

آنکه در دنیا به بیداد بتان معتاد نیست

زاهدان را نیست منع عشق اندک محنتی

هیچ کس از محنت قید جهان آزاد نیست

رغبت نزهتگه میخانه از زاهد مجو

جغد را در طبع میل منزل آباد نیست

کرده ای تدبیر ترکِ مِی ، فضولی فکر کن

گر ز عقل است این ، بنایِ عقل را بنیاد نیست