این مزد قاصدی است که آید ز کوی تو
کو را دوباره باز فرستم بسوی تو
هر کس کند ز دیدن روی تو منع من
منعش نمیکنم، که ندیده است روی تو
ترسم ببزم غیر سراغت دهد کسی
گر میرم از غمت، نکنم جستجوی تو
شادم که غیر اگر بردت از کنار من
نتواند از دلم ببرد آرزوی تو
ای شاخ گل، بباغ قدم نه که تا بخاک
بلبل ز بوی گل فتد و گل ز بوی تو
روی تو ماه و، بوی تو گل، حیف در دلم
آتش زده است خوی تو، خوی تو، خوی تو
خوش پند میدهی دگر آذر مرا بصبر
شد بدگمان ز تو دلم از گفتگوی تو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و longing خود نسبت به معشوق میپردازد. او میگوید هر پیامی که از سوی قاصدی به او برسد، فقط او را به یاد روی معشوقش میاندازد و از افرادی که نمیتوانند زیبایی او را درک کنند، دلخور نمیشود. شاعر همچنین از نگرانی خود دربارهی گم شدن در غم عشق میگوید و تأکید میکند که هرگز آرزوی معشوق از دلش بیرون نخواهد رفت. او زیبایی و عطر معشوق را به گل تشبیه میکند و بیان میکند که وجود او قلبش را به آتش میکشد. در انتها، شاعر از آذر میخواهد که او را به صبر نصیحت کند، اما دلش از سخنان معشوق ناامید شده است.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که این پاداش به قاصدی تعلق میگیرد که از سمت تو به من پیام آورده، و من دوباره او را به سوی تو میفرستم.
هوش مصنوعی: هر کسی که از دیدن چهره تو دوری کند، من او را باز نمیدارم، زیرا او هنوز زیبایی تو را ندیده است.
هوش مصنوعی: میترسم که کسی غیر از من به دنبال تو برود اگر من به خاطر غمت از دنیا بروم، دیگر به دنبالت نخواهم گشت.
هوش مصنوعی: خوشحالم که حتی اگر دیگران تو را از کنارم ببرند، نمیتوانند آرزوی تو را از دل من بیرون ببرند.
هوش مصنوعی: ای شاخ گل، به باغ قدم بگذار تا بلبل از بوی گل به خاک بیفتد و گل از بوی تو مست شود.
هوش مصنوعی: در چهرهات زیبایی مثل ماه و در عطرت لطافت مانند گل وجود دارد، اما دریغ که در دل من شعلهای از عشق تو زبانه میکشد.
هوش مصنوعی: تو به من نصیحت میکنی که صبر کنم، اما حالا دل من از صحبتهایت نسبت به تو بیاعتماد شده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای صابر ، ای سپهر سخن ، ای جهان فضل
ای کعبهٔ افاضل ایام کوی تو
ای برده نور چشم معانی ز لفظ تو
وی خورده آب باغ معالی ز جوی تو
تا گوی نظم و نثر بمیدان فگنده ای
[...]
ای جان من به جان تو کز آرزوی تو
هست آب چشم من همه چون آب جوی تو
ای من غلام آن خم گیسوی مشکبوی
افتاده در دو پای تو از آرزوی تو
هر شب خیال روی تو آید به پیش من
[...]
جانا بسوخت جان من از آرزوی تو
دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو
چندین حجاب و بنده به ره بر گرفتهای
تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو
چون مشک در حجاب شدی در میان جان
[...]
یازان شده است دست معالی بسوی تو
تازان شده است پای بزرگی بکوی تو
روی تو بسته کرده در غم بر اهل فضل
ای اهل فضل را همه شادی بروی تو
در عدت امید نشسته است تخت ملک
[...]
ای آرزوی جان و دلم ز آرزوی تو
بیمار گشته به نشود جز به بوی تو
باری، بپرس حال دل ناتوان من
بنگر: چگونه میتپد از آرزوی تو؟
از آرزوی روی تو جانم به لب رسید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.