گنجور

 
آذر بیگدلی

مرغان اولی اجنحه، کاندر طیرانند

از حسرت مرغان قفس بیخبرانند

در حیرتم از دردکشان کز همه عالم

دارند خبر، گرچه ز خود بیخبرانند

جز من، دگران را مکن از جور خود آگاه

آنانکه ندارند غم جان، دگرانند!

ای خضر ره عشق، غم ما مخور، اما

این تازه ز ره گمشدگان، نوسفرانند

در بزم وصال تو، بخود میطپدم دل؛

از رشک دو چشمم، که برویت نگرانند

از باغ چه گل رفته که گلها همه آذر

خونین مژه خونین دل و خونین جگرانند؟!