گنجور

 
حزین لاهیجی

نکهت زلف تو را شمال ندارد

بوی تو را نافهٔ غزال ندارد

گر به مثل سنگ طور آینه گردد

طاقت آن حسن بی مثال ندارد

جان جهانی فدای آن لب میگون

خون مرا نوش کن، وبال ندارد

تخت سلیمان چو گرد، درکف باد است

دولت درویشی ام زوال ندارد

خلق جهان بندگان لذت نقدند

هیچ کس اندیشهٔ مآل ندارد

نیست به بزم زمانه عیش مصفا

شیشهٔ گردون می زلال ندارد

نکهت زلف تو کرد خار مرا، گل

فیض شبم صبح بر شکال ندارد

پوشش نعمت نه رسم شکرگزاریست

بلبل ما عیش زیر بال ندارد

ساخته ام از وصال او به خیالش

این صف اهل نظر، جدال ندارد

جلوهٔ دنیا کند چه کار به عارف؟

آینه آلایش از مثال ندارد

خندهٔ صبح است دایما ز ته دل

خاطر روشن دلان ملال ندارد

سیل حوادث مرا نمی برد از جا

کوه گران سنگ، انتقال ندارد

کنج قفس را نمی دهیم به گلشن

ذوق گلستان، شکسته بال ندارد

سرو چمان، این روش خرام ندیده ست

گل به چمن این عذار آل ندارد

کوه، حزین از ترانهٔ تو ز جا شد

زاهد بی درد، وجد و حال ندارد