گنجور

 
آذر بیگدلی

کجا روم؟ که اگر باشدم ز دست شکایت

شکایتی است که دارد ز شه گدای ولایت!

همیشه با سگ کویت جفای غیر شمارم

چو دوستی که ز دشمن کند بدوست شکایت

چو دوست با تو بود دوست، از گنه چه تزلزل؟!

چو خواجه بر سر لطف است، بنده را چه جنایت؟!

تو خواجه ی من و من بنده ی تو، لیک چه حاصل؟!

مرا فراق تو کشت و، ندیدم از تو حمایت!

بروز کشور آزادگان، چو عاشقی آذر

بدیگری ز تو این درد تا نکردم سرایت