پیش عذار تو، مه جمال ندارد
پیش قدت، سرو اعتدال ندارد
هست دو تابنده رخ، چو مهر و چو ماهت
مهر پی خط و مه جمال ندارد
شرم ز قتلم مکن، که کشتن عاشق
هست گناهی، که انفعال ندارد
در شکن دام او، ز بیم رهایی
رشک بمرغی برم، که بال ندارد
درد چه گویی، بآنکه درد ندارد؟!
حال چه جویی، از آنکه حال ندارد؟!
آه که تا تشنه کام عشق نمیرد
راه بسرچشمه ی وصال ندارد
غیر تو آذر که در خیال وصالی
هیچ کس اندیشه ی محال ندارد!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و زیبایی صحبت میکند. شاعر به محبوب خود اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند با جمال و قامت او مقایسه شود. او از عذاب و درد عاشقی سخن میگوید و بیان میکند که عاشق شدن و کشته شدن به خاطر عشق، عیب و گناهی ندارد. همچنین به احساس تنهایی و کمبود معشوق اشاره میکند و به ناامیدی در جستجوی وصال میپردازد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که جز معشوق، هیچ کس نمیتواند به فکر وصال باشد.
هوش مصنوعی: صورت زیبای تو آنقدر جذاب است که هیچ ماهی نمیتواند با آن رقابت کند، و قامت تو آنقدر خوشتناسب و زیباست که هیچ سروی نمیتواند به پای آن برسد.
هوش مصنوعی: چهرهای دارد که درخشش آن مانند خورشید و ماه است. اما عشق و زیبایی او به اندازهای نیست که بتوان آن را به خط و زیباییهایش نسبت داد.
هوش مصنوعی: نگرانی نداشته باش از اینکه من را بکشی، زیرا کشتن یک عاشق گناهی است که عواقب و اثرات آن پایانی ندارد.
هوش مصنوعی: من در دام او گرفتار هستم و از ترس رهایی، به پرندهای بر میگردم که بال ندارد و نمیتواند پرواز کند.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانی از کسی که درد را تجربه نکرده، درباره درد صحبت کنی؟ و چه فایدهای دارد از کسی که در حالتی نیست، وضعیتش را بپرسی؟
هوش مصنوعی: افراد شیدای عشق تا وقتی که تشنه و ناکام هستند، نمیتوانند به سر منبع وصال و وصل برسند.
هوش مصنوعی: جز تو، آذر که در تصور وصالت هیچ کس به فکر غیرممکنها نیست!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
قد ترا سرواعتدال ندارد
این خم وچم ابروی هلال ندارد
رتبه درویش را به شاه چه نسبت
دولت آزادگی زوال ندارد
هیچ دلی نیست بی غبار کدورت
[...]
رستنش از دامت احتمال ندارد
مرغ اسیریست دل که بال ندارد
آن قدر و رفتار بین که سرو خرامان
جلوه جانبخش این نهال ندارد
روی تو ماهست لیک در خم ابرو
[...]
نکهت زلف تو را شمال ندارد
بوی تو را نافهٔ غزال ندارد
گر به مثل سنگ طور آینه گردد
طاقت آن حسن بی مثال ندارد
جان جهانی فدای آن لب میگون
[...]
عاشقم و، عشق من زوال ندارد
رفتنم از کویت احتمال ندارد
وای بحالم، ز بیکسی که بکویت
هیچکسم آگهی ز حال ندارد
چون ندهم تن بدوری تو، که از پی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.