گنجور

 
بلند اقبال

عکس رخ آن ماه در جام شراب انداخته

کرده نیکوئی ولیکن اندر آب انداخته

چهره را افروخته است از تاب می چون آتشی

اتشی از غم به جان شیخ وشاب انداخته

جوشن طوس است یا پرچین کمند اشکبوس

یا زره سان موی را در پیچ و تاب انداخته

بر نمی دارد دلم از ترک چشم دوست دست

رستمانه جنگ با افراسیاب انداخته

زلف او چون سایه است وچهر او چون آفتاب

سایه ها از مو به فرق آفتاب انداخته

حیرتی دارم که می باشد تن وپستان او

یا به روی آب از باران حباب انداخته

نسبتی با روی نیکوی تو شاید داشت ماه

ماه بر رو گاهی از موگر نقاب انداخته

تا پریشان گشته بر چهر تو مشکین زلف تو

مرد وزن را جان و دل در اضطراب انداخته

نه همی افشرده زلفت حلق خلق دهر را

گیسویت بر گردن حوران طناب انداخته

از دل زار بلند اقبال دارد آگهی

گر کسی کتان به پیش ماهتاب انداخته

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته

سایه شعر سیه بر آفتاب انداخته

بر کشیده لاله گلبوی را نیل صبوح

سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداخته

عارضش غرق عرق از می ولی با رنگ و بوی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

نور رویش پرتوی بر ماهتاب انداخته

جعد زلفش سایبان بر آفتاب انداخته

سنبل زلفش پریشان کرده بر رخسار گل

بلبل شوریده را در پیچ و تاب انداخته

ساقی سرمست ما رندانه جام می به دست

[...]

جامی

ای ز سنبل خط تو برگل نقاب انداخته

زلف شبرنگت بر اوج مه طناب انداخته

جعدتر داری به رخ یا راقم خط لبت

شسته مشکین لیقه و بر آفتاب انداخته

از لبت دل در خیال آب حیوان تشنه ایست

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
هلالی جغتایی

چشم او می خورده و خود را خراب انداخته

تا نبیند سوی من، خود را بخواب انداخته

چیست دانی پردهای غنچه بر رخسار گل؟

جلوه حسن تو او را در حجاب انداخته

چون نگردد عمر من کوته؟ که آن زلف دراز

[...]

بیدل دهلوی

در محیطی‌کز فلک طرح حباب انداخته

کشتی ما را تحیر در سراب انداخته

با دو عالم شوق بال بسملی آسوده‌ایم

عشق بر چندین تپش از ما نقاب انداخته

بر شکست شیشهٔ دلهای ما رحمی نداشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه