گنجور

 
بلند اقبال

در دلم عشق آتشی افروخته

کارزوهای دلم را سوخته

گوئی استاد ازل جز جور و کین

یار را درس دگر ناموخته

چشم من آخر تلف کرد از غمش

در دلم خون هر چه بود اندوخته

کم ملامت کن که پیر می فروش

می خرد جان ها می ار بفروخته

گربلند اقبال بر کس ننگرد

چشم دل از ما سوی الله دوخته

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سوزنی سمرقندی

محترم قاضی سدید ای خلق را

رای و تدبیر صواب آموخته

در میان کار بوده سالها

هم دریده شغلها هم دوخته

وام داری دارم از سرمای دی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

عشق او خوش آتشی افروخته

غیرت او غیر او را سوخته

عشقبازی کار آتش بازی است

او چنین کاری به ما آموخته

گنج او در کنج دل ما یافتیم

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه