گنجور

 
آذر بیگدلی

شاهی تو و، شاهان جهان همچو غلامان

بوسند غلامان تو را، گوشهٔ دامان

نالان من و، در زمزمه مرغان چمن گرد

گریان من و، در قهقهه کبکان خرامان!

خوش آنکه به هم درد دل خود بشماریم

در سایهٔ دیوار من و، بر لب بام آن

گفتی: چه کنی چون ز میان تیغ برآرم؟!

جز شکر چه آید ز من بی‌سر و سامان؟!

آذر، ز نکویان طمع مهر و وفا داشت

غافل که عَلَی‌الْعاشِق هٰذانِ حَرامان!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

دیگر به کجا می‌رود این سرو خرامان

چندین دل صاحب نظرش دست به دامان

مرد است که چون شمع سراپای وجودش

می‌سوزد و آتش نرسیده‌ست به خامان

خون می‌رود از چشم اسیران کمندش

[...]

امیرخسرو دهلوی

امروز به نظاره آن سرو خرامان

بس عاقل و هشیار که شد بی سرو و سامان

جانم شده گمراه و به دل مانده خیالی

زان سرو که می رفت به صد ناز خرامان

ای بی خبر، از حال چه گویم به تو این حال

[...]

هاتف اصفهانی

بر خاکم اگر پا نهد آن سرو خرامان

هر خار مزارم زندش دست به دامان

شاهان همه در حسرت آنند که باشند

در خیل غلامان تو از خیل غلامان

زاهد چه عجب گر زندم طعنه نداند

[...]

طبیب اصفهانی

غافل مشو از حال من بی‌سروسامان

من با تو چنانم که به ابسال سلامان

اندیشه کن از خون من خسته مبادا

آلوده به خونم شودت گوشه دامان

عشاق به فرمان بتان چند نباشند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه