گنجور

 
آذر بیگدلی

گدایان را، هوای بزم سلطانی و، سلطانان

نشانده بر در دولت سرا، بی‌رحم دربانان!

نشسته جان‌فشانان بر سر راهش من و، ترسم

که از من بگذرد با غیر، بر من دامن‌افشانان

مرا عهدی است با خوبان، بسی محکم؛ چه سود اما

سر و کارم کنون افتاده با این سست‌پیمانان!

زنند اهل ریا بر میگساران طعن و، در محشر

شوند آلوده‌دامانان، جدا از پاکدامانان

دهندش اهل دیر و کعبه پند و، بی‌تو آذر را

نه ذوق الفت اینان، نه شوق صحبت آنان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

حکایت کرد باد از گل، گل از پیراهن جانان

که نبود بوی جانان جز نصیب پاکدامانان

پر از لاله ست صحرا داغ هجران دیده ای گویی

گذشته ست آن طرف از دیده ها خون دل افشانان

تو خوش زی ای به بزم وصل در سر ساغر عشرت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
مشتاق اصفهانی

خوشاب بزمی که سرخوش از شراب صحبت جانان

برقص آیم چو مستان دست‌کوبان پای‌افشانان

بیک جام میم کافر شناسد زاهد و داند

مسلمان خویش را و میخورد خون مسلمانان

ز بیقدری کشم از آسمان نازی درین محفل

[...]

طبیب اصفهانی

اگر از حال ما پرسی بپرس از طرّهٔ جانان

پریشانان نکو دانند احوال پریشانان

ملک آسوده در خلوت‌سرا و دادخواهان را

دریغا خون کند در دل تغافل‌های دربانان

نکویان سست‌پیمانان و من داغم درین گلشن

[...]

آذر بیگدلی

نشسته میکشان، اهل هوس در خلوت جانان؛

مرا بیرون در باید کشیدن ناز دربانان

چه در شیر تو کافر کیش مادر کرده در طفلی

که شیرین در مذاق آید تو را خون مسلمانان؟!

بتان ریزند اگر خونم، غم جانم نه؛ لیک از خون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه