گنجور

 
آذر بیگدلی

دی، رشته‌ای به گردنم آن شاه مهوشان

افگند و برد چون سگم از پی کشان‌کشان

حسرت برد رقیب به وصلم، خدای را

یک جرعه زان میم که چشاندی به وی چشان

راهم به دیر و کعبه فتاد و نیافتم

جز دل، ز جای دیگر از آن بی‌نشان نشان

غلتان به خاک و خون من و، آن سرو خوش‌خرام

رقصان میان لاله و گل است مست و سرخوشان

آذر در آستان وفا جان‌فشان و، یار

از وی به ناز می‌گذرد، آستین‌فشان

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode