بستهای پای من و گویی: برو جای دگر
رفتمی جای دگر، گر بودمی پای دگر
ریختی خونم تماشا را و روز بازخواست
این تماشا را بود از پی، تماشای دگر
سایه ی خود وامگیر ای سرو قد از من، مباد
بر سر افتد سایه ام از سرو بالای دگر
وعده ی قتل بفردا داد و، من بس ناتوان
ترسم آن روز افتد این فردا بفردای دگر
گر برد بخت از پی مشکم سوی صحرای چین
آهوی مشکین رود ز آنجا بصحرای دگر
هیچ مرغی را نباشد ناله بی تأثیر، لیک
بوستان جای دگر دارد، قفس جای دگر!
غیر یار آذر امیدی نیست از عالم مرا
نیست جز معشوق عاشق را تمنای دگر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساسات غم و تنهایی خود اشاره میکند. او با استفاده از تمثیلهایی مانند "بستهای پای من" و "سایهی خود"، بیان میکند که دلش در انتظار عشق و معشوقی است که دیگر در دسترس نیست. او به ناامیدی و بیپایانی عشق اشاره میکند و میگوید که در عالم تنها امیدش عشق است و هیچ چیز دیگری نمیتواند او را خوشحال کند. به طور کلی، این شعر به دلتنگی و غم ناشی از جدایی از معشوق میپردازد.
هوش مصنوعی: تو پایم را بستهای و میگویی که برو به جایی دیگر، اگر پای دیگری داشتم، به جایی دیگر میرفتم.
هوش مصنوعی: تو باعث بههمریختن روح و احساسات من شدی و روزی خواهد رسید که باید بابت این احساسات پاسخگو باشی، زیرا تماشای دیگری در پی خواهد آمد.
هوش مصنوعی: ای سرو بلند، لطفا سایهی خود را از من نگیر، نکند روزی سایهام بر سر سایهی دیگری بیفتد.
هوش مصنوعی: او قول داد که فردا میکشد، اما من به شدت ناتوانم و میترسم که این فردا به فردای دیگری منتقل شود.
هوش مصنوعی: اگر شانس و اقبال مرا به سمت دشتهای چین ببرد، آهویی با پشم مشکی از آنجا به دشت دیگری خواهد رفت.
هوش مصنوعی: هیچ پرندهای نیست که صدایش تأثیری نداشته باشد، اما باغ و قفس هر کدام جایگاه خاص خود را دارند.
هوش مصنوعی: غیر از محبوبم امیدی دیگر در این دنیا برایم نیست و عاشق هیچ خواستهای غیر از عشق معشوقش ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در مقامی گر شود جان عزیزت منزجر
رحم بر جان عزیزت کن برو جای دگر
بر تو آسانست تغییر مکان کردن ولی
نیست آسان بی تو جان را عزم مأوای دگر
کرد ناگه همتش آهنگ ماوای دگر
در جهان چتر همایون کند و زد جای دگر
ای ز رویت هر نظر محو تماشای دگر
در دل هر ذره ای خورشید سیمای دگر
چون رود بیرون ز باغ آن یوسف گل پیرهن
می شود هر شاخ گل دست زلیخای دگر
میر مادر منزل مردم بسی گرمی ولی
داری اندر منزل خود مشرب ورای دگر
گر کنی در منزل خود نیز گرمی باک نیست
چون نداریم از تو جز گرمی تمنای دگر
آفتاب عالمی می بایدت چون آفتاب
[...]
ای ترا بر طور دل هر دم تجلای دگر
طالبِ دیدار تو هر گوشه موسای دگر
یک دو حرفی خواندهام در پیش استاد ازل
تاابد بر دل رسد هر لحظه معنای دگر
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.