گنجور

 
آذر بیگدلی

تو خسروی و، من سگت ای شاه خسروان

هر جا روی تو، آیمت از پی دوان دوان

شب تار و، راهزن بکمین، راه پرخطر؛

غافل ز کاروان مشو، ای میر کاروان

افراسیاب عقل، گریزد بغار عجز؛

در کشوری که رستم عشق است پهلوان

با رشک غیر، پای وفایم ز کوی تو

رفتن نمیگذارد و ماندن نمیتوان

من باغبان پیرم و، از جوی چشم من

خورد آب باغ حسن تو، ای نازنین جوان!

از قد و خط و چشم و تن و رخ، تو را بود؛

سرو و بنفشه نرگس و نسرین و ارغوان

ای سرو خوشخرام، بهر سو روان شوی؛

سیل سرشک آذرت آید ز پی روان!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

تو نازنین جوانی و من پیر ناتوان

بر حال پیر مرحمتی می کن ای جوان

بر دامنت چه عار نشیند گر اوفتد

برخاک خشک سایه ات ای تازه ارغوان

کس جز تو شهریار نشاید اگر بفرض

[...]

بابافغانی

ادراک محض جان خرد شاه نوجوان

رستم بهادر آن گهر تاج خسروان

طبیب اصفهانی

تو میر کاروانی و ماخسته رهروان

غافل زرهروران مشو ای میر کاروان

در محفلی که چهره فروزی به گرد تو

چون هاله گرد ماه نشینند نیکوان

آذر بیگدلی

کو قاصدی که گوید ازین پیر ناتوان

در خلدش این پیام، که : ای نازنین جوان!

حاجب شیرازی

چشم طمع بپوش تو ایدل از این جهان

پیمانه پر کنیم چه از پیر و از جوان

روزی به عزم سیر به صحرا شدم روان

صیاد می دوید و اجل از پیش دوان

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه