گنجور

 
ابن یمین

آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته

سایه شعر سیه بر آفتاب انداخته

بر کشیده لاله گلبوی را نیل صبوح

سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداخته

عارضش غرق عرق از می ولی با رنگ و بوی

بود گوئی سیب سرخ اندر گلاب انداخته

تار باید دل ز هشیاران و پنداری که هست

نرگس مست ترا در نیم خواب انداخته

کرده چوگان از کمند زلف مشک افشان خویش

گوی دلها را زغم در اضطراب انداخته

در هوای آتش رخسار چون گلنار تو

من چو نیلوفر سپر بر روی آب انداخته

از هوای خاک پایش آب چشم پر نمم

آتش اندوه را در التهاب انداخته

در دل ابن یمین مهر رخ چون ماه تو

گنج آبادست در کنج خراب انداخته