گنجور

 
جامی

ای ز سنبل خط تو برگل نقاب انداخته

زلف شبرنگت بر اوج مه طناب انداخته

جعدتر داری به رخ یا راقم خط لبت

شسته مشکین لیقه و بر آفتاب انداخته

از لبت دل در خیال آب حیوان تشنه ایست

برامید آب خود را در سراب انداخته

از لطافت روی تو خط می نماید زیر پوست

سبزه ترگوییا عکس اندر آب انداخته

طره پر خم که شد موی میانت را کمر

بر رگ جانم هزاران پیچ و تاب انداخته

دل که از غم سوخت از بویش من بیخود خوشم

همچو آن مستی که برآتش کباب انداخته

ای خوش آن شبها که جامی رخ به پایت سوده است

چون تو واقف گشته ای خود را به خواب انداخته

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته

سایه شعر سیه بر آفتاب انداخته

بر کشیده لاله گلبوی را نیل صبوح

سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداخته

عارضش غرق عرق از می ولی با رنگ و بوی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

نور رویش پرتوی بر ماهتاب انداخته

جعد زلفش سایبان بر آفتاب انداخته

سنبل زلفش پریشان کرده بر رخسار گل

بلبل شوریده را در پیچ و تاب انداخته

ساقی سرمست ما رندانه جام می به دست

[...]

جامی

شاهد گل باز زنگاری نقاب انداخته

بلبل دلداده را در اضطراب انداخته

نرگس و لاله به روی سبزه پنداری به خواب

مستی افتاده ز کف جام شراب انداخته

چادر کافوری خود را شکوفه شست و شوی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
هلالی جغتایی

چشم او می خورده و خود را خراب انداخته

تا نبیند سوی من، خود را بخواب انداخته

چیست دانی پردهای غنچه بر رخسار گل؟

جلوه حسن تو او را در حجاب انداخته

چون نگردد عمر من کوته؟ که آن زلف دراز

[...]

بیدل دهلوی

در محیطی‌کز فلک طرح حباب انداخته

کشتی ما را تحیر در سراب انداخته

با دو عالم شوق بال بسملی آسوده‌ایم

عشق بر چندین تپش از ما نقاب انداخته

بر شکست شیشهٔ دلهای ما رحمی نداشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه