گنجور

 
اثیر اخسیکتی

ای پایه شرف ز فلک بر گذاشته

مدح تو را زمانه بدل برنگاشته

هر روز شاه شرق براین چتر آبگون

در ظل رایت تو علم برفراشته

مثال تو یک خلف پدر و مادر وجود

در صد هزار دُر نه بزاده نه کاشته

در سایه ی جناب تو فضل فلک زده

عیسی چنانک باید خرم گذاشته

در انتظار نوبت میمون تو هنر

صد دیده در تقلب عالم گماشته

وز، دیگ سینه ی عدو و کاسه دماغ

شمشیر صبح فام تو را، وجه چاشته

پر گوهر آستین ضمیرم بمدح تو

لیکن قبای قافیه دامن نداشته

لفظ الهی از ره اطلاق مشکل است

اینجا دگر نه معنی لاهوت حاصل است

یازان شده است دست معالی بسوی تو

تازان شده است پای بزرگی بکوی تو

روی تو بسته کرده در غم بر اهل فضل

ای اهل فضل را همه شادی بروی تو

در عدت امید نشسته است تخت ملک

با صد هزار چشم که بیند بسوی تو

باد کرم نمی وزد الا ز طبع تو

آب سخن نمی رود الا بجوی تو

مل جرعه ئی چشید و خجل شد بلطف تو

گل شمه ئی گشید و خجل شد ز بوی تو

آمد سحاب تا بسخا جلوه ئی کند

از شرم آب شد چو، نگه کرد سوی تو

آنجا که زخم تیغ کند جوی خون روان

ناید دوست ز آب دغا جز سبوی تو

در مدح تو به عجز مقرّ شد ضمیر من

با آنکه عاجز است جهان از نظیر من

با آن همه که چهره ی دعوی سیاه کرد

خورشید را خجالت رای منیر من

من در کمند عجز اسیرم بمدح تو

بوده مبارزان معانی اسیر من

در ملک نظم و نثر نشان هاست بیشمار

بر دیده ی زمانه ز پای سریر من

کاری است ذکر تو، بدست زبان من

راهی است مدح تو، نه بپای ضمیر من

تو آفتاب فضلی و اندر خطر بود

باقوت تو اختر شعر خطیر من

بر تارک اثیر نهم پای فخر اگر

گوئی ز روی بنده نوازی، کاثیر من؟

عمرت جود ور چرخ ز آثام دور باد

از تاج و تخت تو بد ایام دور باد

ای شاه شاهزاده سپهرت غلام باد

کام جهان ز توست جهانت بکام باد

آن دست مال بخش که جانها نثار اوست

همواره در بهار طرب سوی جام باد

جام از سرشک دیده ی انگور در کفت

وز گریه چشم حاسد تو لعل فام باد

پیراهن خلاف تو را بر تن عدو

همواره زه چو خنجر و دامن چو دام باد

گر عقد مملکت نکند واسطه تو را

دهر این چنین که هست گسسته نظام باد

شاها، جهان ابلق اگر چند توسن است

چون دید زین دولت تو خوش لگام باد

میمون همای مدح تو را همچو من هزار

در زیر پرّ تربیت و اهتمام باد

 
sunny dark_mode