گنجور

 
عیوقی
 

ایا نزهت و راحت جان من

دل و دیده و جان و جانان من

تو درمان جانی و درد دلی

کجا رفتی ای درد و درمان من

گسستندم از تو، نکردند رحم

برین خسته دو چشم گریان من

ز درد دلم گشت رخساره زرد

ز غم گوژ شد سرو بستان من

ز بهر درم به غریبی مرا

بدادند بی امر و فرمان من

تو بر جان خود بر، مخور زینهار

که خوردند زنهار بر جان من