گنجور

 
امامی هروی
 

ز دل بگذر کرا پروای جانست

حدیث دل حدیث کودکانست

نشان دل چه می پرسی که از جان

درین ره یاد کردن بیم جان است

مرا وقتی دلی بودی و عمری

که آندل همچو دلبر بی نشناست

چو با جانان و دلبر در شهودم

دلم جانان و جانم دلستانست

چنان در حیرتم، ز اسرار غیبش

که گوئی آشکارم در نهانست

چنان مستغرقم ز انفاس لطفش

که گوئی آب ترکیبم روانست

نفس در کشف این اسرار شرکست

بقین در کوی این مذهب گمانست

باو گر هیچت ایمانست خود را

زره بر گیر و بنگر کو عیانست

مرا وقتی که در خود نیست گردم

ببین گر دیده ی داری که آنست

عبارت را خبر زین ماجرا نیست

امامی کافرست ار در میانست